|
|
|
|
|
یادته ؟! تیر ماه 82 بود که خیلی تنها شدم ، تنهای تنها ، نه ! تو یادت نیست ، ولی زینب خوب یادشه ، دانشور رو می گم . اومده بود به من سر بزنه ، اما با حرفاش داشت رو اعصابم راه می رفت ، دوست داشتم بشقاب روی میز رو بچپونم توی دهنش ! اما این کارو نکردم ، چون یه لحظه به خودم اومدم و دیدم اون بنده خدا تقصیری نداره ، اصلا تنهایی من ربطی به اون نداره ، اصلا تنهایی من ربطی به هیچکسی نداره !!! حتی اون موقع هم که خدای ادعا بودم ، باز اشتباه کردم . اشتباه کردمو ندیدم که خدا داره نگام می کنه . شایدم از اون بالا بهم پوزخند می زد و می گفت : این بنده ی خرفت ، من ِ به این آشکاری رو نمی بینه و همش نق می زنه !!!! خدا راست می گفت ، همش نق می زدم ،ا ز همه چی ، از همه کس ،حتی از خودم (با اون همه ادعا ) نمی دونم یهو چی شد که یک دفعه اکس ترکوندمو سجاده نشین شدم .ای کاش از اول همین کار رو کرده بودم. یهو زندگیم رنگی و شفاف شد ، شیش هم نه ! از اون شفافیت های هشت مگا پیکسلی ! انقدر شفاف که هرچی روش زوم می کردی بازم کیفیتشو از دست نمی داد . می دونی کِی رو می گم ؟؟!!! اون موقع که برام غنیمت جنگی فرستاد ............ تو رو می گم دیگه خنگه ، تو رو می گم ، ..... باورت نمی شه ؟؟؟ هیچ تا حالا فکر کردی که الکی الکی این 4 سالو با هم گذروندیم و نفهمیدیم چه جوری گذشت ؟؟؟!! دوست خوب یه نعمته ، یک نعمت از جانب خدای مهربون . حتی اون موقع که به قول خودم اکس ترکوندم ، حواسم نبود که خدا چند قطره نور پاشید تو صورتمو یهو از خواب بیدارم کرد . خاطرات این مدت ، هیچ وقت یادم نمی ره ، هیچ وقت ! تمام خنده ها ( توی کارگاه نمایشگاه معراج ، پلاتوی سامران ، فیلم های جشنواره ،پارک ، کافی شاپ ، خونه ی ما ........) تمام گریه ها ( هفت صبح توی بهشت زهرا ، دعوای نمایشگاه معراج سال بعد ، دهه های مسجد دانشگاه ......) شاید اگه همدیگه رو نداشتیم ، انقدر مصمم نمی تونستیم برای زندگی تصمیم بگیریم ، شاید برنامه ریزی های آیندمون انقدر منسجم نمی شد ، همیشه به خاطر لطفی که خدا به من کرد ازش ممنونم . زهرای عزیز ، همیشه برام قوت قلب بودی و هستی . شاید کمتر شنیده باشی ولی همیشه از خنده هات روحیه می گیرم و از هم فکریت نهایت استفاده رو می برم . و این رو مدیون ایمان و قلب سلیمی که در تو سراغ دارم، می دونم . فردا ، 26 th ، دوباره متولد می شی و من همیشه این روز رو در زندگیم به فال نیک گرفتم و دوست داشتم هر سال جور متفاوت تری خوشحالت کنم . همیشه پایدار و باقی بمونی هم برای خانوادت و هم برای همسر و بچه های نازت که بعدها می خوان خاله صدام کنن . !!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 16:0 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
انار های باغ رسید .ولی او یک دانه را هم نچیشید . انار های ترک خورده که دانه های آبدارش مثل یاقوت می درخشید ، انگار دهن باز کرده بودند و او را صدا می کردند . ولی نو عروس به خودش قول داده بود که تنهایی انار نخورد . فقط چند تا انار درشت را کنار گذاشت تا با هم بخورند . انار ها هنوز کال بود که رفته بود . گفته بود موقع انارچینی برمی گردد، ولی قول نداده بود . نوعروس با خودش می گفت : کاش از او قول گرفته بودم ، آنوقت حتما می آمد . موقعی که او برگشت درختها خواب بودند . به سراغ انار هایی رفتند که او کنار گذاشته بود ولی آنها هم خشک شده بوند ، خوردنی نبودند . تازه داماد گفت : عزیزم تو بدون من انار نخوردی ولی من دور از تو ترکش خوردم .تو همیشه از من وفادار تر بوده ای . (محمد میر کاظمی )
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 16:29 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
فاصله مان فقط یک دیوار است تا آسمان خدایا برایمان کلنگی بفرست یا نردبان |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 14:49 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
تجمع اعتراض آمیز دانشجویان دانشگاه امیر کبیر علیه اهانت و هتاکی به ساحت مقدس پیامبر اکرم توسط دفتر تحکیم وحدت
آب گرفتگی نمایشگاه کتاب در مصلی (قبل از برپایی)
جشن ازدواج دانشجویی طلاب در دانشگاه باقر العلوم
طرح ایجاد امنیت اجتماعی فکر نکنید خیلی بی سوادم که این عکس ها رو به جای قرار دادن توی پیوند روزانه ،اینجا گذاشتم . علت خاصی نداشت ،چون دوست داشتم اینجا بذارم! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:41 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
شیخ ما نجم الدین قطبی(سبحانه الله وتعالی ) روزی در باغی با اصحاب ، به مباحثه و اختلاط می پرداختی و اصحاب را جمله ، محوِ دُر افشانی شیخ بودی که ناگاه از کنار باغ دختری در حال گذر بودی که بیا و ببین!!! البسه ای بر تن داشت که از حیث اندازه به البسه کودکان می مانست ، حول چشمان را از پر ِمژه تا پس سر، چونان پر زاغ ، سیاه نمودی که با هر پلکی ، مژگان به سختی خیز و خواب می نمودی و زلفان را چونان شانه به سران، کاکلی بخشیده بود که به پر طاووس گفته بود زکی !!!! چونان آهوی مست از کنار باغ گذر میکردی که عقل و دین از اصحاب بربود و علم کلام از هوش برهاند و جملگی عقول زایل کردید . شیخ ما (قدس سره الشریف) با دیدن ان (البته صرفا یک نیم نگاه!) اوضاع و احوالات ِ بی ریخت ، بر هم آشف و خطاب به اصحاب فرمود که : این طور نمی شود ، اینگونه زیستن و نشست و برخواست در کوچه و بازار ، امنیت کسبه و بازاری و محصل و مدرس را بر هم می زند و بر زندگی ها فتنه و آشوب می زند که بیا و ببین . یکی از اصحاب خطاب به شیخ فرمودی که التزاما شکایت این شرح حال را باید به امنیه و نظمیه ببیریم تا فکردی بر این حال شود . با گفتن این سخن جملگی اصحاب برآشفتند و سر مخالفت برخواستند و هریک به جهتی به این کار و به این فکر توپیدندی . یکی از اصحاب بگفتی که این کار موجبات توهین و تحقیر را باعث شدندی ، دیگری برخواست و بگفت که با این عمل آزادی آدمیان زیر سوال برفتندی ، و دیگری با گلایه بگفت که اینگونه عمل، دخترکان آهو سیما و آهو سرشت را جَری تر همی نمودی و کار بدتر شدی ، آن یکی سر سخن بگشائید و گفت و شیخ ، اینگونه زیستن و اینگونه برخواستن ، چه دخلی به ما و دیگر اصحاب دارد ، ما به معاش خود مشغول بودی و دیگری نیز. در این اثنا شیخ ما نجم الدین قطبی ، تمام سخنان را به حد کمال شنیدندی و آنگاه خود لب به سخن باز نمودی و به اصحاب بگفت که شما چنان اسپند بر آتش شدید که گویی خواهند چادرها و چارقدرها بر سر شما همی نهند،مگر نه اینکه اگر اعتراضی باشد ،باید از جانب نسوان باشد و نه شما!! اصحاب جملگی بر هم بنگریستند و با تاملی چند خطاب به شیخ بگفتند که: خدا وند در قران زن و مرد را مساوی خلق نمودی و ما نیز پیرو حامی نساءِ شهر و دیار خویش می باشیم ! و باز شیخ با تاملی فرمود : تصور کنید که روزی در عالم رویا و دنیای افسانه ها وسیله ای گشف گردد که میزان و محتویات افکار رجل آن دیار را بسنجد و چنانچه مردی را فکری یا نظری پلید پدید آید و آن وسیله با خوردترین عمل ، فکر و یا نظر آلوده ، بوق و چراغی همی زند و اطرافیان را نظر به وی گرداند ، چنانچه که همه از زن و مرد متوجه احوالات وی شوند ، انگاه آن دیار را چه پیش خواهد آمد ؟؟!!!! و کدامیک از شما اصحاب راستین ، این دستگاه را بر خود ، آزمون خواهد کرد و چند روزی را با آن سپری خواهد نمود ؟؟؟ هر یک اصحاب نظری بر کناری نموده و جملگی لال مانی گرفته و هیچ یک برآن جرات ننمود که خود را بر دیگری اشکار سازد و طلبه بستن دستگاه بر خود باشد . شیخ نجم الدین : رو به اصحاب نمودی و گفتندی که اگر نساءِ ان دیار بر مردان چشم آلود آن دیار واقف بودی ، من باب احترام به خویشتن ، زاغ بودن و زاغ زیستن را بر آهوی خرامان بودن ارجح دانستی...... و شما یاران با وفای مکتب ، شما نیز بد ازمونی در درگاه خداوند ، پس دادندی ، پس بروید و تا خود را آراسته به فضائی اخلاقی ننموده اید ، باز نگردید . اصحاب جملگی از باغ متواری شدندی و گویی که چشم دیدن خود و دیگری را نداشتندی ! فوق برنامه !!! ( یکی از اصحاب بفرمود که یا شیخ، اینگونه سخن گفتن در باب همه رجل دیار جانب انصاف را زایل نمی نماید ؟؟؟؟ شیخ بفرمود که : سخنی بسیار به جا و سنجیده فرمودی ، اری بسیاری از مردان آن دیار نیز به زندگی و معاش خویش مشغول بودی و کاری به دیگری نداشتی ، اما عقل، آدمی را ملتزم می گرداند که جهت آن جماعت خورد ِ فاسد و لطمات جبران ناپذیر از جانب آنان ، پران همچو طاوس را با جلبابی از نظرشان دور همی سازد . ) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 14:8 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
اون روز ذهنم مثل يه چهار راه پر ترافيك و شلوغ شده بود كه هركي از هر طرف مي اومد يه بوق گاوي تو ذهنم نثار مي كرد و مي رفت . خيلي قاراش ميش بود . انقدر فكر كرده بودم مخم فيوز پرونده بود . آخه هنوز 100 تومن كم داشتم . ياد مسير طي شده امروز كه مي افتم ، به اينكه به صد جا سر زدم و سگ دو زدم تا 500 تومنو جور كنم ، حالم مثل سالاد الويه ورز داده شده مي شه ( البته با دست) يهو به خودم اومدم ،ترسيدم ،فكر كردم ايستگاه رو رد كردم .....ولي نه، خوشبختانه حالا حالا ها مونده . از لا به لاي جمعيت تو ايستگاه ، چشم هاي زل زده يه نفر، بد جوري توجهمو جلب مي كنه ، انگار خودشم تو فكر بود ، نمي دونست داره به من نگاه مي كنه ، توجه نكردم . داشتم به بيرون نگاه مي كردم كه احساس كردم يه نفر اومد كنارم نشست ، بازم مهم نبود . اتوبوس شرع كرد به حركت ، چه بيرون مسخره اي ،لا اقل وقتي خسته اي كه خيلي مسخره جلوه مي كنه، تو فكر مسخرگي بيرون بودم كه مادر عروس ، بغل دستيمو مي گم ،ابراز وجود كرد و ساعت پرسيد . حسش نبود ساعت بگم ، ولي گفتم !!!! گفتم سه و ربع كه ديدم همون يارو بود كه زل زده بود ، همينجوري داشت نگام مي كرد ، گفتم شايد فكر كرده آشنام ، يه خنده اي زد و گفت ممنون ، منم نامردي نكردمو بهش لبخند زدم . سرمو تكيه دادم به شيشه ، رسيدم به ايستگاه بعدي ، پياده شد . ديدم چشماش باز داره فلاش بك مي زنه بهم . دوباره بهم خنديد، ديوونه بود انگار ، گفتم گناه داره اينم از روزگار كم نكشيده لابد . بهش حال دادم ، يه لبخند كم رنگ نثارش كردمو با خودم گفتم برو خوش باش !!!!! اتوبوس حركت كرد ، دو ايستگاه ديگه بايد پياده مي شدم ، يادم افتاد وقتي با عجله پريدم تو اتوبوس ، بليط ندادم . گفتم تا يادم هست از كيفم ورش دارم تا يه موقع مشغول الظمه نشم ، كيف ! كيف! كيف! نه اثري از كيف بود ، نه اثري از 400 هزار تومن !!!!! به همين راحتي . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 13:3 توسط ستاره قطبی
|
|
||