|
|
|
|
|
رقیه وزیری هستم ، متولد سوم بهمن ماه سنه ی هزار سیصد و شصت و سه . دو سال علوم سیاسی خوندم ، چهار سال روانشناسی ، و در حال حاضر بلاتکلیف ! کتابام مجموعه ای هستند از کتب سیاسی ، روانشناسی ، رمان و داستان ، مقادیری نمایشنامه ، تئاتر درمانی ، اصول کارگردانی ، فیلمنامه نویسی و .......... . شاید تا دو سال دیگه کارشناسی ارشد ِ روانشناسی (شاخه ی مشاوره) داشتم ، و یه مطب جهت مشاوره تو یکی از نقاط شهر ، که روزگار بگذرونم در کنارش و قوت ِ قالبی کاسب بشم ! . به هنر علاقه دارم ، بیشتر به هنر نگارش . دو ماه حوزه هنری کرج نمایشنامه نویسی گذروندم و چند تا نمایشنامه نوشتم و به طرز خیلی الکی ایی به تئاتر علاقه مند شدم . الان هم تو دوتا مجموعه جسته و گریخته یه کارهایی می کنم . یکی از آرزوهام اینه که یه اکیپ هنری ِ تکمیل _از کارگردان و نویسنده گرفته تا موسیقی _ از بچه های مذهبی تشکیل بدم و یه گروه ِ مذهبی و البته مقتدر و قوی داشته باشم . آرزوم اینه که یکی از میزهای کافه ی خانه ی هنرمندان پر بشه از بچه های مذهبی چادری و بعضا با ریش ( البته باید دو تا میز باشه !) در حال حاضر تصمیم دارم در کنارش فیلمنامه نویسی یاد بگیرم . تقریبا نود درصد فیلم های ایرانی رو دیدم (چه بیکار! ) . گاهی وقتها به طرز جنون آمیزی عاشق مستند سازی می شم و دوست دارم مستند بسازم ، از کی ، که یکی از ارگانها قولش رو داده دوره اش رو بذاره و هنوز نذاشته و اسم من که نفر اول لیستم داره خاک می خوره (بیچاره ) خدا رو چه دیدید شاید تا سه سال دیگه اسم من رو به عنوان نویسنده فیلم نامه ، پشت تیتراژ یه فیلم آب دوغ خیاری یا پشت یک مستند ببینید ! . گاهی وقتها فارغ از هر هیاهوی اجتماعی سیاسی فرهنگی دغدغه ای ، ......... عاشق گل کاری ام ، عاشق هرس کردن ، بیل زدن ، گلاب به روتون فضولات ریختن پای گل ها ، و قشنگ ترین قسمت ، آب دادن . که جزء کارهای متفرقه و هیجان انگیزمه ، مثل وبلاگ نوشتن .......... . جدا از همه ی اینها سعی کردم یه جوجه سیاست باز هم بشم و سیاست رو که عین دیانته رها نکنم !( چه غلطا!!) . در کنار همه ی فیلم های ایرانی تقریبا نود در صد سخنرانی های مقام معظم رهبری رو هم گوش دادم .... .. گاهی وقتها هم شده که در کنار تمام این لودگی ها که شما دیدید ، _ پشت پرده _ از بعضی خبرها به حد انفجار رسیدم و بعضا ترکیدم ! (دستش دَد نکنه ) ، بعضی وقتها بازی ها ی سیاسی خیلی اذیت می کنه (یکی نیست بگه تو کجای پیازی ؟! ...من دانشجوی خط امامم .همین!) ....... بعضی وقتها نمی دونستم جواب کی رو چه جوری بدم ؟ .. بعضی وقتها کم آوردم . بعضی وقتها هم نشستم _گلاب به روتون!_ گریه کردم . اونم خیلی زیاد ! ..... بعضی وقتها فشار کار و مسئولیت دیوونه ام کرده ! و بعضی وقتها هم مثل خِرِفتها تا سه روز خوابیدم ! ........
هیچ وقت دوست نداشتم فضای وبلاگمو سیاسی کنم . نمی دونم چرا ؟! . ولی می خواستم یه چا رو برای تمدد اعصاب و اقلا یه فعالیت حاشیه ای ِ هیجان انگیز نگه داشته باشم ، ضمن اینکه یه نرمشی به قلمم داده باشم . . در حاضر هم در کنار همه ی اینها ، مسئول بررسی و تحلیل حوزه ی بسیج دانشجوای مون هستم _که متشکل از سیظده ! پایگاه بسیج می شه _ . و شما در میابید که من چه قدر آدم الکی الکی خفنی هستم !!!!! . به لحاظ شخصیتی ، یه معجونی هستم بین سنت ، مذهب و مدرنیته ! چون از وقتی که یادم می یاد ، یه چادر مشکی سرم بوده ، با یه شلوار جین و کفش آلستار _یا لاگوست!_ که از چادرم می زد بیرون ، و با طیف وسیعی از روسری های رنگی که با آستین دستم ست می کردم . و باز از وقتی خودم رو شناختم ، دریافتم که مهره ی مار دارم و در حال حاضر که همه ی عاشق کشته ها رو دادیم رفتن خونه بخت ، تک و تنها و بدون هیچ علاقه ی خاصی به کسی ، روزگار می گذرونم و به آینده ی سخت و پر آرمانم فکر میکنم و در جهتش مصرانه تلاش می کنم . و دوست ندارم کسی بیاد تعادلم رو در حال حاضر به هم بزنه ..... من از این تنهایی و سکوت لذت می برم ، گاهی وقتها تو این سکوت صدای آرام فلوت می شنوم ..... گاهی وقتها فکر می کنم یه چوپان ِ پیرم که دارم روزگار می گذرونم . گاهی وقتها فکر می کنم یه آدم تنهام که تو کوهستان داره زندگی می کنه ، گاهی وقتها فکر می کنم یه ستاره ام تو قطب ! دروغ چرا، دو بار هم یواشکی ، من عاشق شدم ، فقط تو دلم . و اما در آخر .... قطع و یقین ، بعضی دوستان ، از دست من ناراحت شدند یا هنوز هستند ، که بعضی هاشون رو حتی به اسم یادمه . بعضی ها رو عصبانی کردم ، بعضی ها رو خندوندم ، دل بعضی ها رو بردم ، دل بعضی ها رو پس آوردم . خلاصه هرچی که هست و من ازش بی اطلاعمو و بعضا با اطلاعم ، جدا جدا جدا حلال کنن . چون اصلا دوست ندارم حتی اون دنیا هم ریختشون رو ببینم !!! من که دیگه شما رو نمی بینم و نمی شناسم ، پس خواهشا همینجا هر حسابی هست صاف کنیم . به جون مادرم منم حلالتون می کنم ، گرچه از کسی بدی ندیدم . شما هم به جون مادرتون حلال کنید . اونهایی که مادر ندارن ، به جون پدرشون حلال کنن . و اونهایی که تو نوانخانه بزرگ شدن ، به جون سرپرستار بخششون (شیفت صبح یا شب به انتخاب خودشون !) . خلاصه که دوستار و دعا گوی همتون هستم ، ایام اعتکاف ، ثواب داره به یاد ما هم باشید . ارادتمندتون ستاره بانوی گل . ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 20:34 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 19:46 توسط ستاره قطبی
|
||
|
|
|
|
|
دلم برایش می سوزد ، حالش خیلی بد است ، سینه پهلو کرده است ، مادام سرفه می کند ، به سختی حرف می زند ،نوازشش می کنم ،قربان صدقه می روم ، قول می دهم قالب نو برایش بخرم ، فایده ندارد ، دلش شکسته است ، دیگر هیچ سخن زیبایی از آن دل صافش تراوش نمی شود . نصیحتش می کنم ، می گویم مدتی استراحت کند ، دیگر ننویسد ، دست به تایپ نبرد ، اصلا بگذارد آبها از آسیاب بیافتند ، رفیقان قدیمی پراکنده شوند ، دوباره برای عده ای مخفی بماند ........ کار از استراحت گذشته است ، سرفه می کند و مادام به مرگ فکر می کند ، می گوید این وداع مرگ من است ! ، می گوید زیبایی قطب به سکوتش بود و تنهائیش ، همه می آیند و فتح می کنند و با خوشحالی می روند ، دیگر اینجا نه امن است ، نه ساکت . همه در حال رصد اند ، با دوربین وتلسکوپ دنبال ستاره قطب شمال می گردند . بی هیچ اجازه عاشق می شوند ، توقع می کنند ، در خواست می کنند و هزار جور چیز دیگر ........ برای چه آمده بودیم ، چه شد !!! دوست بی طرفی می گفت _ شایدم دشمن بی طرف ، چه می دانم ؟!_ همه ی لذت ها مادی و فیزیکی نیست ، گاهی از یک نوشته ، از یک عنوان ، تیتر ................ باورش برایم سخت است !!! . وبلاگم سرفه می کند و وصیت می کند _ حالش خیلی بد است _ می گوید : همیشه از اینکه اسباب لذت کسی بوده باشد ، متنفر بوده است !!! ، وبلاگم گریه می کند و یقه ی من را می گیرد و می گوید : تو بگو ، قالبم بَزَک داشته است ؟! ، حرف هایم تحریک آمیز بوده است ، ذهنیتم خراب بوده است ؟، خیر خواهی ام موجب سوء تفاهم شده است ؟ ........ . سرفه می کند ، شربت در حلقش می چکانم ، آرامش می کنم ، تقصیر تو نبوده ، خیلی چیزها ناخواسته اتفاق می افتد ، هرکسی _طبق معمول _ از ظن خودش شد یار تو ! حالا عیب ندارد ، حالت که خوب شد ، دوباره بنویس ، مثل همیشه ، وقتی طنز می نویسی همه کیف می کنند، اصلا زبونت بامزه است ، دلت می اید دیگر افاضه ی فضل نکنی ؟!!!! اصلا مگه یادت رفت ، اونهمه تعهد ، والنجم اذا هدی ، قسم به ستاره ای که راهنما شد ! ، راهنمایی ، روانشناسی ، مشاوره ، ........به این زودی فراموش کردی !! ، برای چی اومده بودی ؟؟ تازه همه ی دوستات به اسم ستاره می شناسنت ! دیگه اسمت ، رو زبونشون نمی چرخه ، می خوای بگی همه چی تموم شد !!! خودش را در رختخواب رها می کند و با حالی زار می گوید ، تو خیلی همه چیز رو جدی گرفته ای ، دنیا همه چیزش بازیچه است ، اینکه بازیچه اندر بازیچه است ! چه توقع ها از من داری ، من از همان اول کم آوردم ، حال که به هیچیک از اهدافم نرسیدم ، اقلا بساط هوی را جمع کنم ، اینطوری خیلی بهتر است ! . خرداد ماه بود که به دنیا آمدم ، همان روزها بمیرم ، رمانتیک تراست .... تو هم انقدر آن شربت رو در حلق من نریز ، من مردنی ام ! به دوستان بگو حلال کنند ..... برای شفای وبلاگ منظور _دیگر _ دعا نفرمائید !!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:12 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
عاشق گل بودم ، از همون اول ..... به کسی نگفتم، اما انگار که رنگ رخساره خبر دهد از سر درون همه می فهمیدن که از دیدن گل به طرز جنون آمیزی به وجد می آیم ، اصلا می دونی چیه ، رمز دیوونگی من تو رز نهفته است . یه جورایی می شه گفت رز اعجاز می کنه تو روح من ! اصلا ویژگی رز سوای از گل های دیگه است ..... مخصوصا رز زززززززرد . دوساله هر همسایه ای رد می شه ، من رو در حال بیل زدن و هرس کردن و آب دادن می بینه ! عصر ها که روی گل ها و موزائیک های حیاط آب می پاشم ، انقدر کودک درونم به وجد میاد که می خوام روی خودمم آب بپاشم ............... یک عالمه تلاش کردم تا چند تا رز زیبا به عمل بیارم ،به عمل اومد ، اونم زیاد ، اما نشد اون رز زردی که می خواستم، خدایا کی می تونه مثل اون روزی که تو هدیه می دی بهم، عمل بیاره ؟! . با هر گلی که می دی ، خبر نداری چه ها می کنی . به جان خودم خبر نداری ، این تن بمیرد خبر نداری . ملودی می سازی و می نوازی با تارهای دل ، می لرزانی این مویرگ های بد مصب را ، چنگ می زنی و مست می کنی ، ریش می کنی ، خنج می زنی ، شات دوان می کنی ، پودر می کنی .... نمی دانی چه ها می کنی ، می گویم نمی دانی نگو نه !!!! . باز بنواز ، باز بنواز که عجیب دلمان هوائیست و دلمان لَه لَه یک شاخه رز ِ زرد ِ جنون آمیز کرده است ! گل را بده و برو ، ما قول می دهیم تا سه روز بیشتر در کما نمانیم ! عین سه روز را با چشمان بسته دل به موسیقی می سپاریم ، _مختاباد بشنود هنگ می کند _.خدایا در این روزهای آخری بیا و یه حالی به جمع بده، بیا و بنواز این سبک کلاسیک ِ پست مدرن ِ معجون صفت ِ عشق رو ..... بیا و در طنین وسعت عشقت مرا بار دگر حل کن ، صدایم کن ، که با موج صدایت نبض من ، همچون قناری شعر می خواند که می خواهم بگویم من بدی کردم ، شکستم ماه خود را ، آسمانت را ببخش و ماه من شو آسمان دل ندارد بی تو لطفی ، ماهتابم شو که شبها محو تو گردم صدایم کن. _این تن بمیرد صدایم کن_ !!!....... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 20:17 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
فوق برنامه 1 : سنیوره هم استعفا داد ، میشل سلیمان هم رئیس جمهور شد . نخست وزیر هم که با رای مجلس انتخاب می شود . این یعنی ( 3_0 ) به نفع حزب الله !!! بزن زنگو ! یه عکسی از پوستر میشل سلیمان دیدم ، که مُرددم بذارمش یا نه ؟؟!! . ولی کاش منم میشل سلیمان بودم ! فوق برنامه 2 : دم رهبرم گرم که اینهمه زندانی آزاد کرد. اصلا کاش من زندانی بودم ! فوق برنامه 3 : ربطی به الان نداره خیلی وقته تو دلم مونده به کروبی بگم . " دلفین جد و آبادته !!!" فوق برنامه 4 : چیه ؟ .. چی می گی ؟؟ چرا وایستادی بِر و بِر منو نگاه می کنی ، بزن کنار بذار باد بیاد جوجه !! فوق برنامه 5 : شیوه چشمت طریق جنگ داشت ، ما ندانستیم و صلح انگاشتیم ! " چه خر بودیم پس !" فوق برنامه 6: هند هم واسه ی ما شاخ شده !!!!دستور شورای امنیت اجرا می کنه واسه ی ما !!! آدم نمی دونه چی بگه !!! کاش من هند نبودم ! فوق برنامه 7 : خبرمون چند روز رفتیم رامسر مخمون هوا بخوره . معلوم نیست کی به گوش بقیه همچین کذبی رو رسونده که ما آدم خلاقی هستیم !!! اونهم در امر تیتر زدن و سر تیتر زدن و عنوان و اسم و رسم همایش و فلان سمینار و لوگوی فلان مسابقه و ....... ما تو هرچیز خلاق باشیم ، تو این زمینه استعداد که چه عرض کنم ، نیمچه مهارت هم نداریم!!! وسط نهار و خواب و بیداری و فیلم و کتاب و ..... مدام زنگ می زدند اسم می خواستند !! همه هم اولش می گن : "چون تو آدم خلاقی هستی !!" . ای تو روحتون ، من اگه می تونستم اسم مناسب انتخاب کنم ، برای پست قبلی ایم عنوان می ذاشتم !! فوق برنامه8: فوق برنامه ۸ رو ، می ریزم به حساب بیا ببر ! فوق برنامه 9 : (مخاطب خاص دارد) بابت دعاهایی که کردی خیلی ممنونم . فوق برنامه ۱۰ : دو دقیقه نمی ذارن راحت زندگی کنی ! سنیوره نخست وزیر شد !! فعلا ۱ـ۳ ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 18:41 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
(ستاره بانو با مهوش بانو کنار ارسی قدیمی نشسته اند و هندوانه می خورند !)
مهوش بانو : این مهرداد خان رو دست کم نگیر ستاره با نو جان ، به از شما و اکبری نباشه ، خوب مردی ایست که خدای عز وجل ، تو دومن ِ ما انداخته ! از بس لارج است که ما خود مبلغی کف نموده ایم از این بابت . ستاره بانو : خب اکبر آقا خان ، یا همون حاجی خودمان نیز مرد خوب و سر به راهی ایست مهوش بانو : بر منکرش صد لعنت ، اما در این دور و زمانه ی شُست و رُفت زنانه و چپاندن زنان در اندرونی ، داشتن مرد لارج ، کلاسی فرای این حرفا دارد ! ستاره بانو : کلاس ؟ ! از قضا اکبر آقا خان به ما اجازه داده اند که هر کدام از این اتاق های امارت را اراده نمودیم ، کلاس درسی بنا کنیم و در آن خطابه ها کنیم و از آن بچه های مردم درسها بگیرند ! مهوش بانو (خنده ی کش داری سر می دهد) : نه از آن کلاس ها ستاره بانو جان ! منظور رفیق جان نثارت این نبود ! ستاره بانو : ولی هر که نداند ، همه می دانند که یه محله ، و یه اکبرآقا خان مستوفی الممالک ، خدا روهزار ، هزار شکر و الحمدلله و قل هو الله ، یه آقا خونه استو یه ستاره بانو که کنیزیشو می کنه ، ازین چیزی هم که تو می گی ، که می دونم داره ، ما رو به تموم عالم بس که سایه اش بالا سرمونه ! مهوش بانو : همین دیگه ، هنوز تو عصر هجری ، حالا بهت می گم که اکبری کلاس ملاس داره یا نداره ! مثلا همین مهرداد خان ، به من اجازه می ده برم تصدیق اتول سواری بگیرم ، به من اجازه داده برم بیرون کار کنم ، اسم منو که صدا می کنه ، شیش تا مهوش از لب و لوچه اش می باره _کانه ابر بهار_ ، می گه مهوش بانو ، هر وقت اراده کنی می تونی بری پیست اسکی با دوستات برف بازی ستاره بانو : رفتی ؟ مهوش بانو : نه ، کدوم دوست خواهر ، کدوم دوست، شوی خونه اش انقدر با کلاسه که رخصت برف بازی بده ستاره بانو : برف بازی ؟ خب من همیشه ، عصر های زمستون ، با خود اکبر آقا خان میائیم کنار حوض ، برف بازی می کنیم . مگه تو حیاط خونه ی شما برف نمیاد که می رید همونجا ؟ مهوش بانو : خب با دوستا یه صفای دیگه ای داره ، گردش مجردی می دونی چیه ؟ ستاره بانو : مجردی ؟؟! بلا به دور ! .... اکبر آقا خان دوست نداره ، حتی یه لحظه هم از زن خونه اش دور باشه ، می گه فروق خونه ، همه اش از توئه ستاره بانو ، بری ، اکبر تو خونه ی بی فروق دلش می پوسه ، راستش رو بخوایی منم دوست ندارم بدون حاجی جایی برم ، دل منم خب می گیره ! مهوش بانو : عوضش مهرداد خان ، به من اجازه می ده با مردای همساده ها هم حرف بزنم ، تازه تا هر وقت که دلم بخواد ، می گه مهوش بانو تو، تو همه چی آزادی ! ستاره بانو : ولی حاجی می گه ، ستاره بانو ، تو فقط تو زندگی من بتاب تا دنیا رو برات گلستون کنم .... مهوش بانو: وا ...یه جورایی می گی که انگاری من دنیا، جلوی روم تیره و تاره ، خب دنیا برای منم گلستونه ! مهردادی نمی ذاری آب تو دلم تکون بخوره ! فقط و فقط به غذاش حساسه ، هیچ کاری به من نداره ، فقط خونه که میاد باید غذاش آماده باشه ، حق هم داره ، خوب خونه ی امیدشه . عوضش برای یه لقمه غذاش منو تو اندرونی حبس نمی کنه ، می گه اگه خواستی می تونی تو ایوون درست کنی . ستاره بانو : درست می کنی ؟ مهوش بانو : خب البته من خودم حیا می کنم ، ولی مهم اینه که خودش به زبون شیوای خودش ، بهم آزادی می ده . که خیلی دور می بینم اکبری بخواد اینجوری باشه ، کلاسو می گم . ستاره بانو : اکبری نه و ، اکبر آقا خان مستوفی الممالک ! . عوضش اگه غذای من آماده نباشه ، اکبر آقا خان اصلا ناراحت نمی شه ، تازه گاهی وقتها می گه ، بذار خودم برای بانوی خونه شست و رفت کنم ، می گه بوی مطبخ گاهی برای حاجیت لازمه . مهوش بانو : چه فایده ، اینها رو که هیشکی نمی بینه ، مهم اینه که آدم کاری بکنه که تو چشم بیاد ستاره بانو : تو چشم کی بیاد مهوش بانو جان؟ مهوش بانو : تو چشم مردم دیگه عزیز جان ستاره بانو : من تا حالا فکر می کردم ، زن و شوهر باید به چشم هم بیان . مهوش بانو : همین دیگه ، اشکال تو و زن های چهار تا همساده اون ور تر ،همینجاست که فکر می کنید همه چیز و همه کس دیگه در گرو همه دیگه اند ، فکر نمی کنید که خود آدمم آدمه ، زندگی داره ، نفس می کشه ! ستاره بانو : پس اون حاج آقا اشتباه می گفت ؟؟!! مهوش بانو : کدوم حاج آقا ؟ ستاره بانو : سر سفره عقد ، قبل خطبه ، حاج آقا که اومده بود آیه بخونه ، گفت از امروز به بعد شما دو نفر نیستید ، من و حاجی و می گفت ، می گفت شما یه نفرید ، زیر یه سقف ، با یه دنیا ، با یه آرزو ، با یه عشق .، ........ یعنی همه رو الکی می گفت ؟ من که نمی خوام بدون حاجی یه روزم روز بشه . مهوش بانو: تقصیری هم نداری ، از بس که تو گوشمون خوندن ، زمونه ی خان سالاره دیگه ! ستاره بانو : چه غروب غم انگیزی مهوش بانو : غروب ؟؟....ای وای خاک بر سرم ! دیرم شد ، الان مهرداد خان میاد ، اگه شام آماده نباشه ، قشقرق راه می ندازه . ستاره بانو : ما شاممون آماده است ، می خوای یه کم از قوت شبمون روزی شما بشه، بلکم نگرانیت کمتر بشه ! مهوش بانو : (با نگرانی فکر می کند) الهی پیش مرگت بشم ، اگه روزی کنی که خیلی خوبه ، می ترسم باز بهونه ی شام کنه ، بزنه از خونه بیرون ، تا شبم نیاد ! ستاره بانو : بزنه بیرون ، تا شبم نیاد ؟؟؟!!!! چرا نیاد ؟ چه جوری می تونه طاقت بیاره ؟! مهوش بانو : آخه می دونی چیه بانو جان ؟ اونم مثل من تو همه ی کارها آزاده!!! ستاره بانو : بیا این دیگچه رو کامل ببر ، شاید امشب با اکبر آقا خان رفتیم بیرون اصلا .......... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:47 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
شب است . هوا کمی سرد است . شایدم خنک است _ بستکی به حالت دارد_ .بالای پل هوایی ایستاده ام. مردم را نگاه می کنم . خیلی با زمین فاصله نگرفته ام اما از همین چند متر ارتفاع مسخره گی زمین بیشتر به چشم می آید ، چون احساس می کنی چشمت تا آخر خیابان مشرف است ، به هر آنچه اتفاق می افتد . تند و تند توی هم لول می خورند ، چراغ های قرمز تا کجا صف کشیده اند . همه حرف می زنند ، شلوغ می کنند . ما نتو انتخاب می کنند ! . یادم رفت بگویم هفت تیرم ! ، بعد دوباره سر مانتو ها دعوا می کنند ، ماشین ها پشت چراغ قرمز بوق می زنند _الکی _، بچه ها گریه می کنند یا ذرت مکزیکی می خواهند یا پشمک ! ، مادرها آرایش کرده اند ، پررنگ ! ، پدر ها بی غیرت شده اند، پررنگ تر ! ما نتو لمه مد شده است ، جنس اش لَخت است ، می نشیند بر تن ، از آن نشستن ها که همه را از شهرستان مهاجرت می دهد به تهران !!! چه خبر است ؟؟! ، مردم چه می کنند ، همه شده اند نمودار سینوسی ................................... آقا ببخشید ، این مانتو چنده ؟؟! ....... به قیمت از دست دادن شرافت ، می خوایین ؟ اوه ، چه مقرون به صرفه ، دو تا بدین ! . . مردمِ همیشه درگیر ، آرزوهای بلند ، حرکت های با شتابِ معلوم نیست به کجا ، پچ پچ های تند و پی در پی ، خنده های بلند و بی وقفه ، صدای آکاردئون _ خسته نباشی یار ، مونده نباشی _، پسر بچه ی گدایی که باهاش می رقصه ، دوستی های خیابونی ، دعواهای خیابونی ، گلو پرت می کنه تو صورتش ، پسر می افته دنبالش ، دختر گریه می کنه با شتاب می ره ، پسر با اعصبانیت گلو می ندازه تو جوب !، ......... بازی همیشه تکراری ، موج های سینوسی ِ عمودی ِ همیشه بد ترکیب !، گشت ارشاد بد ترکیب تر !!! . . خداااااااااااااااااااااااااااااا ، تو از روی پل هوائیت چی می بینی ؟ تو که به خیلی چیزها مشرف تری ؟ .... لابد داری می خندی یا شایدم تعجب می کنی ؟ .... نمی دونم ، ولی حست خیلی قوی تر و بیشتر از منه . ...من ؟! ... لابد داری به منم می خندی که وایستادم اینها رو تماشا می کنم ! .... راست می گی ، نه من عبرت می گیرم ، نه اینها ! مثل همیشه گناه می کنیم و باز می گیم دنیا چه قدر کثیفه ! نمی دونم ، شاید همه ی آلودگی ایش از مائه !!! وگرنه دنیا از استخوان خوکی در دستهای یک جزامی هم بی ارزش تره !!!!
فوق برنامه ۱ : اتل متل جدايي ... عروسکم کجايي ؟ // گاو حسن پريشون ... يه دل داره پر از خون // عشقم که رفت هندستون ... خونه ام شده قبرستون // يه عشق ديگه بردار ... يه دنيا غصه بردار // اسمشو بذار بچگي ... تا آخر زندگي // هاچين و واچين تموم شد ... عمر منم حروم شد.
فوق برنامه ۲ : دیروز تولد زهرا بود . امروز قراره بریم فلوره تولد بازی . هرگز به دنیا نیایی که ورشکستم کردی !! فوق برنامه : خب عکس ندارم بذارم ، چه کار کنم ؟؟!! ... همیشه که نباید عکس باشه !!! خیلی مردی تا ته اش بخون !!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:16 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
چه قدر زیباست سوغات برابری و عدالت اجتماعی غربی & آن سان که با فرهنگ ایرانی عجین می شود ، در حالی که هیچ سنخیتی با شرع و عرف اسلامی در آن نمی توان یافت . خوب هدیه ایست فمنیزم که به زنانا ایران هدیه شده است! و باز بشر مفلوک در نمی یابد که هر قدم از امر خدا دور شود ، سرنوشتش برابری است با هلاکت و رسوا یی و نادانی ! و ما زنان افتخار می کنیم که به بهانه آزادی و مشاغل سخت و حضور در اجتماع ، تنها چیزی بنام جنسیت ازمان باقی مانده است ! حضور زن در سیستم اداری _جدا از کار _ یعنی برقراری بالانس روحی و انرژی بخشی مثبت به تمام کارمندان عزیز !!! و این را تو نمی توانی درک کنی چراکه لذتی که مردان از حضور تو می برند به مراتب درک شدنی تر است در این تجربه ی 10 روزه نیک دریافتم نگاههای هرزه ی نامردمان را که بر صورت نحیف و لطیف ام تازیانه می زدند ، و مدام نگاههای ناپاکشان از طراوت صورتم می کاستند ! مردمانی که از شهرهای مختلف آمدند به بهانه ی خرید کتاب ، بعضی نگاه می کردند ، بعضی نگاه نمی کردند ، بعضی ماورایی می دیدند ، بعضی نمی دیدند، بعضی ابراز می کردند ، بعضی حیا می کردند ....... خلاصه که همه آمدند و رفتند ، و ما خوشحال از اینکه سهمی گرفته ایم در اجتماع ، برابر با مردان !!!! روز های متمادی ارزو کردم که به جای این فعالیت خطیر در اجتماع ! در خانه سبزی پاک می کردم ! در این اندیشه بودم که _ آقای _ مدنی آمد و با لبخندی حق به جانب که انگار غروروم را زیر سوال برده باشد ، گفت : " چیه خانم ...... ، می بینم که کم اوردید ؟؟!!" در دل _ با صد آه _ گفتم حق با شماست ، من همیشه در برابر انسان های گرگ صفت و ناپاک کم می اورم ، و عطای این فعالیت مسخره را به لغایش می بخشم . اما نشد ، مثل همیشه نشد که بگویم ، آنچه در دل می گذشت . لبخند تلخی نثارش کردم که یعنی سر به سرم نگذار ...... . در اندیشه بودم که چه زیبا ، با این شعار عدالت محور ، زنان جامعه را با منشی گری ، فروشندگی ، سوپر استاری ، بسته بند ماهر !!! و ...... تحقیر می کنند ! . و زنان چه زیباتر ، با افاتخار به این حماقت تن می دهند . ما که مسئول فروش های عمده و فاکتور به شهرستان ها و مسئول دیگر فروشنده و ها بودیم و _ اصلا پشت دخل نبودیم_ ، بهمان برخورد اساسی !!! و دیگر بعید می دانیم که وقت و قدر و منزلت گرانبها را به ازای چند پول سیاه ، به حراج بگذاریم !. دیشب بعد از خستگی های ممتد چند روزه ، در حالی که آرام به بستر خواب می رفتم ، با خود گفتم " نازنینم ، دیگر هیچ کس تو را حقیر نخواهد کرد ، حال آسوده و با امنیت بخواب و به آرمان های بلند آینده فکر کن . از این توهین چند روزه عذر خواهی می کنم . " شب بخیر ! . فوق برنامه 1 : ادامه مطلب ، هیچ ربطی به این مطلب نداره !!!
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:43 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
شما فکر می کنید همه ی این کتابا تا ۵ روز دیگه فروش بره ؟؟!!!
من دارم توی این دخمه تلف می شم !!!!
راستی ! دوریبین من مجهز به نمایشگر مادون قرمزه، توی این عکس کاملا مشخصه که برج میلاد رو با نخ نگه داشتن !!!! فوق برنامه ۱ : راستی امروز چند شنبه است ؟؟؟؟!!! فوق برنامه ۲ : اگه وقت کردم در ادامه مطلب عکس های جالب تری می ذارم ! (اگه زنده برسم خونه !!!) فوق برنامه ۳ : راستی گشت ارشاد گفته : از فردا دخترايي که مانتوي تنگ.شلوار کوتاه.موي بلند.روي سياه.ناخن دراز.واه واه واه واه ............. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:15 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دونم من چِم شده یا تو ؟؟!! همه می گن من !! ولی من اینبار با بغض می گم تو ! تو یه چیزیت شده که محل من نمی ذاری !!! اولش فکر می کردم داری به زهرا بی محلی می کنی ولی ..... ولی مثل اینکه این وسط ، سر من خیلی بی کلاه مونده ......... هر چی فکر می کنم عقلم به جایی نمی رسه ، چی شده که قهر کردی ؟!! چرا حرفی نمی زنی ؟؟!! بابا منم آدمم ، یه آم معمولی ؟؟!! ،تو رو خدا نگو ! می خوای بگی معمولی نیستم ، اشرف مخلوقاتم ....... آخه یه حرفی بزن ! ......اقلا بیا دوباره بزن تو گوشم ، دو تا بزن ، سه تا بزن ، انقدر بزن تا دیگه بلند نشم ، خوبه ؟ اینجوری راضی می شی ؟ ، خب من یه شکایتی کردم ، گفتم دیگه نزن تو گوشم ، ولی نگفتم که بذار برو ! اصلا نمی شه ما دو کلوم مهربون با هم صحبت کنیم بدون اینکه کار به کتک کاری بکشه ؟؟!! . توجه کردی من از اون موقع دارم با خودم حرف می زنم ؟؟ بابا یه چیزی بگو ، اقلا وقتی دارم حرف می زنم نگام کن ! ........ سکوت .......... باشه نگام نکن . تو هم نگام نکن . اصلا هیشکی نگاه نکنه . . خودت خوب می دونی چی کار داری با من می کنی ! باشه . انقدر یه گوشه می مونم ، تا زنگ بزنم ، انقدر می مونم تا گند بزنم ، انقدر می مونم تا ته نشین شم ، انقدر می مونم تا بپوسم ....... ولی این رسمش نبود که با من قهر کنی !!! (بعد از این سه خط اشکام سرازیر می شه ) . عجیبه که دیگه اشک هم به دلت تاثیر نداره ، به گِل نشستن ِ من که دیگه تماشا نداره ، حرفی هم که دیگه ظاهرا با من نداری ، اقلا برو به بقیه برس ، برو بذار منم به درد ِ خودم بمیرم ........ ببین !! ... داری می ری ؟؟؟!! می خواستم بگم .... میخواستم بگم ، خب اینجا که هستی می تونی به بقیه هم برسی !.... باشه اصلا حرف نزن ، تو گوشمم نزن ، اصلا هیچی بهم نگو ، با من قهر هم باش ..................... فقط باش ، نرو ، باشه ؟؟؟ . من می شینم و منتظر می مونم ، انقدر می شینم تا چشمام مثل رنگ دریا کمرنگ و کمسو بشه ، ولی ارزششو داره . انقدر منتظر می مونم تا باهام اشتی کنی . منتظر می مونم تا با یه نگات دلمو یه بار دیگه هم بزنی و زیر و رو کنی . انقدر می مونم تا یه بار دیگه به وجودم بِدَمی ، انقدر منتظر می مونم ، تا یه بار دیگه لبخندتو ببینم ....... .............به امید روزِ آشتی. ( که چه روزی بشه اون روز. ) فقط ........... عزیزم ، به من ِ ته نشین رحم کن . . فوق برنامه 1 : یک روز حضرت موسی داشت می رفت به سمت کوه طور برای عبادت . یه کافری از کنار موسی رد شد و گفت : موسی کجا می ری ؟ گفت می رم برای عبادت . گفت وقتی رفتی از قول من به خدات بگو : اگه خدائه ، پس چرا من ِ کافر رو به عذاب دچار نمی کنه . همون موقع وحی اومد ، که ای موسی ، به کافر بگو ، همینکه توفیق همصحبتی با خدا رو پیدا نمی کنه ، بدترین و بزرگترین عذابه که بهش نازل شده ، اما خودش نمی دونه و ازش غافله !!!!! (اِندِ عامیانه بود!!!) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:4 توسط ستاره قطبی
|
|
||