|
|
|
|
|
چه می گوئید ؟ کجا شهد است این آبی که در هر دانه ی شیرین انگور است کجا شهد است ؟ این اشک است، اشک باغبان پیر رنجور است که شبها راه پیموده ، همه شب تا سحر بیدار بود ، تاکها را آب داده ، پشت را چون چفته های مو دو تا کرده ، دل هر دانه را از اشک چشمان نور بخشیده ، تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده ، چه می گوئید ؟ کجا شهد است این آبی که در هر دانه شیرین انگور است کجا شهد است ، این خون است ، خون باغبان پیر رنجور است................ ( این عکسها هم نتیجه بیل زدن ها و آبیاری هایمستمری است که در طول یکسال ، بلاخره در حیات منزل به ثمر نشست ) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 23:53 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
گروهبان عرق پیشانی اش را پاک می کند . سینه اش را جلو می دهد و با اخم گره شده در پیشانی ، چند قدم به جلو بر می دارد . هوای تابستانی گرم و نفس گیر است. سرباز ها در چند ردیف پشت سرهم ایستاده و به گروهبان خیره شده اند . لب و دهان همه خشک است ، گروهبان دو دستش را از پشت بر هم قلاب می کند و بعد فریاد می کشد : _ گروهان آزاد ....... سرباز ها در حالی که پا به زمین می کوبند ، با فرمان گروهبان به خود تکانی می دهند . غلامحسین به لب و دهن گنده گروهبان نگاه می کند . سلاحش را دوش فنگ می کند و به طرف اسلحه خانه راه می افتد .علیرضا چند قدم به دنبالش می دود و صدایش می کند : _ افشردی !!! غلامحسن سر برمی گرداند . علیرضا با تعجب به لب های غلامحسن چشم می دوزد . _ پسر تو چه قدر کله شقی ! یعنی تو با این وضع که دو ساعت یکبند دویدیم،تشنه نیستی ؟ غلامحسن سرش را پائین می اندازد . علیرضا دست غلامحسن را می گیرد و به طرف خود می کشد . _ بیا برویم اول آب می خوریم ، بعد سلاحمان را تحویل می دهیم . غلامحسین خیره به چشمان علیرضا نگاه می کند و سر جایش محکم می ایستد و بعد نگاهش را به سمت اسلحه خانه می دوزد . علیرضا دستش را شل می کند : هر جور راحتی ، من به عمرم آدمی مثل تو ندیده ام . غلامحسین برای اینکه علیرضا را نرنجانده باشد، دست رها شده اش را به طرف او رها می کند و لبخند می زند : _ این همه ناراحتی برای آب خوردن؟ باشد، فردا جلوی چشم تو یک گالن آب می خورم،راضی شدی علیرضا خان ؟ علیرضا که از رفتار غلامحسین راضی به نظر می رسد ،ابرو بالا می اندازد و می گوید: _ چرا فردا ؟ غلامحسین دست اورا می فشارد و به آرامی می گوید: _ یک موضوع خصوصی است ، ندانی بهتر است . از همدیگر خداحافظی می کنند علیرضا هنوز به حرفهای غلامحسین فکر می کند. جلوی شیر آب غوغایی به پا است. سرباز ها که از خشم گروهبان خلاص شده اند، حلا با خیال آسوده از سر و کول هم بالا می روند. تشنه زیر شیر می روند و آب از سر تا گردنشان را خیس میکند.غلامحسین آب نداشته دهانش را قورت می دهد،به یاد سه روز پیش می افتد از خود خجالت می کشد. این حالت رنج تشنگی را برایش دلپذیر تر می کند . چند قدم به طرف آسایشگاه بر می دارد. با دیدن لبهای خیس، از رنجی که برای تشنگی می کشد، بیشتر لذت می برد. صدای شرشر آب را می شنود. کمی دورتر به دیوار تکیه می دهد و به آب خیره می شود. غلامحسین دوباره به یاد قولی که به خودش داده بود، می افتد. با این فکر پشت از دیوار برمی دارد و خود را به شیر آب نزدیک می کند. گلوی غلامحسین از تشنگی به سوزش می افتد. با امروز سه روز است که قطره ای آب از گلویش پائین نرفته است. دو روز پشت سر هم نماز ظهرش قضا شده بود . چاره ای جز تنبیه کردن خود نداشت ................ (بر اساس زندگی نامه غلامحسین افشردی، فرمانده قرارگاه نصر در عملیات های بیت المقدس و فتح المبین و .....) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 20:37 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
در اين حين شيخ ما گفت : آرام گيريد و بيهوده زارت و پورت نكنيد كه اين جوانك به ظاهر ابله، از همه ، به عقل سزاوار تر است و ما را مشتي لنگ و لوك همراهي مي نمايندي ، چرا كه وي را هر ساله مستوجب پرداخت مالياتي هنگفت شدي و از اين روي تدبير نمودي كه به لج دارالحكومه، آشغال خود را به بيرون ريختندي و با خود همي گويد كه چشم شهرداري كوررررررر ، خودش جمع كند تا بلكه ماْمورين شهرداري از اين همه رعايت نظافت ، خون دماغ نشوندي و مبلغي نان حلال به خانه همي بردي !!!!! و پس از خطابه شيخ ،جمله جمع متنبه شدي و ازبراي شرمساري فراوان ،بسيار بگريستند و نعره ها زدند!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 14:34 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
چند وقت پیش تو راه برگشت از مسافرت ، متوجه شدم که مشکوک به نوع رایجی از سرطان هستم .شاید فکرشم خیلی ترسناک باشه . اما برای هر کسی ممکنه اتفاق بیافته و به همین راحتی به زندگی هرکسی خاتمه بده . حتی من !!!! وقتی از مطب دکتر بیرون می اومدم ، ناخودآگاه به یاد فکر و خیالای دو روز پیش افتادم ، خندم گرفت . چه قدر سریع همه چیز داشت تموم می شد . برای اولین بار به شدت جا زده بودم . هیچ وقت فکرشو نمی کردم مشیت الهی انقدر صریح و اینجوری برام رقم بخوره . تمام زندگیم از روز اول مثل نگاتیو جلوی چشمم رژه رفت ، یه کابوس دو روزه ی وحشتناک ، به روزهای سخت پشت کنکور ، به تست زدن های توی کتابخونه ، به خبر قبولی تو دانشگاه ، به ترم اول ، به تلاش برای تموم کردن توی 7 ترم ، به کنکور فوق لیسانس سال بعد ، به کار ، به جمع کردن پول برای عمل بینی ، به پس انداز برای دوربین دیجیتال ، به ورزش برای لاغر کردن ، به گریه ای که ترم پیش برای یکی از درس های 3 واحدی ایم کردم و اون موقع فکر می کردم دیگه بدتر از این ، هیچ اتفاقی ممکن نیست بیافته (تا آخر ترم، سر کلاس ِ یه استاد دیگه می رفتم) به تمام آرزوهایی که برای زندگی آینده داشتم ، به شوهر ، به لباس عروس ، به بهترین آتلیه ، به بهترین زندگی.............. خیلی مزحکه ، نه ؟؟؟!!!! اما اینها می تونست تمام رویاهای یه دختر باشه ! اما حالا حسابی رنگ باخته بود، چون حداکثر تا 6 ماه دیگه به پایان می رسید . وای خدایا ، من ، خدای ادعا ، حالا چه قدر کم اورده بودم ، منی که همیشه می گفتم هر چه از دوست رسد نیکوست ، منی که تو شادی و غم ، شکرش رو بجا آورده بودم ، منی که حتی با خوردن یه میوه ، سجده شکر بجا می آوردم. منی که به کفر نعمت دیگران پوزخند می زدم و اصلا شکایت از مشیت رو بی معنی می دونستم ............ چه امتحان سختی پس دادم و خدا چه نعمتی به من ارزانی داشت !!!!؟؟؟؟ اگه مادر و پدرم می فهمیدن ؟؟ مادرم که با عشق و علاقه جهیزیه جمع می کنه و همیشه سرِقبول کردن خواستگارا با من دعوا داره . پدرم که به وجود من زنده اس ......... همه اینها به کنار ، تو این فرصت کم چی کار می تونم بکنم ؟! حلالیت بگیرم ؟! از کی ؟ از کیا ؟! مگه یکی دوتان ؟ ....... دعا بخونم ؟! چه دعایی ؟ تو جای خدا بودی این جور دعا رو قبول می کردی ؟!.............. نماز قضا ؟؟!! چند رکعت ؟ از چهارم تا دوم راهنمایی نخوندم !! ........ صدقه بدم ؟! چه قدر بدم ؟! با چه عملی صافش کنم ؟؟!! .................... به درسم ادامه بدم تا بمیرم ؟؟ دیگه برای چی ؟! اصلا درس تو مخم نمی ره ! .................... بگم یکی در حقم دعا کنه ؟؟! اگه نکرد چی ؟!! وای خدایاااااااااااااااااااا دارم دیوونه می شم ، خودت یه کاری بکن .................. چه حال خنده داری داشتم ، تو راه رفت وقتی از شیراز رد می شدیم ، اصرار داشتن که به زیارت شاه چراغ بریم ، من زیاد مایل نبودم ، چون اصلا حال دعا نداشتم ! اما بلاخره رفتم و یه دعایی خوندم ، اما تو راه برگشت ، فقط دنبال یه ضریح ، یه جا ، یه جای سبز ، یه امام زاده ، ... می گشتم که بهش چنگ بزنم ، به پاش بیافتم و گریه کنم ، نمی دونم برای چی ؟ برای شفا ؟ برای اعتراض ؟ ، برای دعا ؟ ، ..... فقط گریه کنم . چه دو روز عجیبی گذشت .............. از پله های مطب اومدم پائین و دفترچه بیمه ام رو گذاشتم توی کیفم و با حرف دکتر که گفت فقط علائمش شبیه سرطانه و با قرص حل می شه ، نفس راحتی کشیدم و گفتم : سلام زندگی ....... اما هیچ وقت یادم نرفت که ................. مرگ ، از پنجره بسته به من می نگرد ............ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم فروردین 1386ساعت 23:14 توسط ستاره قطبی
|
|
||