|
|
|
|
|
مراد از زنده ماندن امتداد خورد و خوابم نیست
توان دیدن دنیای ره گم کرده در رنج و عذابم نیست هوای همنشینی با گل و ساز و شرابم نیست جهان ، بیمار و رنجور است ! دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست اگر دردی ز جانش برندارم ، ناجوانمردیست. ( گزیده ای از فریدون مشیری) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 10:25 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
در سنه 1385 خورشیدی، به شهری خوش و آبادان شدم که آنرا طهران می نامیدند . و در وصف آن در خبر ها و نبشته ها فراوان شنیده بودم . شنیده بودم شهرایست با جمعیت فراوان و مردمی بربر که در عین حال از اوضاع نابسامان حکومتی بسیار نالان و مخذول بوده و چپ و راست بر دستگاه حاکم ناسزا می گویند. چنان اوصاف عجیب شنیده بودم که مرا در رسیدن به شهر ، حولی عظیم دست داد و ترس و وحشت تمام جانم را فرا گرفت !!!! همچنان که با مراقبت و ملاطفت وارد شهر می شدم ، مردمی را دیدم که با برگچه ای قرمز رنگ در دست به این سو و آن سو می دوند و هراسناک خد را به مکتب و مسجد می رسانند . از این منظر مرا خوفی عظیم فرا گرفت . گویی شهر را حالی دگر بود . ابتدا پنداشتم که این نیز از حیث بربریت باشد . مانده بودم که از کسی علت را جویا شوم یا خیر ؟ که با کمی تامل دریافتم که برای به پایان رساندن سفر نامه ام باید از جان نیز بگذرم و این عهدی بود که با خود بسته بودم ، لذا زره شجاعت را بر تن نموده و خود را در خیل مردم رها کرده و در آن کشاکش شروع به دادو بیداد نمودم ، و کولی بازی در آوردم که گویش ننمای ........ بعد از چندی که که زبان به کام گرفته و پلک ها را آرام آرام باز نمودم ، خیل جمعیت را متعجب و متحیر در کنارم یافتم ، که با حالتی عجیب، چنانکه دیوانه یا راه زنی دیده باشند ، به من خیره شده بودند . و بعد از چندی که با آب قند و گل گاو زبان حالم را جا آوردند ، جهت شرح و بسط مطلب مجهوله اینگونه گفتند که امروز ، روز بس بزرگی برای اهالی شهر می باشد . و آن ، روز گزینش هیئت حاکم است که به گونه ای کاملا عادلانه برگزیده می شوند، و این روز تزد اهالی چنان حیاتی و بزرگ است که همه خود را برای مشارکت در آن سهیم می دانند ................ و آنجا بود که برخود لازم دانستم که قدری بیشتر گل گاو زبان تجویز کنم ، چرا که تمام خوانده هایم راجع به این شهر و این مردم به باد فنا رفته بود ............و العیاذ باالله از این مردم ،که جاده چالوس با آن همه پیچیدگی اش در جیب بغلشان نهفته است !!!!! _ در روح و جان من ، می مانی ای وطن ای ایران ، ایران ، ایران دور از دامان پاکت دست دگران ، بدگوهران ای شیرین ترین رویای من تو بمان ! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 17:17 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
وای که امشب عجب حال عجیبی داشتم . هم خیلی عصبانی وبدم ، هم احساس غرور می کردم . عصبانی از رفتار محبت آمیز و مسخره ات که یهو نمی دونم چی شده بود و از کجا سر زده بود . وقتی تو اتوبوس به حرف ها و حدیث های پارسال نرگس فکر می کردم و با رفتار امروزت مقایسه می کردم ، بیش تر حرصم در میومد ، تو این موقع عا فقط اشکه که با آدم همراهی می کنه و چه قدر بد که تو اتوبوس نمی شه بلند گریه کرد! هیچ وقت اون روزِ زهرماری رو تو خونه ی نرگس یادم نمی ره که چه جور روزمو خراب کردی و مهمونی رو بهم کوفت کردی . قبلش ، با زهرا و نرگس چه قدر خندیدیم ، من باسه خودم جفتک ، چهارگوش می نداختم ، نرگس ریسه می رفت از خنده ، خنده های بلند و آزاد ، اونم بعد از اینهمه مدت ................. یادم نمی ره ! درست وسط ناهار بود که با حرف نرگس ، که از سر دلسوزی بهم زده بو ، احساس کردم سقف رو سرم آوار شد ، دیگه هیچی از اون دخترِ مغرورِ متشخص باقی نمونده بود ، با حرف احمقانت که دهن به دهن چرخیده بود . منو خورد کرده بودی ، حتی دیگه نمی تونستم سرمو جلوی زهرا بلند کنم . زهرایی که براش مثل روز روشن بود ، این یه تهمت احمقانه بیش نیست . بعد از اینکه از زهرا جدا شدم تا کی تموم راهو پیاده رفتم ......... این اولین باری نبود که قربانی این خاله زنک بازی ها می شدم . اما درباره تویی که آدم حسابت کرده بودم خیلی سخت بود . وای که چه قدر آدم تو ذوقش می خوره ............... بازم فرافکنی ، بازم نسبت بی قواره ، بازم رویاهای یه بچه قرتی که دوست داشته زندگی اینجوری بر وفق مرادش باشه و نشده !!! به خاطر علاقه ی خودت ، از آبروی من مایه گذاشتی !!!! و حالا که رفتار امروزت رو می بینم ، بیشتر به گفته هام مطمئن می شم . کاشکی که انقدر تو نگاه من منفور نمی شدی ! 1_ هر کاری کردم نتوستم با خودم کنار بیام که ننویسم، امیدوارم سوپر ایگوم اینو بفهمه، گرچه که خیلی از دستم ناراحته، و می دونم پشیمون می شم از نوشته ام . 2_ متن فوق مخاطب خاص دارد . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 22:0 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب که سریال روز رفتن را می دیدم ، بی اختیار یاد فیلم جذاب و پر بیننده « مارمولک » افتادم !!! روزهای پر التهاب جشنواره فجر که فیلم مارمولک به عنوان بهترین فیلم مخاطب شناخته شده بود ! فیلمی که با پایانی هنرمندانه و تحقیری ظریفانه ، دهان روحانیون و مردم مقید را بسته بود و بدرستی کسی نمی توانست این فیلم را علیه یا له روحانیت بداند . وباز ماجرای تازه ، اما از نگاهی دیگر که مضمون کلی آنرا بازمیتوان توهین به روحانیت دانست. فیلمی که در پایان آن نیز همه مشکلات و مسائل به دست فرد مقدس فیلم ( حاج رحیم ) حل و گره گشایی می شود . حاج رحیم می آید و در قالی دیگر! تمام بچه های محل را که درگیر روابط عاطفی با دختر هستند حل و فصل می کند ، حاج رحیم می اید و غلام را نماز خوان می کند . حاج رحیم می آید و لادن را به راه راست هدایت می کند . حاج رحیم می آید و دست آخر مسیو را مسلمان می کند !! حالا اگر این وسط حقیقت معلوم شد که چه بهتر ولی اگرم نشد زیاد مهم نیست ، چون رسالت حاج رحیم در این فیلم چیز دیگریست!!! اما در این اثنا حاج رحیم دیگر هیچ وقت ریش هایش در نمی آید و لهجه اش به طرز شگرفی تغییر می کندو به طرز ماهرانه ای در قالب نقشش (کریم) فرو می رود . آنقدر زیبا بازی می کند که دیگر یادش می رود که نامزدی بنام لادن ندارد ، و با او رابطه ای بسیار صمیمی برقرار می کند ، به طوری که در زمان مٌلبس بودنش به نامزد خود نگاه نمی کرد ، اما بعد از آن راحت با لادن صحبت می کند ، به چهره اش نگاه می کند ، و با او بیرون می رود و اصلا هم نمی تواند اظهار کند که پس از ضربه ای که به سرش وارد شده ، دیگر به لادن علاقه ای نداره و دیگر نمی خواهد با او ازدواج کند ............... و حاج رحیم همه این فداکاری ها را صرفا به خاطر آشکار شدن حقیقت !!!!! انجام می دهد و تن به یک عشق دروغین می سپارد ، بطوری که خود با این عشق دروغین شوخی و مزاح می کند و وقتی که طرف مقابل با او همراه می شود و می خندد،به او تشر می زند و استغفراللهی زیر لب زمزمه میکند ...... و حاج رحیم در این راه بسیار جهاد می کند ، چرا که اصلا دوست ندارد با نامحرم بخندد و صرفا برای پیدا شدن شیطان !(حقیقت داستان) نقش بازی می کند . .و الا حاج رحیم خیلی هم خوب است و خیلی هم از شیطان بدش می آید ، مع الوصف که شیطان جدیدا نیز آدم هم می کشد !! وحاج رحیم هیچ چاره ای ندارد جز اینکه این راه را تا پایان ادامه دهد.ولو اینکه لاله بیشتر به او دل ببندد و بیشترامید وار بشود ......... واین کلید باید با دستان خودش باز شود و شیطان را نابود سازد، آن هم به هر قیمتی !!!!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 13:12 توسط ستاره قطبی
|
|
||