|
|
|
|
|
مردی به پیامبر عرض کرد : یا رسول الله اخلاقی به من بیاموزید که خیر دنیا و آخرت در آن باشد ، فرمودند : دروغ مگو ........ حضرت پیمبر فرمود که : هرگاه مومنی بدون عذر شرعی ، دروغ بگوید، هفتاد هزار فرشته بر او لعنت می کنند . و از دل او تعفن و گندی بلند می شود و می رود تا به عرش می رسد . و خدای تعالی به سبب آن دروغ ، گناه هفتاد زنا بر او می نویسد . و باز پیامبر فرمود : دروغ روزی آدمی را کم می کند . حضرت علی فرمود که : بنده ای مزه ایمان را نمی یابد تا دروغ را ترک نکند ، خواه دروغ از روی شوخی باشد یا از روی جد ! امام محمد باقر فرمود : خدای تعالی از برای بدی ، قفل ها قرار داده است ، کلید این قفل ها شراب است ، و دروغ بدتر از شراب است .
حالا چه کسی از این به بعد می خواد دروغ بگه ؟؟؟!!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 8:50 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز به نور رسیدم ، دیر از خواب بلند شدم ، و دیر از خانه زدم بیرون . چتر رو برداشتم و پیاده به سمت ساحل رفتم ، دوست داشتم به رسم زیارت اهسته قدم بردارم ، زیر لب شکر می گفتم،اینجا ،خدا نزدیک تر از هر جای دیگر است . هوا پر از مه بود و ترسناک !!!! خط حائل آسمان و زمین پاک شده بود و از موج های زیر پایت می فهمیدی که دریا ، در زمین است و اسمان در هوا ......... نمی دانستم چه چیزی زیر لب زمزمه کنم ، در آن حال و هوا فقط سکوت جایز بود . به ناگاه به پشت سرم سرکی انداختم ، کسی از دور می امد،و کماکان بود که چینی نازک تنهایی را خورد و خاکشیر کند با دلخوری برگشتم به سمت دریا ، دو دقیقه هم دو دقیقه بود برای تنهایی !!!! آنقدر سکوت کردم ، تا نزدیک آمد و با سلامی ، افکار درهم ،را درهم تر کرد . خش خش گوش ماهی های ساحل که زیر پا خورد می شدند ، از خش خش برگهای پائیزی هم ، بیشتر مزه می داد . این قدم زدن ، به ان شکستگی سکوت ، در شد . البته آمدن او هم انقدر بد نشد ، با اینکه حرفها ی بی ربط با احوال من می زد ، ولی مرا از ترس موهوم حاکم در آنجا خلاص می کرد . همان فوبی معروف . فوبی مردها !!!!!! فردا خودم صبح زود تر ، به ساحل می روم ، انقدر زود که دریا هم بیدار نشده باشد !!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 14:6 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
یه مدتیه فکرم خیلی خسته شده . از همه چی ،و از همه کس ، حتی از خودم ، شبهای امتحان آرزو داشتم الان لب دریا بودم و تا ساعت ها به غروب نگاه می کردم ُ گرچه که خیلی دلگیره . چهار ـ پنج روز می رم با خودم خلوت کنم ، کنار دریا ، با خدا ، با مرغای دریایی ، با غروب خورشید .... می رم پیش دختر خالم (توی نور درس می خونه ) یه سفر کاملا مرغی !!!!! به یاد همتون هستم . پس تا آخر هفته منتظر مطلب جدیدی نباشید .( گرچه که زیادم نبودید !!!!) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 12:43 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه بر می خیزند من اگر بنشینم تو اگر بنشینی چه کسی برخیزد ؟ چه کسی با دشمن بستیزد ؟ چه کسی ؟ پنجه در پنجه هر دشمنِ دون آویزد ....... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 19:1 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
این داستان کوتاه رو ، راجع به پوستری (قلب من )که آقای ماهوتی طراحی کرده بودن ، نوشتم !!!!
نگاه خیرمو از پنجره دوخته بودم به حیات ، حیات بدجوری سوت و کور بود ، بلاخره از این تردید لعنتی خلاص شده بودم . امروز خیلی آروم بودم . ذهنم شلوغ نبود ، اما صدای کلاغ ها مدام تو گوشم می پیچید ، انگار داشتن به مغز من نوک می زدن ، هر چی سرم رو بیشتر می گرفتم ، بیشتر نوک می زدن ! گاهی وقتها کلاغ های پائیزی دیوانه کننده اند .............. دوباره، یه لحظه به این فکر کردم، که شاید بشه یه فرصت دوباره به خودم بدم ، شاید اگه سعی مو بکنم بتونم ........ اما باز داشتم تردید می کردم ........خودم می دونستم که سعی بی فایده اس ....... چه قدر خوبه که ادم بعد اینهمه مدت کار رو یکسره کنه . اینجوری خیالش راحت تره ، اینجوری رها تره ، اینجوری دیگه نه خودش مغز خودش رو می خوره نه کلاغ ها ................ با قدم های محکم تر رفتم چاقو رو آوردم ، باز کنار پنچره ایستاده بودم ، کلاغ ها به جستجوی غذا ، شاخه ها خشک درخت رو لی لی می کردن. زمستون بد روزگاری می شه برای کلاغ ها ، هیشکی بهشون رحم نمی کنه ، حتی خودشون ........... چاقو رو محکم فرو کردم تو سینه ام ، سینه ام شکافت برداشت ، یه شکافت عمیق ، مراقب بودم که چاقو به قلبم نخوره !!!!!!! اطراف قلبو بریدم ، قلبو گرفتم توی دستم . اولش اروم می تپید ،ولی بعد مثل قطار ،انگار که رسید به ایستگاه اخر ،از حرکت ایستاد...... پنجر رو باز کردم، قلب رو گذاشتم کنار پنجره و در رو بستم . هوا خیلی سرد بود . کلاغ ها هجوم اوردن سمت پنجره ، منظره آرامش بخشی بود ، احساس کردم برای اولین بار به درد خوردم . همیشه همینطور بوده : قلبی که نتونه عاشق بشه ، به درد طعمه کلاغ ها می خوره !!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 13:1 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
داشتم به تو فکر می کردم ! به تو و مزه پرونی هات تو جمع ، به دیروز که چه قدر خندیدیم ، و به اینکه تو چه آدم جالب هستی ! به موازات افکار من ، یه پشه مدام جلوی چشمم رژه می رفت ، آنقدر غرق فکر بودم که چند بار با دست محکم زدم تو مخش !!! بیچاره هی از حال می رفت و دوباره با قدرت بیشتر جلوی چشمای من وز وز می کرد ! واقعا تو آدم محشری هستی ، تا به حال هیچ پسری به جذابی تو ندیدم ، البته این رو فقط روی این کاغذ می نویسم ، فکر نکنی یه روز بهت همچین حرفی می زنم . ای وای ی ی ، چیزی نمونده این پشه منو دیوانه کنه ، عجب جونور سمجیه !! حیف که الان وقت ندارم منتظر بشم تا یه جا بشینی و بعد دخلتو بیارم ! چون دارم به تو فکر می کنم البته اینم بگم ها ، اگه یه روزی بیای و خیلی با پرستیژ ، منو به یک رستوران دعوت کنی ، شاید اعترافات روی کاغذمو بهت گفتم ...... آخ خ خ خ خ خ ......... ، جونور عوضی ، بلاخره کرمتو ریختی !!!!!!......... وای ببین چه جوش گنده ای زد پیشونیم ، آخه خون مغز من به چه درد تو می خوره ؟؟......... اصلا مغز من که گلوکز نداره ، تازه اگه هم یه ذره ته اش مونده باشه ، می بینی که صرف چه اراجیفی می شه ،........... صرف فکر کردن به یه پسر دیوونه !!!....... چی ؟؟؟ ......... صرف فکرد کردن به یه پسر دیوونه ؟؟؟؟؟ ........... صرف فکر کردن ............ فکر کردن .................. فکر کردن ....................... وای پشه کجایی ؟ ..... کجا رفتی ؟ ..........اینهمه جلوی من وز کردی که من به این موضوع فکر نکنم ............ خودم فهمیدم .......... ماموریت داشتی .............. وای، من چه قدر احمق بودم ............. حکمت خدا ، تو وجود یک پشه ، برای هدایت من ؟؟؟؟؟!!!!!! وای من چه قدر کودن بودم ، بد جوری خیط کاشتم ، خوب شد نکشتمش ، حتما باید مغز پوکتو نیش می زد تا می فهمیدی دیوانه !!!! خدایا ، چرا ما انقدر ابلهیم ؟، چرا نشونه های آشکار تو رو نمی بینیم ! ، مگه نه اینکه این پشه بدون اراده تو جُم نمی خوره ! پس حتما از طرف خودت بود ........ هه ، جالبه که هر وقت به کمکات توجه نمی کنیم و تو کارامون گیر می کنیم ، می یاییم سرت داد می زنیم و می گیم : خدایا یا یا یا یا یا یا .................. پس تو کجا هستی ؟؟؟؟؟؟؟؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 4:1 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
زرد است ، که لبریز حقایق شده است تلخ است ، که با درد ، موافق شده است شاعر نشدی ، وگرنه می فهمیدی پائیز ، بهاریست که عاشق شده است |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 2:49 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
مادر بزرگ سلام یادت هست که چگونه بچگی مان را در کنارت سپری کردیم و بزرگ شدیم . یادت هست ؟؟! آنزمان که تابستان ها ، همه در خانه ات جمع می شدیم و آتش می سوزاندیم . چه روزگاری سپری کردیم در آن بالکن خانه ی قدیمی در مهر آباد ، تمام خاطرات کودکی را و تمام بازی ها و شیطنت هایمان یکسره بر خشت و گل خانه ریختیم ،خانه ای که از اول ، زندگی ات را در آن شروع کردی ، خانه کودکی بچه هایت و خانه کودکی ما ..... یادت هست شبها همه ردیف به ردیف در کنار هم در بالکن می خوابیدیم و با ابر ها شکل می ساختیم و سر ستاره پر نور تر گیس و گیس کشی راه می انداختیم و بعد با یک پس گردنی می خوابیدیم !!!!! مادر بزرگ سلام یادت هست که برای راحتی وجدان خودمان ، خانه خاطرات کودکی را فروختیم و برایت یک آپارتمان در برج شیان خریدیم ، به هوای اینکه دیگر تنها نیستی و اینجوری برایت بهتر می شود ، دریغ از اینکه همان همسایه های قدیمی را هم ازت دریغ کردیم . و چه بد نوه هایی بودیم برایت ، و رسم هیچ سنتی را رعایت نکردیم ، آخر دیگر بزرگ شده بودیم و هر یک برای خودش به سویی بود ، یکی کامپیوتر می خواند ، یکی عمران ، دیگری متالوژِی ، آن یکی روانشناسی .......... و چه بد بویی می دهد این فرهنگ و تمدن ، که همه چیز را از یاد آدم می برد . مادر بزرگ ،هیچ باور نداشتم که ندیدنت انقدر به درازا بکشد که بخواهیم برایت سالگرد بگیریم.... هنوز هم باورم نمی شود . و چه بد روزی بود سیزدهم بهمن پارسال ، که ساعت 6 صبح با صدای زنگ موبایلم از جا پریدم ، و ای کاش به خواب ابدی فرو می رفتم و انقدر پای گوشی خود را سست نمی دیدم . مادر بزرگ هنوز هم باورم نمی شود که چگونه تو را مانند عروسک نحیفی با آن موهای سفید ِ برفی ، به زیر خاک بردیم . چه قدر دیر دورت جمع شده بودیم .همه نوه ها ی دکتر ،مهندست ، دورت بودند ،یادت هست ؟؟ همه زجه می زدیم و خودمان را می گشتیم ، اما دیگر فایده نداشت . هنوز باور ندارم که یکسال از نبودنت گذشته است . امروز به اندازه تمام دلتنگی های عالم غصه دار بودم و این اشک بی دریغ امان نوشتن نمی داد . خیلی دلم برایت تنگ شده است و چه قدر این روزگار بی تو سخت می گذرد . می دانم که دیگر معذرت خواهی فایده ای ندارد ، ولی تا فردا قبرت را سرشار از فاتحه خواهم کرد ، باشد که مرهمی باشد برای تسلای دل خودم ............. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 12:2 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام
کاروان راهیان نور ، یک سفر جنوب برای وبلاگ نویس ها ترتیب داده. من می خواستم به این سفر برم ولی گفتم قبلش اعلام کنم شاید کس دیگه ای هم مایل باشه به این سفر بیاد . هرکس قصد سفر داره باید سریع تر اعلام کنه تا اقدام به ثبت نام کنیم وگرنه جا پر می شه . این بهترین فرصته تا چهره واقعی همه رو بشه!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 16:15 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
ثانیه ها مدام و پی در پی پیش می روند و من رو کشون کشون با خودشون جلو می برند. دیگه نمی خوام بیش از این نزدیک بشم ، چرا انقدر ساعت ها زود می گذرند.مگه نه اینکه دیگه خورشیدم باید از حرکت بایسته !!! وای خدایا چه کنم ! لباسی سیاه تر از این ندارم ، غمی بزرگتر از این نیز ، و اشکی که بتواند مرا یارای ظهر فردا باشد . کاش ساعت های دنیا خراب می شد، کاش خورشید طلوع را از بر نمی کرد و یا شاید بهتر این بود که قلب من از می افتاد .......... امشبی را شه دین در حرمش مهمان است ، نکن ای صبح طلوع صبح فردا بدنش زیر سم اسبان است ، نکن ای صبح طلوع |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 14:49 توسط ستاره قطبی
|
||
|
|
|
|
|
امروز آب را به روی بچه ها بستند بچه ها تشنه تر خواهند شد تشنگی به عطش خواهد رسید عطش ، به جنون خواهد رسید جنون ، عباس را زیر دم شمشیر خواهد برد نبود عباس ، حسین را پیر خواهد کرد و پیری حسین ، زینب را ................ (من از فردا تا غروب عاشورا آب نخواهم نوشید .........) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 22:1 توسط ستاره قطبی
|
|
||