|
|
|
|
شما طبق قانون ۲۸ مادهْ ۶ قوانین دوستی ، به حبس ابد در قلب من محکومید، آیا اعتراضی دارید ؟ ........... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 22:39 توسط ستاره قطبی
|
||
|
|
|
|
وقتی یک سیب سرخ از روی درخت افتاد و قل خورد و اومد کنار پام ، داشتم به تو فکر می کردم که رشته افکارم پاره پوره شد . سیب و ورداشتم و بو کردم ، بوی سیب می داد ....... یه نگاه به درخت بالا سرم و اتفاقی که افتاده بود کردم ، بین هزاران سیبی که ممکن بود از درختای جهان بیافته ، یکیش افتاد درست جلوی پای من !!!! چه معنی می تونست داشته باشه ؟ یعنی ممکن بود این یه نشونه باشه ؟ بعد از یک دقیقه مکث ، بلاخره فهمیدم چه اتفاقی افتاده بود !! اونجا بود که فریاد زدم و گفتم : اورکا ، اورکا ، یافتم ، کشف جدید رو یافتم !!!!! کوهها خیلی قشنگ کشف جدید رو با من تکرار می کردن ، همه با هم یکصدا شده بودیم . سمفونی زیبایی شده بود : من و دشت و درخت و کوه و بارون ....... قانون دهم نیوتن : و فی السماء رزقکم و ما توعدون |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 7:21 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
(کلاس درس _ معلم در حال نوشتن تمرین _دانش آموزان در حال نت برداری از روی تخته) نسیم : باز فشارت افتاد پائین ؟ ندا : نه نسیم : پس چرا دستت می لرزه ندا: نمی دونم نسیم : ندا من کجام شبیه خراس ؟ صداتم داره می لرزه ندا : ول کن تو رو خدا حوصله ندارم نسیم : یه چیز بگم ندا : بگو نسیم : یه ربع مونده کلاس تموم شه (ندا یه لحظه تو نوشتن مکث می کنه) ندا : تمرینتو حل کن نسیم : چرا نمی ری رک و راست همه چی رو بهش بگی ؟ ندا : چی بگم ؟ بگم بهش علاقه دارم نسیم : خره امروز جلسه آخره ندا : من کاری رو که باید می کردم ، کردم نسیم :حتما باز رفتی به خدا گفتی ندا : خدا به همه چیز قادره نسیم : آره ، ولی .......... ندا :(بلافاصله) قلبها دست خداست نسیم : ولی چرا من این کارو کردم نشد ندا : چون قسمت تو نبود ، ساعت چنده ؟ نسیم : اگه اینم قسمت تو نبود چی ؟ ندا : هیچی ! نسیم : یعنی چی هیچی !!! ندا : یعنی راضی ام به رضای خدا نسیم : ولی تو اونو دوست داری ندا (با قاطعیت ) من حرفامو دیشب زدم بهش ، اگه بخواد براش کاری نداره تو دلش بندازه. حالا هم انقدر حرف نزن ناراحت می شه ! نسیم : یعنی اگه نشه به همین راحتی می ذاریش کنار ندا : راحت تر از این حرفا......ساعت چنده ؟ نسیم : دقیق ، 7 دقیقه به 2 ندا : چرا این زمان لعنتی تموم نمی شه نسیم : اَه ،چرا نمی ره خودش مسئله رو حل کنه ،چه قدر لفت می ده، اِ ....،ندا نگاش کن ندا : ( ندا بی حرکت سرش رو پائین نگه می داره) ترجیح می دم گوش بدم ، بگو نسیم : خیره شده به یه نقطه (ندا یه پارچه سبز رو محکم تو دستش فشار می ده و یه چیزی زمزمه می کنه) نسیم : چِت شد ، اون چیه تو دستت ندا: ساعت چنده ؟ نسیم : 5 دقیقه دیگه مونده ، ندا استاد قاط زده (ندا تو چشمش اشک جمع می شه ، یه چیزی بالای دفترش می نویسه ) نسیم :(داره نوشته رو می خونه) الهی رضاٌ به رضائک ،اینا چیه می نویسی،دارم می گم استاد قاط زده استاد : خب بچه ها مسئله رو خودم حل می کن (استاد مسئله رو حل می کنه)(پایان تمرین) استاد : براتون آرزوی موفقیت می کنم ، امیدوارم تو همه مراحل زندگی پیروز باشید. من کاری ندارم اگه کسی سوالی داره می تونه بپرسه (همه ساکت شدند) نسیم : بگو یه کاری باهاش داری ندا : ساکت شو لطفا استاد : خب پس همتون رو به خدا می سپارم (استاد داره وسایلشو جمع می کنه) (نسیم و ندا در حال جمع کردن کیفشون ) نسیم : (با تعجب) MY GOD !!!! ندا : ( بدون اینکه به استاد نگاه کنه مکث می کنه ) چی شد ؟ نسیم : انگار استاد می خواد گریه کنه ندا : ( درحالی که پارچه سبز محکم تودستشه ) بسته نمی خواد چیزی بگی ( تقریبا همه بچه ها از کلاس رفتند بیرون_ استاد خداحافظی می کنه و از کلاس خارج می شه) نسیم : ندا از کلاس رفت بیرون ندا : ( با بغض ) دیگه مهم نیست .......(می شینه رو نیمکت) ندا : تو برو ، معطل من نشو ، می خوام یکم تنها باشم نسیم : باشه ، خداحافظ ، ولی زیاد نمونی ها ، زود بیا ندا : باشه نسیم : (نسیم در حال بیرون رفتن از کلاس ) اِ...سلام استاد (ندا یک هو کمرش صاف می شه ) خدا حافظ استاد ......... (استاد داخل کلاس می شه، از نیمکت ها می گذره و پشت ندا می ایسته ) استاد : دیشب چه غوغا کرده ای ، شوری تو بر پا کرده ای در سرزمین سینه ام ، دل را چو دریا کرده ای گاهی به مدم می بری ، گاهی به جزرم می کشی ای ماه پر افسون ، مرا پائین و بالا کرده ای |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 8:16 توسط ستاره قطبی
|
|
||