تبليغاتX
ستاره قطبی

 

ایگو : مدتیه می خوام یه چیزی رو بهت بگم

سوپر ایگو : بگو گوش می دم

ایگو : مدتیه خیلی به من گیر می دی

سوپر ایگو : خب من کاری جز گیر دادن بلد نیستم

ایگو : می دونم ولی یه مدتیه که شورشو در آوردی .......

سوپر ایگو : با رفتی سراغ بحث های قدیمی ، ما راجع به این موضوع ها یه بار با هم بحث کرده بودیم ......

ایگو: آره ، ولی قرار نبود دیگه انقدر زیاده روی کنی

سوپر : من زیاده روی نکردم ، ولی چون دوستت داشتم ، می خواستم ازت یه انسان بسازم .

ایگو : ولی تو داری این انسان و نابود می کنی ، هرچه قدر من عقب نشینی می کنم تو جلوتر میای !

سوپر : خب خاصیت من اینه ، تو چه توقعی از من داری . من سوپر ایگوام !! سیب زمینی که نیستم. نمی تونم هرچیزی رو ببینم و ازش بگذرم . مگر اینکه ..........

ایگو : مگر اینکه چی ؟

سوپر : مگر اینکه تو ، به زور بخوای به من قرص خواب بدی ، تو که نمی خوای همچین کاری بکنی ؟

ایگو : نه ، ولی محض رضای خدا ملاحظه منم بکن ، منم یه آدمم مثل همه آدما ، تو از من چه توقعی داری ؟

سوپر : توقع درستی ! توقع رشد ! توقع کمال !

ایگو : آره ، ولی هر ایگویی ممکنه ، چیزی رو طلب کنه که سوپر ایگو مخالف اون باشه .

سوپر : ولی خب گاهی وقتا آدم باید پا رونفسش بذاره

ایگو : خب چی می شه هردوتاشو با هم داشته باشه

سوپر:خب اونوقت دیگه رشد نمی کنه، اصلا امتحان اصلی همین جاست! رسیدن به خواسته ها یا رضایت سوپر ایگو؟؟

ایگو : خب البته رضایت سوپر ایگو !

سوپر ایگو : خب پس انقدر نق نزن و بهونه بستنی نگیر ، راه بیافت !!!!

 

بازیگران : ایگو ( منِ واقعی یا حقیقی ) . سوپر ایگو (وجدانیات و منِ اخلاقی )

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 16:25  توسط ستاره قطبی  | 

نه خیر مثل اینکه این رشته سر دراز دارد ، حالا هی ما می خوائیم تموم کنیم ، انگار نمی شه .

1_ اولا تو حوزه ی سینما تا دلتون بخواد مخاطب هست ! بچه ی دو ساله هم فیلم می بیند و نقد می کند ! مادر بزرگ من توی خونه اش پر سی دی فیلمه ! مثل حوزه ی ما نیست که نیاز به حاشیه و این چیزها داشته باشه ! (که تازه با حاشیه  هم به جایی نمی رسیم !) دوما : فیلم اخراجی ها وقتی وارد جشنواره شد تنها دو روز بعد از اکران فیلم ها ، به پر مخاطب ترین فیلم تبدیل شد! ببخشید اینها حاشیه است ! یا دهنمکی به کسی چیزی گفته بود که مخاطبش رو افزایش بده ! (من خودم سانس 12_2 شب این فیلم رو موفق شدم ببینم !)

 

2_ شما و دوستانتون یک حرفی رو می زنید ، بعد می گید آقای دهنمکی چرا نمی یاد دفاع کنه !!!! ذکر نام اون افراد و اشخاص و سمت هاشون  ، قطعا جواب نامه شما بود با سند و مدرک ک ک ک !!!! شما اگه به هرکدوم از اون بزرگواران مراجعه کنید، به مستند بودن وقایع فیلم و گفته ها و ادعاهای ایشان پی می برید !!!

 

3_ راجع به اون صحنه ی میدان مین که واقعا استدلالتون خنده داره !!! من اصلا راجع بهش حرفی نمی زنم ! چون خیلی باید بنویسم و اینجوری کف می کنم !!! فقط همین رو بگم که اصلا بعید می دونم شما یه بار فیلم رو از اول تا اخر دیده باشید !!!(مجید ، فقط قرار بود برای تائید میرزا به جبهه بره ، قرار نبود شهید بشه . اگه فرمانده اون رو تا اون روز نگه داشته به خاطر اینکه آدمش کنه و برش گردونه! فرمانده این رو فهمیده بود!!! ..... بابا من قاط زدم از دست شما ، حوصله ی توضیح ندارم ..... بگذریم !!!)

 

4_ یه جوری راجع به  فقر و فحشا حرف می زنید که انگار این اتفاق ها  تو مملکت اجنبی اتفاق افتاده !!! مطمئن باشید بچه ی شما هم از همه چی باخبر بوده و هست !!!  این بار رو بیائید محض رضای خدا سرمون رو تو برف نکنیم دیگه !!! اگه اون موقع بحث قاچاق مطرح بود ... الان دیگه خیلی قضیه رله تر از این حرفها شده ! چه قبحی ؟ چه کشکی ! قبح خیلی وقته ریخته شده ! همین دو هفته پیش یه دختر 15 ساله توسط 3 تا از پرسنل محترم انتظامی که بهشون پناه برده بود .........

     اگه همون موقع هم به جای پرداختن به مسائل حاشیه ای که اصلا ربطی به تخصص ما نداره (به گفته ی خودتون)، به  حفظ ارزشها و پاکدامنی این نسل نگون بخت پرداخته بودید ! شاید دیگه هیچ کس رو انقدر مجاب نمی کرد که دلسوزانه به همچین موضوعی بپردازه !!! همون موقع هم همه درگیر دعواهای سیاسی بودند ! دریغ از اینکه بچه هاتون داشتند یه چیزهای دیگه یاد می گرفتند !!! (اقلا این موضوع چون به رشته ی تخصصی من مربوط می شه ! آمارهاش  طور مفصل و دقیق تری به دستم می رسه ، که انکار ناپذیرند!!!)! ضمن اینکه مخاطب اون سی دی شخص دولت بود! در حقیقت یه نوع دفاع از همین مردم مومن و همیشه در صحنه ! اما با یک دست و یک صدا و تک و تنها ! (که ای دولت وقت بیا به داد بچه های مردم برس ، به جای سیایت بازی و خرج های کلان !)  

     چه فرقی می کنه ، اگه دهنمکی نمی گفت ، بلاخره یکی باید می گفت ! همیشه که نمی شه خفه قان گرفت!! جالبه که شنیدم به تازکی مستندی توی همین مضمون می خواد از سیمای جمهوری اسلامی پخش بشه !!! تا دیر نشده یه نامه بنویسید ! جلوی اون رو بگیرید (که خیلی بدتر از اخراجی هاست)

 

      یه چیزی خیلی وقته مونده رو دلم  که نمی تونم نگم !!! ببخشید ، اون موقع که  فیلم  مارمولک تو جشنواره شرکت کرد و جایزه بهترین فیلم مخاطب رو گرفت  و بعد هم با فروش بالا اکران شد ! شما کجا بودید که اعتراض کنید !!! اون موقع که روحانیت خودش یکه و تنها و مظلوم اومد از خودش دفاع کرد و هیشکی هم پشتش در نیومد !!! یعنی حتما باید از سیما پخش می شد ؟؟!! یعنی هر مزخرف و توهینی تو سینما پخش بشه مشکلی نداره !!؟؟؟  راجع به فیلم زندان زنان ، خانه ای روی آب ، اعتراض ، کاغذ بی خط ، متولد ماه مهر ، همین نقاب (اصلا که بدآموزی نداشت ؟؟_ کار یاد مردم می داد!)، و هزار فیلم دیگه  که الان یادم نیست ................. راجع به اینها احیانا هیچ نظری ندارید ؟؟؟!!! یعنی فقط اخراجی ها به تمام ارزشهای شما توهین کرده !؟؟ یا فقر و فحشا روی بچه ها ی شما رو باز کرده ؟؟!!! ............ لااله الا الله !!

البته مستحضر هستم که شما خارج از حوزه ی تخصصی خودتون قلم نمی زنید ، شما را چه به نقد فیلم های سینمایی !!!  اصلا ما را با سینما کاری نیست !!!! (بهتر بگویم : ما را با دهنمکی کار است !!! حالا هر چی بسازد و بنویسد و خلاصه که هر کاری بکند ، ما حال می کنیم به اون گیر بدهیم ، تو هم برو طبق معمول گردو بازیتو بکن ، بچه !!)

ما را رها کنید در این رنج بی حساب ............ با قلب پاره پاره و با سینه ای کباب

لطفا دیگه جواب این نامه رو نمی خواهد بدهید ، نانوشته تقریبا میدانم جواب چیست.( اصلا ما را چه به اینکه وقت بزرگان را بگیریم ) .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 12:12  توسط ستاره قطبی 

    فضای کلی صحنه ، فضای یه دوئله ، یه دوئل واقعی ، اما نه تو تگزاس . تو چاله میدون ! با دستمال یزدی و کفش قیصری و کلاه شاپویی ! یه دوئل ایرونی !

   دو تا از گنده لات های محل زدن به نیپ هم ! فیس تو فیس ! تو فاصیلیه 4 میتری ! نوچه ها دارن با کُر کُری هاشون میدون رو  می تی ری کونن!!

یکی اون میگه ..... دو تا این میگه

چهار تا این میگه ..... پنج تا اون می گه !

دعواست دیگه ، پیش میاد . تو دعوا هم که آیسپک نمی دن ! حلوا هم نمی دن ! اصلا هیچی نمی دن ! (چرا ، یه چیزی می دن ....... فحش !... فحش می دن!)

باکی نیست بذار بدن . اما یه جای کار می لنگه ! یه موشکل اساسی ! موشکل اینجاست که اگه خون از دیماخ یکی بیاد ، ایف تیض  می شه ! اگه یکی خیط خیطی بشه آبرو ریزی می شه ! اخه مگه نمی دونید ، این دو تا پهلوون با هم  ری فی قن ! اونم چه ری فی قی ! هم پیاله ای ، هم سنگری ، هم مدرسه ای ، هم مکتبی ، هم ایدئولوژی ، خولاصه که ریفیق گرمابه و گلستونند!  حالا از قضای روزگار حال کردن با هم نسازند ، بدجورم نسازند ! اونقدری که داد و قال دعواشون به چهار محله اون ور ترم رسیده .

.

یه موشکل دیگه هم هست ، این که نمی تونن دعوا موا بکنن! آخه تو قاموسشون نیست ریفیق نفله کنن!!  یه چیز دیگه هم هست ، آخه هرکدومشون کباده ی علم و هنر و ادب می شکند ، براشون افت داره بخوان دست به یقه شن !!

مردم کوچه و بازار چی می گن ؟! نمی گن هر چی از دهنش در اومد به ریفیق چندین و چند سالش گفت ؟!

.

نمی گن ، گنده لات محله ی یوسف آباد ، با اینهمه طرفدار پس چرا نمی ره جلو؟! برو کارشو تموم کن پهلوون ، اون که کارگردان نیست پهلوون ، پیت حلبیه ! ، مگه ندیدی تو نیوز پی پیرم تصدیق کردن که عیارش به سنارم نمی ارزه !

.

میان دو دوست جنگ چون اتش است...............  سخن چین بدبخت هیزم کش است !

امان از این نوچه های احمق !! چه می شه کرد !؟ وقتی گنده لات های محلشون که سرشون قسم می خورن بزنن به تیپ هم ! از این ها چه توقعیه !

هر چی فحش از بچگی یاد گرفتند نثار اون یکی می کنن!

پهلوونها هم که نمی تونن بهم فحش بدن (به رسم ادب) . درِ دهن نوچه هاشونم که نمی تونن ببندن!!!!

این می شه که سرهیچ و پوچ ، نوچه ها هم کم نمی ذارن ، حیا رو قورت می دن وحرمت و قی می کنن!!!

.

واینستا پهلوون ما پشتتیم ! ما همگی از وبلاگت دفاع می کنیم ، از کتابات ، از آثارت ، از جبهه ات ، از فرهنگ و روحیه شهادت طلبی ایت ! برو ، ما نسل سومی ها عاشق دعوائیم !

.

الیاس : نه این کار رو نکن پهلوون تو به ادب و شخصیت شهره ای . از تو بعیده که بخوای با کسی دهن به دهن بشی . اونم کی ؟! کسی که به تمام مقدساتت توهین کرده ! اصلا نمی دونه فیلم نامه رو با ف می نویسن یا با غ !!!!  من یه فکر بهتری دارم ! .... وقتی تا 10 شمردن ، بجای اینکه چاقوتو  دربیاری و نفله اش کنی که می دونم می کنی ! یه آن تیزیتو بردارو ...... خودزنی کن ! اینجوری هم جوون مردیت ثابت می شه ! هم اینکه تاثیرش بیشتره (چون همسنگریتو نکشتی )، هم برای همیشه تو اذهان مردم می مونی ! تو ذهن (خالیه!) نسل سوم ، که پای عقیده چه جور باید خود زنی کرد! و از جان عزیز گذشت ! شیر فهم شده ؟؟ برو ببینم چه کار می کنی ! (ok گرفتم !)

.

برو پهلوون ، برو به این یارو نی وی سندهه حالی کن یه من ماست چه قدر کره داره ! برو مشقای شبشو خیط بزن بیا ، تا رو قلم تو دیگه جرات نکنه  حرفی بیاره . ای ول ... ای ول .... برو حالیش کن با چهارتا کتاب نباید جو گیر شد !  فکشو پائین نیاوردی نیا ! آخه چه قدر سکوت می کنی در مقابل حرفاش ! اسیر مرامت شدیم به مولا !

برای سلامتی گنده لات محل ، شیر بیشه ی هرچی فیلم و فیلم نامه ، مرد مردای هرچی دفاع مقدسه ، مرام کش هرچی لاتِ کوچه بالایی و کوچه پائینیه ! ....... بلند صلوات بفرست ......

صلوات دومو جلی تر بفرست !!

.

.

خدا عاقبت همه رو به خیر کنه ! عجب دوئلی شد این دوئل !

نه فیلم این پهلوون پخش شد ، نه اون پهلوون خود زنی کرد !

هر دو هم بعد دعوا گوشه ای مخذول و نالان نشستند (پشت به پشت) ودست از دعوا کشیدند ، مشروط بر اینکه این پهلوون دیگر هیچ وقت ننویسه و اون پهلونن راجع به فیلمش دیگه چیزی نگه !!!!

فکر کردن که اینجوری مثلا کار خیلی درست تر و معقول تر و  بی تر شد !!!!!!!

چاقوهاتو غلاف کنید پهلوونا ! برید رو به دشمن بکشید ! ناسلامتی شما نسل دومی اید !

.

فوق برنامه ۱: به هیچ عنوان قصد توهین به هیچ یک از دو عزیز رو نداشتم . من رو می بخشید ! ولی چون برام خیلی قابل احترام بودید ، نتونستم ننویسم ! دعوای خیلی بدی بود ! کاش هیچ وقت با این تنش فکری روبرو نمی شدیم ! به هر حال بازم عذر می خوام .

 

فوق برنامه ۲ : برای قضاوت همیشه آدم باید بره پیش یک آدم منصف ! نه روزنامه ای که تمام انرژی ایش رو جمع کرده تا بغض این چند ساله رو یکجا سر دهنمکی خالی کنه !!!! زخمی که از خیلی وقت چرکی شده و منتظر یه بهونه بود برای تخریب یه نفر !

 

فوق برنامه ۳ : از آقای درخشنده عزیز هم عذر می خوام ولی کاش شاگرداتون یه کم آبرو داری می کردن!!! هر کدومشون که اومدن به من بد و بیراه بگن ! بعدش اضافه کردن که ما شاگرد ایشونیم ! خوبم ایشون رو می شناسیم !!! برو گردو بازیتو بکن !!!! (من بعید می دونم شما رو بشناسن!!)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 23:29  توسط ستاره قطبی  | 

      ده دقیقه ای می شه که همینطور داره خیره نگاه می کنه . شاید از صبح دوبار بیشتر پلک نزده . عین احمق ها . عین دیووانه ها .عین منگ ها ، عین ابله ها ، عین همه چی  ... فارغ از هر جیغ و شیون و هیاهو ! فقط به سنگ قبر نگاه می کنه ! حتی  آدمهای اطراف که  عربده زنان خودشون رو به خاک و خل می کشند و بلند می شن ، براش یکسری حرکات تار اسلاموشن بیش نیستند ، انگار تو گوشش شمع چکوندند ، حتی صداها هم براش محو اند !

 

   بازم سنگ قبر ، جوان ناکام ، دوشیزه ، سال فوت ، سپیده .... سپیده .... سپیده .... چه اسم آشنا و غریبی !

دوشیزه !!!!، .... یاد کارت عروسی می افته ، دوشیزه سپیده  امجدی  ......  کارتی که هفته پیش دریافت کرده بود ! نمی دونست گریه کنه یا نه !

  

    دلش برای پسر خیلی سوخت ! پسری که به زور از تو قبر در آوردنش ! مدام چهره خودش ، روی چهره ی پسر دیزالو می شد ! الان اون باید جای پسر می بود .

 

    یاد پارسال افتاد ، که خبر نامزدی دختر رو براش آوردن ! یاد بیمارستان ، بستری ، افسردگی ، فلوکسیتین ، دوز ، بالا ، پائین ، داغون ، لاغر ، نحیف ........

 

     یاد دوسال پیش افتاد ، خواستگاری ، برو ، بیا ، خواهش ، گل ، نه ، بله ، زیر لفسی ، گریه ، تمنا ، عشق ، خراب ، داغون ، بازم عشق ، بازم عشق ، بازم عشق ...........

 

     یاد هفته ی پیش ، کارت عروسی ، دوشیزه سپیده امجدی .....، خنده ی تلخ ، انتحار ، آب پاکی ، پایان ، ذوب ، آب ، یخ ، کارت ، اشک ، خیس ........

.

   رفته بود پرده ی عروسی شو بگیره برای نصب که ناقافل مرد !!!! مُرد و نامزدشو توی یه امتحان سخت گذاشت !..... به همین سادگی !!  با اینهمه عشق و علاقه کفر نگه خوبه !!! که اگه من بودم می گفتم !!! به همین سادگی !!

.

پسر رو از قبر بیرون میارن ! .... با رخت عزا .... جای من !!!!

 

   من اما همچنان خیره............... ، از قبر دور می شم ! متعجب ، گیج ، منگ ،.....  اینجور موقع ها آدم باید خوشحال باشه یا ناراحت ؟!  دستم رو می ذارم تو جیبم ، پامو می ذارم رو قبرا و رد می شم ، فکر می کنم ... فکر .... به همه چی !   به بلاهایی که توی این دو سال سرم اومد ، به اتفاق امروز ، به اون پسر ، به حماقتم ! به حکمتش !

اولین بار بود که به خاطر دست ردش ، به سینه ام انقدر راضی بودم !

کی می دونه چه حکمتی تو کارته  خدا ؟؟؟؟

 

فوق برنامه 1 : این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده ! تجربه ی یکی از نزدیکانم که برای همیشه آویزه ی گوشم کردم !!!

فوق برنامه 2 : امروز شنیدم ، شب هفت پدر بزرگشه ! (یه بنده خدایی)شب قدر قول داده بودم دیگه نشناسمش ! اصلا برام مهم نباشه ! دلم نیومد ! یه کم هم شیطنت کردم . می خواستم ببینم ، یه روز که نمی خنده و مرض نمی ریزه  چه جوریه ! می خواستم دلم خنک شه ، به تلافی اذیتاش و اون خنده های مسخره اش !!!! این آخری ها خیلی مشمئز کننده شده بود .......  با اکراه زنگ زدم ... صداش از ته چاه می اود ! یه آن دلم سوخت .... تسلیت گفتم ! بی حال تر از این حرفا بود ! فکر کردم بازم فیلمشه ! دختر دیده داره لوس می کنه خودشو !

    گفتم هرچی عمر اون بود بقای عمر شما باشه ! یه ناله زد و گفت : ایشالله داغ عزیر نبینی ! ..... یهو بند دلم پاره شد ! (اینجور موقع ها چی می گن؟؟! مرسی ؟ بهش می گم ؟ باشه ؟) خلاصه که هیچی نگفتم ! یعنی زبونم بند اومده بود ، چیزی نداشتم که بگم ... داغ عزیز ! بعد که قطع کردم فهمیدم تو بغل خودش جون داده !  خدایا از این امتحانا با ما نکن ! حکمتتو شکر .

فوق برنامه 3 : لطفا  راجع به فوق برنامه 2 فکر بد ننمائید ! (حکمتو بچسب! چی کار به بقیه اش داری !)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 0:32  توسط ستاره قطبی  | 

   

    وقتی یک سیب سرخ از روی درخت افتاد و قل خورد و اومد کنار پام ، داشتم به تو فکر می کردم که رشته افکارم پاره پوره شد.

سیب و ورداشتم و بو کردم ، بوی سیب می داد.

 یه نگاه به درخت بالا سرم و اتفاقی که افتاده بود کردم ، بین هزاران سیبی که ممکن بود از درختای جهان بیافته ، یکیش افتاد درست جلوی پای من !!!!

چه معنی می تونست داشته باشه ؟ یعنی ممکن بود این یه نشونه باشه ؟ بعد از یک دقیقه مکث ، بلاخره فهمیدم چه اتفاقی افتاده بود!!!!!!

اونجا بود که فریاد زدم و گفتم : اورکا ، اورکا ، یافتم ، کشف جدید رو یافتم!!

کوهها خیلی قشنگ کشف جدید رو با من تکرار می کردن ، همه با هم یکصدا شده بودیم . سمفونی زیبایی شده بود : من و دشت و درخت و کوه و بارون............

قانون دهم نیوتن : و فی السماء رزقکم و ما توعدون

.

فوق برنامه :در مورد پست پائینی ،منظورم ماه رمضون بود ! تیلیت شدم انقدر توضیح دادم!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 13:7  توسط ستاره قطبی  | 

۱ـ تموم شد ...... به همین سادگی !!!

۲ـ غصه نخور ، پسته بخور !!!  http://www.salavaat.com 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مهر 1386ساعت 5:26  توسط ستاره قطبی 

 

من ندانسته غزل می گفتم

                             او به من می خندید

                                                من به چشمانش

                                                                  او به دیوانگی ام ........

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 15:8  توسط ستاره قطبی  | 

یکی بود یکی نبود .

یه مادری با دختر کوچکش می رن مسجد .

با هم نماز می خونن !

بعد نماز ، مادر متوجه صدای گریه ی دخترش می شه  که با لتماس از خدا حاجت می خواست .

دختر دستهاشو رو به آسمون کرده بود و با تضرع و التماس از خدا می خواست که :

کوه دماوند رو براش جابه جا کنه و بجاش توی ژاپن قرار بده ....

رود نیل رو بیاره توی ایران !

جامائیکا رو ببره تو قاره ی آفریقا !

دریای سرخ با مدیترانه جابجا کنه و ......

جندی شاپور رو ببره تو فرانسه !!!!!

دختر حاجاتش رو با ناله و زجه از خدا می خواست و به شدت روی خواسته هاش پافشاری می کرد . مادر که خیلی تعجب کرده بود ، رو به دخترش کرد و پرسید :

آخه چرا انقدر گریه می کنی ، بچه !!!! این چیزها چیه می خوای ؟؟! به چه دردت می خوره ؟! خدا که این کارها رو نمی کنه !!

     دختر با گریه می گه : مگه خودت نگفتی که خدا قادرِ متعاله ، مگه نگفتی که هرچیزی  و هر کاری رو می تونه انجام بده ، مگه نگفتی براش کاری نداره کوهها رو جابجا کنه ! آدمها رو زنده کنه و ... خیلی کارهای دیگه انجام بده ! پس این کارها رو هم می تونه انجام بده ، من مطمئنم !

مادر : هنوزم می گم قادره ! ولی برای چی باید برای تو این کارها رو انجام بده !

.

    دختر دوباره گریه اش بیشتر می شه : برای اینکه اگه انجام نده ، من امتحان جغرافی ایم رو صفر می شم !!!!

مادر خنده ای می کنه و می گه : دختر گلم ! تو راست می گی ، خدا همه کار می تونه بکنه ، براحتی یک چشم بهم زدن ، یه اراده کردن ، یه خواستن .............. خدا هر کاری می تونه انجام بده .

اما اگه قرار باشه همه ی خواسته ها و حاجت های بعضا بچه گانه ی ما رو اجابت کنه که نظم عالم بهم می ریزه ! دیگه سنگ رو سنگ بند نمی شه ! اونقت عدل و نظم خدا زیر سوال می ره !!!

 

     ما که همیشه و هر لحظه خودمون رو عقل کل می دونیم ، چند سال دیگه به حاجت های گذشتمون می خندیم ، چه برسه به خدا که علم تمام موجودات رو در اختیار داره و از گذشته و حال و آینده ی همه مخلوقاتش با خبره !!!!!!!!!

.

فوق برنامه 1 : برای کتایون عزیزم ! بهانه ای شد تا این مطلب رو بنویسم .......

یه چیزی ..........1_ چه کسی حاضره داوطلب بشه که خدا برادرش رو ازش بگیره !؟  (هیچ کس !) پس قضیه قرعه کشیه ! همه داریم امتحان پس می دیم . یه چیز دیگه .......2_ هر که در این بزم مقرب تر است ... جام بلا بیشترش می دهند ..... بابا مقرب .... ما رو هم دعا کن .(جدی می گم)

 

فوق برنامه 2: بعضی از عزیزان (در یک عملیات انتحاری) ، از ادلیست اینجانب (دو جانبه) پاک شدند..... همینجوری هوس کردم به خیلی چیزها پایان بدم ! خودشون هم می دونن نه اونها دینی به گردن من دارند ، نه این حقیر! تقاضا می کنم گله گی نکنن....... خدا می دونه چند نفر بعدی کیا باشند !!! البت شما هم می تونید پاک کنید ! (ما گردنمون از مو باریکتر است)

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 21:4  توسط ستاره قطبی  | 

 

نمی میری که دعا کنی ؟؟؟!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 16:24  توسط ستاره قطبی 

گفتم: «لعنت بر شیطان»!

لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟»

پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»

گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»

با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»

پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز.

 

 

در ضمن این قدر مرا لعنت نكن!» گفتم: «پس حداقل به من بگو چگونه اسب نفسم را رام كنم؟»

در حالیكه دور می شد گفت: «من پیامبر نیستم جوان ...! »

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 13:2  توسط ستاره قطبی  | 

    بعد سه هفته کار مشقت بار ، امروز به اندازه ی تمام خستگی هام خوابیدم ! بعد یه مدت لباس خنک و راحت پوشیدم ، و بدون استرس و عجله پشت میز کامپیوتر نشستم .وب های مورد علاقه ام رو به دقت مطالعه کردم (به خودت نگیر با تو نیستم !!) .... ، زیر باد کولر لم دادم . اما ..............

اما هر دفعه صدای زنگ تلفن اومد، منتظر بودم صدام بزنند . (بله ، تشریف دارند . گوشی ..... قلی ، با تو کار دارند ....)

نچ .. بازم با من نبودند ...... البته خیلی هم نباید انتظار داشت ، اونجور که من کاسه کوزه رو بهم زدم و کار رو کنسل کردم ، خیلی هم نباید منتظر اتفاقی بود ....

   سه هفته مدام سر و کله زدم ، این مسیر مشقت بار رو اومدم و رفتم ، شبها جنازه برگشتم ، دقیقا نمونه عملی جسد زنده شدم (یه ورژن مونث) !

   یه شب از این شبها که داغون برمی گشتم ، یهو یه چیزی به ذهنم رسید ... گفتم نکنه کار از یه جای دیگه مشکل داره .... نکنه خدا نمی خواد .... یعنی باید بذارم کنار ؟؟!!! ... آخه کار که ارزشیه ؟! ... شاید صلاح نیست با پسرهای مردم کار ببندم ! آخه  خود خدا که می دونه من هیچی تو دلم نیست ، ضمن اینکه اونا هم اصلا مال این حرفا نیستند ! اگه ناراضیه  پس چرا فردا همه ی کارها قراره جفت و جور بشه ! چرا قراره همه مرتب سر کار ظاهر بشند ! نکنه اصلا با کار تئاتر مشکل داره ؟ یعنی نباید اصلا وارد این وادی بشم ؟!

من گیج شدم ، اقلا یه چیزی بگو خدا .....اگه می خوای کار اجرا بره ، چرا انقدر کند داره پیش می ره ؟ چرا نمی شه ؟  اگرم نمی خوای ،  یه ندا بده ما کلهم تعطیل کنیم ......

بعد با خودم گفتم اگه الان خدا با من حرف می زد می گفت : خب بنده ی خدا ، سه هفته است که دارم تو کارت گیر می ندازم ، اما نمی دونم چرا نمی فهمی !!

هرچی به گذشته برگشتم گیج تر شدم ، از اینکه موقع نوشتن متن حیرون شده بودم و خدا کمکم کرد که تمومش کنم . اونم چه طرحی ، تو اون دعوا و رقابت بین طرح ها ، این پذیرفته بشه ، اونم به طرز فجیح که بالا برید پائین بیائید فقط باید این طرح اجرا بشه  و این کار به شدت خوب از آب در اومده .

   از اینکه اجرای این کار می تونست هم خیلی در آمد زا باشه ، هم موقعیت های کاری و سفارشات بعدی رو تضمین کنه ، هم خیلی مطرح ام کنه ، هم خیلی روابط کاریم گسترده بشه و خلاصه خیلی کارهای دیگه .....

    شب نشستم دعا خوندم  (دعای رفع مشکلات )، گریه کردم ، خواستم که گره از کارم برداره تا اخر مهر بتونم کار رو ببندم (کاری که بابتش ریش گرو گذاشته بودم) . انقدر عاجز شده بودم که بهش قول دادم که اگه بتونم این کار رو ببندم و تموم کنم ، دیگه قول می دم که فقط بنویسم . دیگه کار اجرایی نمی کنم ، اصلا ما رو چه به کارگردانی !!!!!

بعد دعا شروع کردم به میزان نوشتم ، تا 4 صبح میزان سن بستم . تا صفحه ی 7 ، دقیقا تا اونجایی که همه باید حفظ می شدن ....

همین که فردا رفتم سر کار همه چی بهم ریخت !!!!!کاملا ناگهانی !!!! همون چیزی که نباید اتفاق می افتاد!!!! احساس کردم دقبقا دعای دیروز گرفته ، شاید خیر تو این بوده!!!!!

.

گفته بودم من بعد به هر علتی اگر یک نفر غایب بشه ، کار تعطیل می شه !! می تونید امتحان کنید !

اتمام حجتی که دیروز کرده بودم . ....... کار رو کنسل کردم اما نمی دونستم با چه رویی به مسئول معاونت فرهنگی اطلاع بدم ، تقریبا گفتنش فاجعه بود اونم تو این فرصت کم ، اونم تو اون اوضاعی که همه می خواستند کار رو از تو چنگ من دربیارند ...... اینجوری رسما می گرفتند که کم آوردم .........

به جهنم بفهمند ...... خب چه کار کنم خدا نمی خواد ...... هرچی می خواد بشه بشه اصلا دیگه مهم نیست!

.

تو راه برگشت یکی از دوستانم اس ام اس داد ، کارم داشت . حالم یه جوری بود ...نمی دونستم ناراحت باشم که کار تعطیل شده ! یا خوشحال که احیانا به امر خدا .......هر چی بود جواب ندادم ....

شب بعد از تماشای تئاتر مزرعه مین ، در حال شام خوردن (بخوانید کوفت کردن) بودم که تلفن زنگ زد .... اینجور موقع ها از میزان رسمیت پدر می شه فهمید که مخاطب مرده یا زن ! نمی دونم چرا فکر کردم مقدم اِ که برای منت کشی زنگ زده ..... اما  نه ، همون دوست اس ام اسی صبحی بود . ..............

.

تازه امشب داشت یادم می رفت ، داشتم یه نفس بدون استرس می کشیدم ......

پیشنهاد یه کار جدید برای بسیج دانشگاه  و صرفا برای خواهرا !!!!!

جون مادرت !! از این امتحانا  با من نکن !! من مال امتحان پس دادن نیستم !!

دوباره حسابی گیج شدم ..... جنگ های خونین بین من و سوپر ایگو !!!!!

نظر شما چیه ؟؟؟ قبول کنم یا نه ؟؟!! گیر کردم!

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 17:47  توسط ستاره قطبی  |