|
|
|
|
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 11:3 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
مینو : سلام استاد ! استاد : شما ؟ .... شاگرد من بودی ؟ مینو : منو نمی شناسید ؟ شاگردتون بودم ، همین ترم ! باهاتون جامعه شناسی برداشتم . استاد : خب ؟! چی کار کنم ! مینو: یه چند لحظه بایستید عرض می کنم ! .....فقط چند لحظه ! از نفس افتادم ! استاد : من وقت ندارم جانم . امتحانتو دادی برو دیگه . چی می خوای ! مینو : مشکل همین جاست استاد . ما ترم آخریم ، امتحانمون تموم بشه گورمونو از این دانشگاه گم می کنیم می ریم . دیگه هم به درس و بحث کار نداریم . می ریم سر کار..... استاد : به سلامتی ! مینو : همه درسا رو پاس کردیم ، فقط مونده درس شما ! استاد : یادم نمیاد شاگرد من بوده باشی ؟! ..... چند شدی ؟ مینو : چرا استاد به خدا شاگرد شمائیم .... 9 بهمون دادید ! استاد : من دادم یا گرفتی ؟ مینو : هر چی ! ..... مهم اینه که من ترم آخر .....(آخ معذرت می خوام ببخشید) ... استاد یه چند لحظه صبر کنید . چه قدر تند می رید . نمی تونم پابه پاتون بیام ! استاد : مگه می خوای پا به پای من تا تهران بیای ؟! .... من دارم می رم سوار ماشین شم ! مینو : ای وای نه استاد ...... بیائید این نمره ی منو درست کنید بعد برید ! استاد : مگه خم رنگرزیه که هرکی بیاد از من نمره ی قبولی بگیره ! مینو : استاد من کارم جور شده فقط لنگ این لیسانس لعنتی ام ! استاد بخاطر درس 2 واحدی شما، باید یه ترم دیگه بردارم ! خواهش می کنم ..... همه رقمه از خجالتتون در میام ! چه قدر هزینه اش می شه ! استاد من گرفتارم ... تمنا می کنم ! من از اولشم با جامعه شناسی مشکل داشتم . این درس هیچ جوری ربطی به درس ما نداره ..... آخه چرا با من این کار رو........ استاد : سرمو خوردی دختر ......... سه شنبه هفته ی دیگه بیا ببینم چه کار می تونم برات بکنم ، قول نمی دم ، ولی بیا یه نگاهی به برگت بندازم .... مینو : خیلی خیلی ممنون از لطفتون ، نمی دونم چه طور تشکر کنم ! من حتی حاضرم یکبار دیگه امتحان بدم ..... .. پس هفته ی دیگه سه شنبه سر صبح من دانشگاهم ... خداحافظتون . سه شنبه ی هفته ی بعد . ساعت 9 صبح .......................................................................... مینو : استاد تشریف نیاوردن ؟ آموزش: نه ...مگه قرار بود بیان ؟ مینو: بله خودشون گفتن هفته ی دیگه سه شنبه آموزش: او ه ه ه ه ه ه ه .. هفته ی پیش گفته بودن ؟ ..استاد ساعتی برنامه های کارش بهم می خوره ، چه برسه هفتگی ! به ما که چیزی نگفتن .... می خوای بشین حالا تا ببینیم میاد یا نه ؟ مینو : نمره ها کی قطعی می شه؟ آموزش : هنوز معلوم نیست . به اعتراض ها هم کم کم جواب داده بشه بعد . ساعت 12 روز سه شنبه ........................................................................................... مینو : ببخشید خانوم ، این استاد تشریف نیاوردن ؟ آموزش: اِ تو هنوز اینجایی ؟ نرفتی ! مینو : نه بیرون وایستاده بودم ، ولی چون از صبح راه افتادم تا الان خیلی گرسنم شده ! تقریبا دیگه نمی تونم رو پا بند باشم ! آموزش: چی بگم والله می ترسم بهت بگم بری و از اون ور استاد پیداش بشه ! معمولا بعد 12 میاد . مینو : خانوم می شه با همراه استاد تماس بگیرید ، ببینید میاد یا نه ؟؟ آموزش : اخلاق استاد رو که می دونید برای کارهای بی خود نباید بهش زنگ زد . عصبانی می شه !!! خب حالا اجالتا برو از سلف یه چیزی بگیر سریع بیا همینجا بخور ، جلوی اتاق اساتید ........ مینو : باشه .......... خانم استاد اومد نذارید بره ها ، تا من بیام ! آموز : حرفی می زنی ها ، من که نمی تونم استادو نگه دارم !! ساعت 3 روز سه شنبه ، زانو زده ، جلوی اتاق اساتید ............................................................. مینو : خانوم تو رو خدا یه زنگ بزنید به استاد ! آموزش : تو عجب پوست کلفتی هستی ، هنوز که اینجایی ؟؟!! مینو : خانم تمنا می کنم یه زنگ به استاد بزنید ! آموزش :بیا ....... موبایلش جواب نمی ده ، خاموشه ! تو اصلا با استاد چی کار داری دست از سرش بر نمی داری ؟؟ مینو : نمره ، ازش نمره می خوام ! فقط یه نمره ! حاضرم 100 تومن به خاطرش بدم ! آموزش : عوض این ولخرجی ها خب یکم درس می خوندی بچه ! نمی مردی که !!! مینو : مثل سگ پشیمونم ! کاش ..... کاش خونده بدم به این اوضاع نمی افتادم ...... آموزش : حالا عیب نداره احتمالا استاد پنجشنبه ی هفته ی بعد هم میان ، قراره یکسری لیست برای ما بیارن ! می خوای اون روز بیا بینش !!! مینو : باشه پس من رفتم ! پنجشنبه هفته ی بعد ساعت 12 ................................................................................ مینو : سلام . با استاد کار داشتم ! آموزش : شما ؟ ........... با استاد چی کار داری ؟ مینو : من ؟ .... منم دیگه ! سه شنبه ی هفته ی پیش ! نمره ! استاد ! آموزش : آهان ، استاد الان جلسه داره ! یکساعت دیگه تموم می شه ! منتظر باش تا بیاد ! پنجشنبه ساعت 2 ................................................................................................ مینو : خانوم این جلسه ی استاد تموم نشد ؟ مردیم از بس منتظر موندیم ؟ آموزش : هان ؟ ..... کدوم جلسه ! مینو : بابا همین جلسه که گفتید یکساعت وایستا الان تموم می شه ! دو ساعته وایستادم تموم نشده !!! آموزش : مگه استادو ندیدی ؟ مینو : ای ی ی ی ی ی خدااااااااااااااا. آموزش : چون تابستونه فرصت زیاده . تا یک ماه و نیم دیگه ! مینو : حالا استاد دوباره کی میاد ؟ آموزش : یه ماموریت داشت ، رفت مسافرت ، دو هفته دیگه می یاد !!! مینو : پس با این حساب مسافرت ما هم کنسل شد ، چون هنوز تکلیفم معلوم نشده !! دلم شور می زنه ، نمی تونم برم مسافرت ! آموزش : خود دانی . دو هفته ی دیگه ، چهار چنگولی به در اتاق اساتید .................................................................... مینو : سلام استاد . استاد : علیک . چه کار داری ؟ مینو : منو یادتون نمیاد ؟ .... اومدم راجع به نمره باهاتون صحبت کردم! استاد : نمره ؟.... مگه شاگرد من بودی ؟ .... پس تا الان کجا بودی ؟! سر کلاس ندیدمت ؟! مینو : چرا بخدا استاد . شاگردتون بودم این ترم ؟ جامعه شناسی ؟! ..... بعد گفتم 9 شدم نیاز مبرم به یه نمره دارم ....گفتم ترم آرم ... دارم می رم سر کار .... به مدرکم نیاز دارم ..... استاد تو رو خدا چند لحظه باستید ! استاد : عجله دارم جانم . حرفتو بزن . مینو : زدم دیگه استاد ..... به یه نمره ناقابل نیاز دارم ... استاد : سر کلاس هر کار دوست دارید می کنید ، به قول خودتون کلاسها رو می پیچونید ، به ریش استاد می خنیدید ، آخر ترم که می شه قربون صدقه ی استاد می رید ، تازه یادتون می افته استاد چه قدر خوبه ...... می خواستی درس بخونی ، نمره بی نمره !! مینو : (گریه می کند) به این ساعت ، به این وقت عزیز ما امتحانمونو خوب دادیم ! استاد : از نمره ات معلومه ! مینو : شما فقط یکبار دیگه تجدید نظر کنید ..... خواهش می کنم ، ... تمنا می کنم ...... استاد : تو همین دانشگاه بودی ؟ مینو : بله ، بله استاد ! ... اشاره کنید می رم برگه رو از آموزش می گیرم ..... چی کار کنم ؟ .. برم بگیرم ... فقط یه نگاه بندازید روش .... یه نگاه کوچولو ..... استاد : الان که دیرم شده دارم می رم ، ولی فردا هم میام دانشگاه ! فردا یه سر بیا پیشم . برگتو خودم می گیرم مینو : فردا حتما میائید ؟؟ استاد ؟ آره ، راس ساعت 2 دانشگام . خداحافظ . فردا راس ساعت 2 ........................................................................................................... مینو : سلام استاد ، منو که به جا می یارید دیگه ، دیروز دم ماشین ، گفتید امروز بیام ....برای نمره ! استاد : بله انقدرم پیر نشدم ، یادمه ! مینو : پس می شه یه لطفی بکنید برگه ی من رو از آموزش بگیرید ! استاد :یه مشکلی پیش اومده ! برگه های شما با برگه های بچه های دانشگاه ابهر جابه جا شده ! ....... مینو : یعنی چی ؟ استاد : برگه ی تو الان تو ابهره ، هفته ی بعد می رم اونجا ! پنچشنبه اش تهرانم ! شنبه ی هفته ی بعدشم میام دانشگاه شما !! .....اگه بخوای می تونی شنبه ی دو هفته بعد بیای.......خدافظ. شنبه ی دو هفته دیگه ..................................................................................
فوق برنامه 1 : دیروز داشتم کنفرانسی راجع به برزخ می دادم . و اینکه افراد در برزخ سه دسته اند . گروهی در بهشت برزخی ، عده ی در جهنم برزخی ، و عده ای (که نه مومن بودند و نه کافر واقعی !) بدون سوال و جواب و بلاتکلیف هستند تو برزخ. بچه ها خوشحال و ذوق زده بودند که این که خیلی خوبه ، کسی از آدم سوال و جواب نکنه ، اسم آدم رو نخونن، اصلا کاری به کار آدم نداشته باشن !! این شد که مجبور شدم در مورد عذاب بلاتکلیفی یکم بنویسم ! ( حالا اگه این عذاب هزار سال طول بکشه و دست از سر آدم برنداره چی می شه ؟؟؟)
فوق برنامه 2 : سرم شلوغه ، دل و دماغ خوندن هم ندارم ، دوستان من رو خیلی خیلی ببخشند ! تقریبا یه هفته است که به وبلاگ هیچکس سر نزدنم (به غیر از دونفر شاید!) . از این بابت ( گلگی تون به سرم ، سر عروسی پسرم!!)
فوق برنامه 3 : سوسو جان هم بلاخره بعد عهدی و بوقی وبلاگ راه اندازی کردن !، بد نیست یه سری بهش بزنید ، هرچی دلتون خواست توش بنویسید ! بزارید یکم انعطافش بره بلا !!! ها ...ها...ها.... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 12:53 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:54 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمامو باز می کنم ، تا نیمه . هنوز خواب و بیدارم ، مثل خلصه ...... یه سقف سفید با سه تو لوستر فانتزی! چه قدر هوا گرمه !....... اینجا کجاست ؟! ... صدای نفس هام تو گوشم می پیچه ، نفس های عمیق! ساعت چنده ؟ بازم داره آفتاب می زنه. تازه داره زمان و مکان پیدا می شه . یه ربع مونده تا قضا بشه ! ...... معلوم نیست چه خبره ؟!....... معلوم نیست چه مرگمه؟!....... یادم نمیاد چه غلطی کردم ، هنوز نمازام به حالت تعادل برنگشته ....... همه اش شده دقیقه ی نود یا بعضا ........... افتضاح تر اینکه یکی بهت بگه، التماس دعا !!!!!! ، یه دیوار اینورا بود که خیلی دوست داشت بخوره به کله ی من ! . شما ندیدینش ؟؟؟!!! . پنجره رو باز می کنم ، هوای خنک می خوره به صورتم ، ریه هامو از هوا لبریز می کنم ، چند تا نفس عمیق عمیق ! پر می کنم .... خالی می کنم ! پر می کنم ..... خالی می کنم ! (عینهو کشیدن آب حوض !) . یه نگاه به بخاری دیواری توی اتاق می ندازم . دیروز تو " در شهر " نشون می داد سه نفرو کشته ! از همین ها ! با همین مارک ! سه نفر که ناغافل خوابیدن دیگه بلند نشدن ، به همین راحتی ! می تونست به جای اونها من باشم ، بدون هیچ بر و بر گردی!!! یه نگاه به بالا می کنم . . خدا .................... مرسی که نفس می کشم هنوز ! مرسی ! خیلی خیلی مرسی ! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 20:28 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
ستاره بانو رو به پنجره ، به حیاط خیس و بارون زده ی پائیز خیره شده است. مرد خانه وارد می شود .
مرد : هیبت شوخ و شنگ و مست و ملنگ بانوی خونه رو چه به اینهمه خمودگی و بی امیدی !! چی شده ستاره بانو ؟! ترش نکن برای اهل و عیال خونه که دلمون می گیره ! افسردگی فصلی گرفتی بانو ؟؟!! ستاره : آه ......حاجی دست رو دلم نذار که خونه ! حاجی : مگه اینجور نیست ؟! خب تو دل همه خونه ! البت سوایی از خوب رویان و مه پریان که دلشون از سنگه ! آخ که خنجرشون بدجوری نیش می زنه !...... نمی خوای حرف بزنی بانو ؟ دلمون می گیره !
ستاره : ستاره ی بخت ستاره کم سو شه اگه بخواد برای شما بازی در بیاره ، گرچه نون بیار خونمون شمائید ، ولی الهی نون سواره و ما پیاده اگه بخوائیم برای شما ترش کنیم ! ....... شما که هیچ وقت از آقایی برای ما کم نذاشتید ، الان هم آقایی کنید و ستاره ی نگون بخت و رها کنید به درد خودش بسوزه و بسازه ! حاجی : دِ اینجوری که نمی شه ........ از ما تندی شنفتی که غلاف کردی فلفل بانو ؟؟! تندی نمک زندگیه ! تو یه جور ، ما یه جور ! ... تو آتیش بسوزون ، ما آتیش بیار می شیم ! ....... (سکوت) خب آخه خشک و خالی که نمی شه ، اینجوری خیلی خیطییه ! تو محل نمی گن حاجی با اون قورولُنداش ، زی زی یه آتیش پاره شده ؟! جواب مردونگی ما رو کی می ده !؟ حرمت این سیبیل ها چی می شه ؟! ستاره : نقل این حرفا نیست حاجی ، ضعیفه رو چه به اینهمه ناز و ادا ! .... ما کی باشیم بخوائیم برای شما چشم و ابرو نازک کنیم ؟؟! اصلا ما از وقتی اومدیم تو زندگی شما درخشیدیم ، تا قبل از اون که تو هفتا آسمون یه نیمچه ستاره هم نبودیم و نداشتیم !! .... تو 10 تا محله بالا و پائین هم می دونن امر، امر شماست حاجی !
حاجی : ماشالله به اینهمه بلبل زبونی ! ....... همون موقع که خدا این زبونو بهت داد ، نیک بختی و رو سفیدی ایت تو هفت آسمون تضمین شد به مولا !!! که حریف هر تیزی شدیم ، الا تیزی زبون تو ! اگه امر امر ماست ، پس امر می کنیم دردتونو برای آقای خونه بازگو کنید . ستاره : می ترسم حاجی ، می ترسم از خشم مردونتون ! ماشالله هیبت که نیست ، رنگ به رخ هیبت نمونده با وجود شما ! حاجی : (زیر لب _استغفرالله) ...... ما قول می دیم با شما هم فکری کنیم ، نا سلامتی عصر گوفتیمانه ! حالا می گی یا حوصله ی حاجیتو سر می بری ؟! ستاره : ستاره لال شه اگه رو حرف شما حرف بزنه ! .... بازم ..... بازم گیرمون .... گیر دنیای مجازیه !!! حاجی : مجازی ؟؟!! ...... (لا اله الا لله) ...... صد دفعه گفتم ، کلهم دور این دنیای مجاز پجازو یه خیط قرمز بکش بیا بشین سر زندگیت ، گوش نکردی که نکردی ! ..... چپ رفتی ، راست اومدی ، گفتی حاجی عصر کوفتیمانه ! گفتی هر ببو گلابی ای برای خودش کامپی یو تیر داره ! گفتی هر کی بلت نباشه بی سواته ! ....... ( داد می زند) گفتی یا نگفتی ؟؟!!!! ستاره : فدای منطق و استدلالاتون بشم ، حرفاتونو باید تک تک به طلا نوشت ، ستاره پیش مرگتون بشه ، ولی درد من از اینها نیست ! حاجی : کسی جرات کرده به خانوم خونه کامنت بد بده ؟! ستاره : تا سایه ی آقایی چون شما بالا سرمونه ، کسی از این جراتها نمی کنه . حاجی : کسی مزاحم درخشش ستاره بخت ما شده ؟ ستاره : حاجی ما فقط برای خود خودت می درخشیم و بس ! درخشش ما پشت چارقد شب پنهانه ! مگه که با تلسکوپ ببینند . شوخی که نیست فداتون شم ، ضعیفتون حواسش جمعه ! حاجی : کسی سر کارت گذاشته ؟ ستاره : دست مریزاد حاجی ! ما فقط به امر شما سر کار می ریم ! حاجی : بیا و یه خانومی بکن خودت مخلص کلومو بگو که بدجوری هوس کردم ، این تی لی وی زیونشو از هشتی بندازم پائین ! ستاره : الهی ستاره لال شه که شما رو انقدر بی اعصاب نکنه ، برم براتون جوشونده بیارم . .... بعد با هم اختلاط می کنیم . حاجی : مسلطم بانو ، بیا بشین ! ستاره : حاجی بیا فراموشش کن ، فکر کن وز وز مگس بود ! که از هشتی پرید بیرون . حاجی : دِ مگس نبود آخه ، منزلمون بود که داشت حرف می زد ، داشت از یه مشکل می گفت . ستاره : از یه چالش حاجی ! حاجی : آره چالش . ستاره : از یه درد بی درمون ! حاجی : درد ؟؟ ستاره : درد بی سوجه ای ! حاجی : سوجه ؟؟!! ستاره : اره حاجی ، کمبود سوجه پیدا کردم ... دیگه نمی دونم چی بنویسم و از کجا بنویسم ! یه بزرگواری کن کمکم کن . تو که نمی خوای فلفل خونت تندیشو از دست بده ؟ .. پس تکلیف طعم زندگی چی می شه ؟! حاجی : اووووووم م م م............. به شرطی که نری تو کوی و برزن داد بزنی ، حاجی با ما افتاده تو لک چت بازی و این حرفا ! برای ما افت داره حالیته که !! ستاره : شعورمون به هیچی که نرسه ، به این چیزا می رسه ! حاجی : (فکر می کند ) ...... خب می تونی یه مدت " یک کلمه ای بنویسی " ، هم وقت گیری ایش کمتره ، هم گیج و گنگ بنویسی ! . مثلا یه کلوم بنویسی "کجایی ؟؟! " یا " دلم برات تنگ شده " . حالا کی کجاست و دلت برای کی تنگ شده و کی به کیه ؟!! بماند ! . ستاره : نه فداتون شم ، کلاس کار ما اونقدرها هم پائین نیست !!!!!!!! حاجی : خب می تونی یه سری عسک مسک اجتماعی! از وبلاگ های دیگه جمع کنی و راجع به عسک ها بنویسی !.... مثلا فقر !! ستاره : حاجی اگه قرار بود فقر درست بشه تا الان درست شده بود ، کم هم نیستند که بنویسند . حاجی : خب بشین راجع به یه داستان عشقولانه بنویس که طرفدار هم زیاد داره ....... راجع به جاهایی که رفتین ، حرف هایی که زدین ، نگاه تو نگاه ............ ستاره : خاک به سرم حاجی ! ...چرا بهتون می زنی ؟؟ ما بدون شما هیچ جا نمی ریم ! حاجی : ماشالله IQ بانوی ما هم که ته کشیده !! تخیل بانو ، تخیل !!! ستاره : خب مردم چی ؟ مردم که نمی گیرن تخیله ! حاجی : خب بگو منظورم خدا بوده ! چه می دونم . بگو اینها همه تمثیله و مصداق زلف یاره ! ستاره : فداتون شم ، من حوصله ی لفافه ندارم ! حرف رک و پوست کنده چی داری ؟.... رئال !
حاجی : الحق و والانصاف که کارت درسته بانو ! گرفتم چی می خوای جون تو ! وبلاگت یه ریزه نمک تراژیک می خواد! خب بیا راجع به خاطرات تلخ بنویس!! اشک ، غم ، غصه !!!!اینجوری بیشتر همدردی می کنن!! راجع به پسرِ پسر عموی نجار ده ! که یه مدت سرماخورده بود ! ستاره : وا ..... ، حاجی ما چه قدر با اونها خاطره داشتیم مگه ... حاجی : خب بیا یه کار قشنگ تر بکن . ستاره : فداتون شم گفتم بلاخره از اون ذهن مبارک ، یه ایده ای میاد که ستاره باید غلاف کنه ! حاجی : یه گروه وبلاگی تشکیل بده . یه گروه خیریه ، عیادت ، سرزدن ، چه می دونم ! ستاره : حاجی من حوصله ی این کارها رو ندارم . حاجی : خب یه قراره وبلاگی بذار ! شاه عبدالعظیم چه طوره ؟! ستاره : خاک به سرم ! با مرد عذب بریم شاه عبدالعظیم ؟؟! چه زیارتی بشه ؟ خدا چی می گه ؟! حاجی : خب مطالب خبری بنویس " اخبار کشکی یه کدبانوی نابغه ی ایرانی!!" چه طوره ؟ ستاره : حرفتون بی عیب و نقص ، اما خبر از کجا بیارم ؟ بابام سردمدار مملکته ؟! یا داداشم اطلاعاتیه ؟؟!!! یا خبر موثق از جایی بهم می رسه ؟؟!
حاجی : خب اصلا به مطالب زیاد کار نداشته باش ، بیا تیتر وبلاگتو عوض کن ! همیشه تیر خیلی جذاب تر از خود متنه ! یه تیتر سوالی !!! مثلا : " دوستی کی فراموش شود؟؟" ایهام هم داره !! ستاره : گستاخی و تندی ضعیفه تو ببخش !!..... جسارته !!! شرمنده !!! ولی درد من درد بی سوجه اییه ! با اسم وبلاگم کاری نداشته باشید ....... حرفی دارید تو خود وبلاگ بزنید ! حاجی : (مستاصل داره فکر می کنه ) ...... یه فکر خوب ! .... بیا عکس های حاجیتو که از خودش گرفته ، با فتوشاپ بذار تو ابرا ، بعد بذار تو 360 درجه ات !!! ستاره : سایتون کم نشه از سر ما ، عکساتونم همیشه رو طاقچه ی قلب ما ! ... ولی آخه چه ربطی به وبلاگ من داره ؟؟!! حاجی : خب بیا تیتر بزن ، " ستاره قطبی با سس سیاست"! بعد که مخاطب سیاسی جمع کردی ، هرچی خواستی بنویس . کی به کیه ؟؟!! ستاره : فداتون شم گفتم که به تیتر کاری نداشته باشین ! حاجی : خب بیا راجع به آدمهای معروف بنویس . نویسنده ها ، کارگردانها! بیا همه چی رو به چالش بکشون ستاره : نه حاجی من پامو تو کفش بزرگون نمی کنم ! حاجی : خب شبه خاطرات بنویس ! ستاره : خاطره ای برای گفتن ندارم ! سر جمع چند سال عمر زیستنمه !!!! حاجی : خب بیا راجع به شورا یار محله ی بالا بنویس ! بگو اگه آشغالارو از جلوی در جمع نکنه خودمو آتیش می زنم . ستاره : وا ... حاجی ، خب بگو از دستم خسته شدی ! دیگه نیازی به اینهمه صغرا کبرا نبود ! می گفتید ما خودمون مثل آدمیزاد از زندگیتون می رفتیم بیرون ! ( مویه می کُند) حاجی : قهر نکن بانو ..... مثلا گفتم !..... مگه نمی خوای معروف شی ! ستاره : نه اینجوری حاجی جون ! حاجی : یه پیشنهاد بهتر ! ستاره : الهی دورتون بگردم ، لب واکنید تو رو خدا ........ حاجی : بیا اثاث خونه رو بی ریز یه گوشه ، ازشون عسک بگیر ! عسک مستند ! ستاره : که چی بشه ! حاجی : خب مردم دوست دارن از زندگی خصوصی آدمیزاد سر در بیارن !..... که جذاب بشه ! ..... وبتو می گم بانو ! ..... یا می خوای عسک پریروز رو بذار که با هم رفتیم ، آبگوشت زدیم تو رگ ! ستاره : برم برای خودم گل گاو زبون دم کنم ! یهو دیدی ناقافل پس افتادم از اینهمه ایده های آنتیک !! این آخری که دیگه گویی تیر خلاص بود !!! جون حاجی از کجا پیداش کردی !!!؟؟ حاجی : قبل از اینکه پس بیافتی ....... یه ایده دیگه دارم !! ستاره : حاجی جون پشیمون شدیم بریم به زندگیمون برسیم . حاجی : بیا ریزه میزه ! ..... بیا قهر نکن ، فکر بدی نیستا ! مگه ما چنتا خانوم خانوما تو این خونه داریم .... بیا بگم چی کار کنیم !!! ستاره ( بر می گرده ) امر ، امر شماست .... تا بوده همین بوده ..... شش دانگ به گوشم ! حاجی : بیا برای پست بعدی بشین وبلاگای دیگه رو مسخره کن ! به هر کدوم تیکه ای بنداز ! اینجوری جنجالشم بیشتر می شه ! تا چند روزم جنجال بخوابه ملت سر کارن ! .... تازشم که یه پست اپ کردی دیگه !!1 حالا چی می گی ؟؟!! ستاره ( در حال فکر کردن ) : قربون خلاقیتتون برم .... شاهکار کردین ، بیائین اون روی ماهتونو .......... بوق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ق ....................... . فوق برنامه 1 : حال می کنیم تو نوشتن متنهای زیاد رکورد بشکنیم !!! و حال می کنیم ببینیم کی مرده تا اخرش بخونه !!! فوق برنامه 2 : از هیچ کدوم از دوستان مطلقا عذر خواهی نمی کنیم !! هر کدوم از دوستان مختارند که بهشون بر بخوره !! و کاملا آزادند که عصبانی بشند ..... ( آزادی عمل یعنی همین !!!) فوق برنامه 3: پذیرای هر گونه فحش ، توهین ، ناسزا از هر کدوم از دوستان هستیم ! (بفرمائید داخل دم در بده !) فوق برنامه ۴ : از تمام عزیزانی که نشد مسخره شون کنم ، عذر می خوام !! (جدا جا نبود دیگه!) فوق برنامه ۵ : اینها یعنی نقد !! خب وبلاگاتونو درست کنید !! نمی میرید که !!!!! فوق برنامه ۶: عکس خیلی تاپی پیدا نکردم ُ مجبور شدم این عکس رو که روی دیوار یک نمایشگاهی بود به صورت و کج و کوله بگیرم !!!(حال ندارم با فتوشاپ درستش کنم ! چی می گی ؟!) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 22:30 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
بلاخره بعد قرن و اندی یه قرار وبلاگی گذاشتیم ! تو یه هوای خنک و ترد و تازه پائیزی. این خانمی رو که می بینید (در حقیقت نمی بینید) کتایونه! که دوباره بعد دوره کوتاهی وبلاگشو راه انداخت ! و الان دقیقا قصدش از این ژست اینه که گوشیشو به ما پز بده !!!!! (لعنت به اینهمه تضاد طبقاتی ) اینم که به ظاهر خانم محترمی جلوه می کنه ، پریزاده که داره با شوشو حرف می زنه !! و مدام تا آخر ملاقات می گه بریم تو بشینیم ..بریم تو بشینیم !!! خیلی زود اومده همه شم ارد می ده !! (خب شما که سرمایی هستی بیشتر بپوش عزیز من !!!)
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 22:53 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود که خنجر غم ات دگر خراب تر نمی زند
نامه ی امین عزیز رو یکبار قبلا خوانده بودم، نمی دانم کجا!! اما بازخوانی اش آتش به دل می زند !! حیفم آمد شما را بی نصیب بگذارم . بر گرفته از وبلاگ دوست گرامی شاه میخ . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 20:1 توسط ستاره قطبی
|
||
|
|
|
|
|
یادت می آید ؟ هنوز همان کودکم میز دوم از وسط در میان بچه های کلاس . پنجم دبستان بود که به جای خاله بازی عشق بازی کردم ....... با همان تفکر عینی کودکانه و حقیر و خدا چه خوب می فهمید دنیای کودک من را. من هیچ وقت بهت نگفتم که خدا هم گاهی اوقات بچه می شد ........... چون تو انتزاعی بودی و احتمالا به ریشم می خندیدی مثل بچه های کلاس که عشق بازی را بد فهمیدند و معلم ................. که یادگارش کشیده ای شد بر صورتم که تو را چه به این غلط ها .......... . یادت می آید ؟ از بچگی عادت داشتم غلط بکنم غلط های اضافی ! اصلا من را از اول غلط آفریدند من را چه به نشستن در کلاس درس ! . چه قدر التماس کردم ............ و کشیده ی دوم از سوی مدیر ! . هنوز هم دوست دارم به مدرسه ی استثنایی بروم بین مونگل ها ! شنیده ام که آنها به خدا نزدیکترند! شاید آنها بفهمند که من ، یک پنجم دبستانی عاشقم ! با همان منطق کودکانه ! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 8:43 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
ما که از اول خسته نبودیم . خستگی مان در رفته بود ! تازه خسته هم بودیم _یا می شدیم _ به روی خودمان نمی آوردیم ! اصلا منشمان اینجوری نبود ! اصلا ابراز خستگی هم "سه" بود ! آن هم جلوی آن بچه ها که سرشار از طراوت و تازگی بودند ........ همه می فهمیدن که سوسول تشریف داریم ! اما ظاهر سازی که مالیات ندارد ... خوب معلومه که دشمن خسته است .... معلومه که ما باز هم می سازیم ... می سوزیم و می سازیم ، انقدر که ایران سربلند شود ..... . عجب شبی بود ! پنج روز مانده به انتخابات ..... تمام بروشورهای تبلیغاتی رو تا صبح بسته بندی کردیم ، پکیج کردیم ! صلوات فرستادیم ..... با امید ، با شور ، با هزار صلوه و صلوات ....... . عجب روزی بود ! سر صندوق ! چشم های دو شب نخوابیده ! برق خوشحالی .... برگ برنده ! فریاد از ته دل ........ . عجب ظهری بود ! (گفتند که این مزرعه متعلق به خانواده های فقیر است که پول ندارند نیروی کار بخرند !) ما گفتیم ، پس ما چی هستیم ! لبخند بزن بسیجی ! ...... لبخند زدیم و کار کردیم ... به ما چه که برای کی بود ، ما برای خود سازی رفتیم اصلا .... لبخند زدیم و کار کردیم .... بماند که تا چهار روز به خاطر تاول دستها گریه کردیم !! _ دست های سوسول و چه به کارگری !!!!_ لبخند زدیم ، تا فقر برای همیشه از ایران برود ... لبخند زدیم ، تا ایران سربلند شود ..... .... گریه ندارد ، ما برای خدا کار کردیم ! اما زور دارد !!!! یکی اطلاعات می فروشد و تبرئه می شود ! یکی حرف از عدالت می زند و خفه می شود ، یکی ثروت تمام مللکت را بین خود و خانواده اش نصف می کند ! _ نصف نصف _ ، یکی به عنوان رئیس جمهور _به خاطر صلاح مملکت _ خیلی چیز ها را (بخوانید کثافت کاری ها را ) نمی تواد فاش کند !!!!! . ما از اول خسته نبودیم ..... ولی خسته شدیم !.... شما به جای ما لبخند بزنید ! فوق برنامه 1 : برای خودم متاسفم ، که گند زدم به احوالاتم !!! فوق برنامه 2 : باز هم به احمدی نژاد رای می دهم !! تا کور شود هر آنکه نتواند دید !!!! فوق برنامه 3 : با همه ی این حرفا ...... آمریکا از دست ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر !!!!! _ هیچ ربطی هم نداشت _ فوق برنامه 4: از راه دور آمدی ، سنگ صبور آمدی ، خسته نباشی ... یار ، مونده نباشی ... _بی ربط تر_ |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 14:35 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
کی خسته است ؟؟؟؟!!!!
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:6 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
تقریبا هیچ چیز الان تو زندگی ما جریان نداره !!! به جز سیم اینترنت که همچنان برق در رگ هایش جاریست !!!( و پای هر کسی بهش می خوره یه فحشی نثار من می کنه !!!!)
البته راه کارهایی هم هست که آدم به اعصابش مسلط باشه!! مخصوصا که مهمون سوسو باشی !! ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 15:9 توسط ستاره قطبی
|
|
||