|
|
|
|
|
نیت کن ......... انگشت بزن ........... (سکوت ) زندگیت مثل این قهوه می مونه ، تلخ ! یه سقوط تو زندگیت می بینم .......... البته مربوط به گذشته ات بوده ......... بعدش یه اوج ، یه پرش خیلی بلند . انگار سرت داره می خوره به آسمون ...... نگاه کن ..........می بینیش ؟؟؟!!!! یه قول شاخ دار می بینم ، اون دوباره باعث سقوطت می شه ، هر دفعه می خوای به حرفاش تن در ندی ، اما انگار نمی شه ! بذار ببینم ؟!!.......... تنها عامل خوشبختیت دوری از اونه ! می خوای بدونی الان کجاست ؟؟!! الان خیلی دور شده ، نگاه .......... تو اینجایی .........اون ، اونور فنجون عجیبه ! از سه روز پیش که فالتو گرفتم ، خیلی دور تر شده !!!! . یه چیزو می دونی ، این جور سقوط ها و پرش ها هیچ ربطی به پیشونی نداره ! ......... تو زندگیت درجا زیاد زدی ! همین زندگیتو تلخ کرده ! یا رومی روم باش ، یا زنگی زنگ . تکلیفتو با خودت معلوم کن . دیشب استغفار گفتی ، قول شاخ دارو دور کردی ! ولی الان نگاش کن ؟! اون ور فنجون تو کمین نشسته ........ یه شُل بازی دیگه کافیه تا دوباره با مخ بخوری زمین . خیلی مواظب باش ............ . تموم شد . 5000 تومن .........
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 4:52 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوباره درهای آسمان باز شده است . (لطفا از عینک آفتابی استفاده کنید ! ) اشعه های نور بدجوری چشم را می زند . آخر چشمهای تار ما به اینهمه نور عادت ندارد . دلمان نیز همینطور ! نه اینکه تمام طول سال را در تاریکی زیسته است . حالا هم ، هر چه تلاش می کند جلوی ورود نور را بگیرد ، نمی شود . باز هم از باریکه ای ، روزنی از نور به دل می تابد . نمی دانم .............. شاید تا آخر این ماه به نور عادت کرد ! ولی دیگر آن انعطاف سابق را ندارد ......... دل هم دل های قدیم !!!! استاد می گفت : وقتی دروغ می گوئید ، سیم ارتباطتان با خدا قطع می شود و دیگر خدا به حرفهای شما گوش نمی دهد ، ولو اینکه بخواهید در حق دیگران دعا کنید ........... پرسیدیم : استاد ! چه کار کنیم که خدا دوباره حرفهایمان را بشنود . گفت توبه کنید و از کسی بخواهید که در حقتان دعا کند ، شاید که خدا از این طریق نظری به شما بکند و شما را متوجه لطف خود قرار دهد . امشب خدا می خواهد به همه حال بدهد ، حتی دروغگوها !!!! یعنی اگر بخواهی هم نمی شود ! انوار به شدت همه جا را فرا گرفته اند . و ملائک بی صبرانه منتظر توبه تواند ! امشب تنها شبی ایست که ستاره ( از درخشش) به ریش خود می خندند ! برادر یا خواهر عزیز ( حتی شمائی که خواهر یا برادر من نیستی ) امشب در حق همدیگر دعا کنید !!؟؟؟ به نظر شما چیزی از کسی کم می شود ؟؟؟!!! مختصر اعمال شب رجب : 1_ نمازی دو رکعتی بعد از نماز اعشا : در رکعت اول سوره حمد ، الم نشرح ، توحید (3مرتبه) و در رکعت دوم ،حمد ، الم نشرح ، توحید ، فلق و ناس بعد از سلام . 30 مرتبه لااله الا الله . 30 مترتبه صلوات 2_ احیا و نماز شب مختصر اعمال اولین روز رجب : 1_ روزه گرفتن 2_ انجام غسل 3_ زیارت امام حسین (یا خواندن زیارتنامه ) 4_ نماز دورکعتی مخصوص هر شب : حمد (3مرتبه) ، کافرون (3 مرتبه) ، توحید 1(مرتبه) و پس از پایان نماز دعای زیر : |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 15:2 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
چند روز پیش با سوسو رفته بودیم نمایشگاه حاج خانوم های سرزمین من !!! که با انواع پوشش و طرح های لباس و مانتوها جدید آشنا بشیم ، و اگر چیز قابل خریدی دیدیم که چنگی به دل می زد ، پولهامونو بذاریم رو همو اشتراکی یه چیزی بخریم .
سالن اول که یکسری ماکت بود . و بینندگان محترم رو با نوع پوشش اعصار گذشته و اقوام ملل مختلف آشنا می کرد . چند نفر هم با لباس محلی اون وسط مسطا واسه ی خودشون می چرخیدن .... بعضی از طرح ها بد نبود ، می شد به عنوان یک پوشش زیبا روش حساب کرد ، اما برای تهیه اون هیچ کاری نمی شد کرد . چون خانم متصدی نه کارت می داد ، نه شماره می داد ، نه برآورد قیمت کرده بود ، نه اجازه داشت با ما حرف بزنه ، نه ما می تونستیم به جنسها دست بزنیم ، و نه هیچی به هیچی ..........
و اما طبقه پائین که اصلا ربطی به طرح های بالا نداشت و دوباره غرفه ها به تولیدی های هفت تیر و شانزلیزه اختصاص یافته بود و همه همان مانتوهایی بود که نیروی انتظامی ، بیرون وایستاده بود تا خفتشون کنه !!!!!! خیلی عجیب بود چون هیچ تغییری در این سیستم مشاهده نمی شد .(بماند که به علت تاکید بر ارزانی اجناس ، یکسری از مانتوها بصورت کاملا بنجل عرضه می شد !!!) بعضی طرح ها انقدر مسخره بود که ما رغبت نمی کردیم حتی زیر چادر بپوشیم ، اونجا قیافه ی مانتویی ها خیلی دیدنی بود . از همه اینها گذشته ، حتی اجناس فرهنگی و انواع پوشش های اسلامی مثل مغنه و انواع چادر ( ملی ، مذهبی ، دانشجویی ، پیش دانشگاهی ......) و آستین و روسری ....... خیلی گرون تر از بازار بیرون عرضه می شد . ما که مثلا قصد خرید داشتیم عملا چیری نتونستیم بخریم .......
طبقه سوم هم که اساسا ، اصلا ربطی به حجاب نداشت. مربوط به صنایع دستی ، از جمله سرمه دوزی ، سفال ، چاپ باتیک ، گلیم بافی ، پتینه کاری و ........ می شد . من که کلا در زمینه صنایع دستی ، از بیخ عرب تشریف دارم ، با اعتماد به نفس تمام و اینکه خدای ناکرده لال از دنیا نرم ، رفتم و یک پارچه ی مربعی سرمه دوزی رو قیمت کردم . (همه چیز خریده بودم ، مونده بود فقط سرمه دوزی !!!!) وقتی از قیمت 200 هزار تومنی آن باخبر شدم و با پولهای توی کیفم مقایسه کردم ، لبخند ژکوندی نثار غرفه دار کردم و در رفتم .
من و سوسو خیلی از این وضعیت لجمون در اومده بود ، چون هم گرسنه بودیم ، هم خسته . کلی هم گلوکز بی نوا رو سوخت کرده بودیم ، رفته بود پی کارش ! ( خوب شد بنزین نبود !!! اونوقت تا آخر تابستون خونه نشین می شدیم !!) القصه ، جهت تخلیه روحی ، موقع خروج از درب نمایشگاه ، یه لگدی نثار درب خروجی کردیم ، که گویا لولایش هم از بد روزگار شُل بود و ..........
فوق برنامه 1: معلوم نیست مسئولین فرهنگی توی این زمینه چه غلطی دارند می کنند !! فوق برنامه 2: عوض اینکه برای بعضی از اجناس مثل چادر ، سوبسیت قائل شوند ، امسال گوش شیطون کر، گرون تر از نمایشگاه قبلی هم شده بود . فوق برنامه 3: نسبت به خرج و تبلیغاتی که کرده بودند ، نمره عملکرد 13 (با ارفاق 14.5) فوق برنامه 4: راجع به سخنرانی و شوی زنده لباس ، چون تا ساعت 5 نموندیم نمی تونم نظری بدم . فوق برنامه 5: کی از تو نظر خواست ؟؟؟؟!!!! (سوء تعبیر نشه،منظور خودم هستم!) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 15:6 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
(کلاس درس _ معلم در حال نوشتن تمرین _دانش آموزان در حال نت برداری از روی تخته) نسیم : باز فشارت افتاد پائین ؟ ندا : نه نسیم : پس چرا دستت می لرزه ندا: نمی دونم نسیم : ندا من کجام شبیه خراس ؟ صداتم داره می لرزه ندا : ول کن تو رو خدا حوصله ندارم نسیم : یه چیز بگم ندا : بگو نسیم : یه ربع مونده کلاس تموم شه (ندا یه لحظه تو نوشتن مکث می کنه) ندا : تمرینتو حل کن نسیم : چرا نمی ری رک و راست همه چی رو بهش بگی ؟ ندا : چی بگم ؟ بگم بهش علاقه دارم نسیم : خره امروز جلسه آخره ندا : من کاری رو که باید می کردم ، کردم نسیم :حتما باز رفتی به خدا گفتی ندا : خدا به همه چیز قادره نسیم : آره ، ولی .......... ندا :(بافاصله) قلبها دست خداست نسیم : ولی چرا من این کارو کردم نشد ندا : چون قسمت تو نبود ، ساعت چنده ؟ نسیم : اگه اینم قسمت تو نبود چی ؟ ندا : هیچی ! نسیم : یعنی چی هیچی !!! ندا : یعنی راضی ام به رضای خدا نسیم : ولی تو اونو دوست داری ندا (با قاطعیت ) من حرفامو دیشب زدم بهش ، اگه بخواد براش کاری نداره تو دلش بندازه. حالا هم انقدر حرف نزن ناراحت می شه ! نسیم : یعنی اگه نشه به همین راحتی می ذاریش کنار ندا : راحت تر از این حرفا......ساعت چنده ؟ نسیم : دقیق ، 7 دقیقه به 2 ندا : چرا این زمان لعنتی تموم نمی شه نسیم : اَه ، چرا نمی ره خودش مسئله رو حل کنه ، چه قدر لفت می ده ، ..... اِ ،ندا نگاش کن ندا : ( ندا بی حرکت سرش رو پائین نگه می داره) ترجیح می دم گوش بدم ، بگو نسیم : خیره شده به یه نقطه (ندا یه پارچه سبز رو محکم تو دستش فشار می ده و یه چیزی زمزمه می کنه) نسیم : چِت شد ، اون چیه تو دستت ندا: ساعت چنده ؟ نسیم : 5 دقیقه دیگه مونده ، ندا استاد قاط زده (ندا تو چشمش اشک جمع می شه ، یه چیزی بالای دفترش می نویسه ) نسیم : (داره نوشته رو می خونه) الهی رضاٌ به رضائک ، اینا چیه می نویسی ، دارم می گم استاد قاط زده استاد : خب بچه ها مسئله رو خودم حل می کن (استاد مسئله رو حل می کنه)(پایان تمرین) استاد : براتون آرزوی موفقیت می کنم ، امیدوارم تو همه مراحل زندگی پیروز باشید. من کاری ندارم اگه کسی سوالی داره می تونه بپرسه (همه ساکت شدند) نسیم : بگو یه کاری باهاش داری ندا : ساکت شو لطفا استاد : خب پس همتون رو به خدا می سپارم (استاد داره وسایلشو جمع می کنه) (نسیم و ندا در حال جمع کردن کیفشون ) نسیم : (با تعجب) MY GOD !!!! ندا : ( بدون اینکه به استاد نگاه کنه مکث می کنه ) چی شد ؟ نسیم : انگار استاد می خواد گریه کنه ندا : ( درحالی که پارچه سبز محکم تودستشه ) بسته نمی خواد چیزی بگی ( تقریبا همه بچه ها از کلاس رفتند بیرون_ استاد خداحافظی می کنه و از کلاس خارج می شه) نسیم : ندا از کلاس رفت بیرون ندا : ( با بغض ) دیگه مهم نیست .......(می شینه رو نیمکت) ندا : تو برو ، معطل من نشو ، می خوام یکم تنها باشم نسیم : باشه ، خداحافظ ، ولی زیاد نمونی ها ، زود بیا ندا : باشه نسیم : (نسیم در حال بیرون رفتن از کلاس ) اِ...سلام استاد (ندا یک هو کمرش صاف می شه ) خدا حافظ استاد ......... (استاد داخل کلاس می شه، از نیمکت ها می گذره و پشت ندا می ایسته ) استاد : دیشب چه غوغا کرده ای ، شوری تو بر پا کرده ای در سرزمین سینه ام ، دل را چو دریا کرده ای گاهی به مدم می بری ، گاهی به جزرم می کشی ای ماه پر افسون ، مرا پائین و بالا کرده ای ..... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 2:52 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
ستاره ام ........ ای درخشنده ترین و زیبا ترین نور عنایت شده ی خداوند بر من حقیر ........ و ای نمود لطلفت و ظرافت خلقت خداوند در تو .......... ای که کورسوی نورم را از بارقه های محبت و عشق تو دارم ، چگونه در این آبی بی کران ستاره ، خود را ستاره ای بنامم !!، حال آنکه تو خود منبع نوری و من منیری کوچک و خرد ! که گوهر وجودش را وامدار نو است ! ای که دستان نحیفت به قیمت دستان جوان من هزینه شد ................ دستان مهربانت را در دستان جوان و قدرتمندم بگذار ، تا محبت و ایثار در وجودم سرازیر شود ، و مس وجود ، جلایی دوباره بگیرد . عزیزم ، مادر م ، ستاره ام ............... . . . چه بد ستاره ای بودم من ، که فقط امروز را بهانه ای برای ابراز محبت به تو قرار دادم . وندانستم که کلید باغ بهشت ، از آن توست و در گرو محبت به توست ......... قصورم را ببخش و از گناهم در گذر ، باشد که خدا هم به لبخندی میهمانم کند ....... همیشه پایدار و باقی و منصور بمانی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 19:3 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
من و سوسو (اسم دیگه اش رفیقه ) دو روز در هفته با هم کلاسهای گروه درمانی ترک اعتیاد می ریم (محض کسب تجربه !!) . یه مدتیه که هر جلسه شخصیت یکی از اعضا رو آنالیز می کنند و لایه های پنهان شخصیتی ایشون رو می ریزن رو داریه !! هر دفعه که یکی تحلیل می شه ، پی می بریم که از قضا خیلی از این اتفاقاتی که توی روند رشد ، برای اون بنده خدا پیش اومده ، سر ِ ما هم اومده !!!!! بعد هر دوتامون اواسط جلسه سکوت می کنیم و به این فکر می کنیم که تمام شرایط تربیتی ، اجتماعی ، اقتصادی .... حسادت ها ، حقارت ها ، خشم ها ..و خیلی چیزهای دیگه رو هم تو بچگی تجربه کردیم ، عین همین اعضای در حال ترک محترم ! وقتی شب ها تو راه برگشت با هم حرف می زنیم ، تازه پی می بریم به اینکه چه قدر شرایطمون حادتر و اسفبار تر بوده !!!!!! اونها به خاطر سواد نصفه و نیمه ما ، در مقابل ما سر تعظیم فرود می آرن ، ما هم به خاطر پولهای میلیونی اونها ، در مقابلشون به شدت کرنش می کنیم .(البته عملمون کاملا زیر پوستیه !!!! تازه یه کشف جدید هم کردیم ، اونم اینکه اونها انقدر پولدارن که بعد از 10 سال خوشی و کیف و حال ، هیچی رو از دست ندادن و دوباره سر ِ تفنن اومدن که ترک کنن ................ اما ما هنوز هیچ کاری نکرده .................... من و سوسو یه تصمیم تازه و قشنگ گرفتیم !! ما می خواهیم معتاد شیم !!! تازه خیلی هم دیر شده !! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 11:27 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
یک هفته ای می شود که نمی شود نماز اول وقت بخوانم . چرا دیگر کسی پشت سرم حرف نمی زند ؟؟!!! چه قدر بازار کساد است !!! چه روز ها بود که از قِبَل غیبت چه توفیقاتی که نداشتم!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 13:20 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
گفته ام برات يا نگفته ام تازه شعري عاشقانه گفته ام شعر تازه اي براي چشم تو نغز وناب وجاودانه گفته ام قصه دراز گيسوي تو را مو به مو براي شانه گفته ام استعاره ايست از بلوغ تو هر كجا كه از جوانه گفته ام از تو با بهانه هاي مختلف پيش مردم زمانه گفته ام از تو در غزل ، ترانه ، مثنوي هر كجا ، به هر بهانه گفته ام بعد چند سال دلشكستگي باز شعر عاشقانه گفته ام ........... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 1:7 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
دکتر جان سلام ! چه قدر زود گذشت ، اصلا باورم نمی شود که دو سال از خدمتت گذشته باشد . چه قدر توی این دوسال پیر شدی ! این را از مقایسه فیلم انتخاباتی پیارسالت فهمیدم . تازه می فهمم که حرف وکنایه و تحقیر چه قدر آدم را شکسته می کند . البته تو خیلی وقت است که یاد گرفته ای محکم باشی . حتی اگر عکس هایت را با فتوشاپ تغییر دهند ! اما من فکر می کردم ، یا بهتر بگویم ، ادعا می کردم که اهمیتی نمی دهم . اما کار بزرگ کردن ، ایمان بزرگ داشتن هم می خواهد! و تو داشتی و داری دکتر . می بینی چه قدر دنیا بی وفاست ؟!! و مردم چه قدر ساده ! دوباره جنگ روانی راه انداخته اند . می گویند تو قیمت رانی را گران کرده ای ، راستش را بگو دکتر گران شدن گوجه فرنگی کار تو بود ؟!! اصلا اینها به کنار ، مگر قرار نبود چادر سر مردم نکنی ؟! نگو که وظایف نیروی انتظامی به تو ربطی پیدا نمی کند . این کار خود خود تو است !!!!!!!! آخر تو خیلی بیکاری که به این مسائل می پردازی !! و هیچ کس کار خودش را بلد نیست ، پس باید سر مردم چادر به سر کنی و قداره بندها را از خیابان جمع کنی ! بیچاره قداره بندها !!!! دکتر ، از جنگ روانی نترس و همچنان به کار خود ادامه بده . مهم این است که بدانی کارت درست ، مردم هم بلاخره روزی می فهمند که تو برایشان کار کردی . شاید از بس به مناطق محروم رسیدی و تمرکزت را از پایتخت برداشتی ، مردم شریف پایتخت بهشان بر خورده و مصرف رانی شان یک خط درمیان شده ! منطقه محروم هم که نمی تواند بیاید و از تو حمایت کند! (آخر تارهای صوتی اش گرفته است) پس تو کاری نکرده ای دکتر !! تو به درد هیچ کاری نمی خوری دکتر!!! ولی با همه این حرفها ،..................... من باز هم به تو رای خواهم داد دکتر ! حتی اگر کاندید نشوی ! اصلا من این روزها تنم می خارد که بهم بد و بیراه بگویند . این یعنی تیر خلاص !!! سوسو چرا نشسته ای ! تو که همیشه در این بحث ها پای ثابت میدان بودی ! دستی به کیبورد ببر و حرفی بزن! تشری بزن تا دلم خنک شود . مرد باش . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 18:4 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
تجمع نکیند لطفا اینجا خبری نیست بفرمائید ! .......... بفرمائید ! من امتحان دارم ! خواهش می کنم .............! چند روز دیگه تشریف بیارید .............. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 23:2 توسط ستاره قطبی
|
|
||