تبليغاتX
ستاره قطبی

ثانیه ها  مدام و پی در پی پیش می روند و من رو کشون کشون با خودشون جلو می برند.               دیگه نمی خوام بیش از این نزدیک بشم ، چرا انقدر ساعت ها زود می گذرند.مگه نه اینکه دیگه خورشیدم باید از حرکت بایسته !!!

    وای خدایا چه کنم !  لباسی سیاه تر از این ندارم ، غمی بزرگتر از این نیز ، و اشکی که بتواند مرا یارای ظهر فردا باشد .

      کاش ساعت های دنیا خراب می شد، کاش خورشید طلوع را از بر نمی کرد و یا شاید بهتر این بود که قلب من از كار می افتاد ..........

    امشبی را شه دین در حرمش مهمان است ، نکن ای صبح طلوع                                                  صبح فردا بدنش زیر سم اسبان است ، نکن ای صبح طلوع

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:51  توسط ستاره قطبی 

بعد از اینکه اکبر رادی هم مرد ، بی نظیر بوتو هم مرد ..................

آیدین بهرامی هم مرد ، حمید عاملی هم مرد ، علی محمد کاردان هم مرد ، آیت الله مجتهدی هم مرد ، استاد شیخ جعفر شهیدی هم مرد ، امام حسین هم .........

دیگه برای کسی فرقی نمی کنه ، پدر بسکتبال باشی ، یا پدر قصه گویی ، یا پدر روانشناسی  ، یا پدر اخلاق ، یا پدر استاد!!! یا آخر ِ هرچی امام باشی !!!!!!

تو هم میمیری ، منم می میرم ، به همین سادگی ، به همین مسخرگی ، افسار شتر زندگی رو رها می کنی و می ری پی کارت !!!!! تازه تو که پدر هیچی هم نبودی !!! یعنی وقتی مردی هیشکی خم به ابروش نمیاره که  بگه : " ........ هم  مرد !" 

اما تو ......، تقریبا تمام زندگی و وقتتو حروم همونا کردی !!!!  ...... راستی بعد کفن و دفن کدوم رستوران می خوان ببرن ؟؟!!!

فوق برنامه ۱: کامنت دونی آخرین پستم هم داره نفس های آخرشو می کشه !!! داره خفه می شه !! یه پست دیگه بذارم می ره زیر آب !!!! دیگه هیشکی هم نمی تونه بیاد ۵۳ و ، ۵۴ کنه ، که چرا جای کامنت نمی ذاری ! ، دیگه لوس بازی بسته ، فهمیدیم این کاره ای ، فکر کردی چه خبره ، خیلی خودتو تحویل گرفتی و ....این حرفا !!!!!  معلوم نیست کی کامنت دونی ایم بر می گرده سرجاش (شاید تو این هفته ، شاید یک سال دیگه) ، یعنی یه جورایی دست خودم نیست !!! من خود درگیری مزمن دارم ، شما به گیرنده هاتون دست نزنید ، انشالله رفع می شه . یا حق .

فوق برنامه ۲ : آرمان حیدری رو یادتونه ؟؟!! روزگاری نو! ، ...اونم مرد !!!!  مثل لوله های خونشون فرسوده بود ، وقتی ترکیدن اونم طاقت نیاورد و با اونها زد به خط ....... خدا بیامرزتش !!!! روحش شاد !!!  هرکی دچار ترکیدگی شده ، این شبها شبهای خوبیه ، ما رو یادش نره ، نمی میره که !!!!

فوق برنامه ۳: ساعت ۹.۳۴ دقیقه ی امروز (دو شنبه) خبر دادند که مسعود جوادی هم مرد !!!! ...."خرها عمر دراز دارند" ..... خدا بیامرزتش !! اونم ادم خوبی بود . پدر داستان نویسی ایران  هم رفت !!! بگید داداشش از جاپون بیاد ، فردا ....فردا ..... فردا .... آها ها ها ها .......مسععععععععععووووود......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 19:42  توسط ستاره قطبی 

  

     روبروی دریا ایستاده ام ، باد می وزد ، موها بالا و پائین می رود ، نمی دانم چرا روسری سرم نیست ، انگار اصلا برام مهم هم نیست ، خیره نگاه می کنم ، صدای مرغ دریایی می آید و نمی آید .... شاید توهُم  امواج است و شاید هم نیست !!! باز هم این گنگی همیشگی !!! شاید قرار است کسی برایم گل بیاورد ، چون دوباره فضا خاکستری ایست ، خوب که نگاه می کنم می بینم آب هم نقره ایست ............ به اطراف نگاهی می اندازم ، هیچ گل زردی در اطراف دیده نمی شود !

.

آن طرف تر پلی ایست ، که تا کرانه ی دریا کشیده شده است ، وسوسه انگیز است ، وسوسه ی گذر از پل ، که مادام در گوشم می گوید  برو ، برو ، برو .....  تا حالا از روی دریا با پل عبور کردی ؟ ،وسوسه این را بهم می گوید !!   این می شود که راه می افتم ، راه می افتم  و رد می شم ...........

عبور می کنم ، عبور می کنم ، عبور می کنم .....

هر چه  عبور می کنم پل باریکتر می شود ، عجب معماری عجیبی !!! ، شاید آخرش یک مسابقه است ، شاید یک دوربین مخفی  که در انتها باید بهش لبخند بزنم ، باید سعی کنم عکس العملی خلاف واقع نشان بدم ، شاید یک تفریح است و باید در آب بیافتیم و با خوشحالی بخندیم .  به آب زیر پا نگاهی می اندازم ، آب سربی ایست ، همچنان ، با همان امواج .

عبور می کنم ، آب مواج تر می شود ،پل نیز باریکتر ، سرب ها بالا و پائین می روند ، و زیر پوسته ی نقری شان ، گویی مذابی سرخ رنگ هویدا می شود ! باد شروع به وزیدن می کند ، موها پریشان می شود ، آب خروش می کند ، آب که نه ، به ناگاه مذاب !!!!

.

دل به لرزه در می آید ، قرار نبود مذاب شود ، ترس ، باز هم ترس جاهای موهوم به سراغم می آید ، همان فوبی وحشتناک  همیشگی ..... به غلط کردن می افتم ، اما راه زیادی پیموده ام ، نمی دانم برگردم یا ادامه دهم ،  وسوسه می گوید برو جلو ، آن جلو خبرهایی است  ، وسوسه نیست،  ولی یه چیزی می گوید بروم !!! با احتیاط می روم ، مذاب خروش می کند ،  قُل ، قُل ، قُل ، حباب است که می ترکد و جان را می ترکاند !!!

.

به ناگاه پل تمام می شود ، در اوج ناباوری ، باریک و ناتمام  !!! ایستاده ام ، نه به دلخواه ، که پاهایم جفت شده اند ، می ترسم حرکتی اضافه کرده باشم و ....

چند میلی متر به عقب بازمی گردم ، ...به ناگاه پشت پاهایم یه جسمی برخورد می کند ، شخصی پشت سرم ایستاده ، مانع بازگشتن می شود ، اشک در چشمانم حلقه زده ، حتی برای دعوا کردن هم جایی نیست ، به التماس می گویم که راه بازگشت بدهد ، گرچه برای آن کارهم جایی نیست !!!!

.

نگاه می کند و می گوید برو ، ...پرو جلو ، چاره ای نداری !

به ناگاه  صداهای موهوم دیگری نیز شنیده می شود ، که تشویق می کنند بپرم ،  همه صف به صف روی پل ایستاده اند تا چشم کار می کند ، تا همان انتها ، ..... التماس می کنم .... حوصله ی جماعت سر می رود ، همه اعتراض می کنند که بپرم !!! من چه کار کرده ام ؟؟ .... این چه اصراریست ؟؟ ......   حتی برای فلسفه بافی هم وقت نیست !!! ...... حباب ها می ترکتد و دهان باز می کنند ............

.

شخص پشت سر با تلنگری می خواهد من را پرتاب کند ، پایش را سفت چسبیده ام ، بی آنکه جنسیت برایم اهمیتی داشته باشد .  پا را به شدت تکان می دهد ، مثل سگی که پاچه گرفته است، من را این طرف و آن طرف می برد ، نا خن هایم رد به جا می گذارد و دست آخر پرتاب می شوم ...............به سمت مذاب!!!

.

در زمین و آسمان ام ، که شیطان را می بینم ، خنده ی مستانه سر می دهد ، عجب دوربین مخفی ای !!!

این خنده ها ، ..... یاد جمله یی می افتم  ، ......  گمشید سگان!!!!!!!

 نمی دانم کجا شنیدم  اما آیه ی قران بود ۱ که در قیامت  با حالی نزار به خداوند تعالی عرض می کنند که شیطان ما را فریفت و ما بی گناه بودیم ، در این حال خداوند عرضه می دارد : گمشید سگان ، شیطان تنها شما را دعوت به گناه کرد ، و این شما بودید که با اراده خود دعوت او را پاسخ گفتید . به همین راحتی !

 

فوق برنامه 1 : "اخسئوا فيها و لاتكلمون ........... "(مؤمنون/108)

فوق برنامه ۲ : بین مسلمان و کافر شدن فاصله ای نیست ، مگر به اندازه ای که نماز واجب خویش را عمدا ترک کند ، یا سستی نماید . و نخواند . پیامبر اکرم (ص).

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 2:53  توسط ستاره قطبی 

فوق برنامه ۱ :پيام گستران عاشورا واژه هاي عاشورا تنها تشنگي، شهادت، و اسارت نيست، نماز و عدالت نيز هست؛نماز واژه شب عاشورا است و عدالت واژه روز عاشورا............

فوق برنامه ۲: خداوند متعال می فرماید:

هنگامی که بنده ي من خواهش های نفسانی خویش را بر طاعت من ترجیح دهد کمترین کاری که در حق او روا می دارم آن است که او را از لذت مناجات خودم محروم می سازم ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 8:55  توسط ستاره قطبی 

 

   این سی دی رو دیدی ؟؟ ..... ولش کن نمی خواد ببینی ، تو بچه ای هنگ می کنی ! .... بی خیال بابا یه چیز پروندم .......گیر دادی ها ، ......... جون مادرت ولمون کن ، با شما نبودیم ....... پس فقط اسمشو می گم ، خودشو بهت نمی دم ...................... هیچی بابا سی دی اون بازیگره است ، دختر شوکت !!!!!!!!!

.

راستی جوک دوست داری ؟! لطیفه !!! .... یه روز یه ترکه ، یه روز یه رشتیه ، یه روز یه قزوینیه ؟؟!!! خنده داره ؟؟!!!..... 

هرچیز که دوست داری می شنوی ، خط مرزها را می شکنی ، گوش ها را به هر اراجیفی آلوده می کنی !!!  خودتو به گند می کشی ، که تو گروه همسالا رات بدن ؟؟!!! فکر کنم انقدر بزرگ شدی که به ضرب و زور این چیزها نخوای خودتو تو جمعی جا بدی !!!! اخه این کارها کار راهنمایی ها بود ! حتی دبیرستانی ها هم دیگه ........... واقعا تو دانشجویی ؟؟

.

یکی نیست بگه  تو به چه حقی ، هر سی دی که اومد دستت نگاه کردی !!! اصلا چرا باید بیاد به دستت ؟؟!!!

هرچه به دستت میاد می بینی ! تعجب می کنی ، چشمات از حدقه بیرون می زنه ، چند روز بهش فکر می کنی !!!! روزهای بد کمرنگ تر می شود !!! .......اما ایا دیگر از ذهنت پاک می شود ؟؟؟

.

راستی ، گوشیت دوربین هم داره ؟ بلوتوث چی ؟

بیا با هم بلوتوث بازی کنیم !! تو چی داری ؟ .....من چی دارم .... تو بفرست ..... من می فرستم ...... اول تو !!!!! باشه اول من !

.

یه چیز بگم ؟؟ .......از چند روز پیش که اون بلوتوث رو فرستادی ، یه جوری ام ،.یه جور ناجور .........

.

.

تو جامعه با ادمهای جور واجوری برخورد می کنیم ، اما خیلی ها هستند که قریب به اتفاق می گن دختر ها و پسر های  مذهبی به نوعی  امل اند !!!!!! .... کار ندارم به این لفظ ، اما چیزی که الان مورد بحث امه اینکه :

آقای محترم !!!

بچه های مذهبی آدم اند ، مثل بقیه افراد جامعه ، نه سیب زمینی اند، نه گردو ، نه بادمجون ، نه امل !! همه از جنس ادم اند ، همگی غریزه دارند ، و برای همگی هم ،جنس مخالف یه معنای دیگه ای پیدا می کنه ، مثل بقیه ی آدمهای نرمال جامعه !

اما چیزی که هست ، و فرقی که دارند ، اینه که تو این وضعیت و شرایط وانفسا ، خویشتن داری می کنن ،  نگاهشون رو به هرچیزی آلوده نمی کنن ، گوششون رو به هر اراجیفی لجن مال نمی کنن ، و در نهایت دلشون رو به گند نمی کشن ........... از تک تکشون هم بپرسی بهت می گن که چه قدر سخته و چه سعی ایی دارن می کنن ، اما شدنیه !

 

معلومه که وقتی خودتو ول بکنی  یه روزی با این شرایط کم می یاری ! مثل روز روشنه که الان از همه چیز بریده باشی ! معلومه که کارت به جنون می کشه !!! کاملا طبیعیه ! من به شما با این شرایط حق می دم ....

اما...........

من در حال حاضر هیچ کمکی  نمی تونم به شما بکنم ......... چون چیزهایی که دیدید هیچ وقت از ذهن شما پاک نمی شند و مدام به صورت فلش بک شما رو ازار خواهند داد! این تاوانیه که شما این دنیا پرداخت خواهید کرد ....... در ضمن به دوستتون هم بفرمائید اینجا بنگاه نیست که فوری و فوتی و اضطراری بگردم برای شما یه خانم  صیغه ای تو شهرستان خودتون پیدا کنم !!!!! امکان داره اصلا تا سه ماه دیگه هم همچین کسی برای شما پیدا نشه !.... آخرش ؟؟؟؟؟  می خواهید آخرش بگید چون کسی نبود مجبور شدم زنا کنم ؟؟؟ دیوار حاشا بلنده !!

اصلا برید زنا کنید ، به جهنم ِ درک !!!!  می خواستید چند بار تو زندگی "نه" گفتن رو تمرین کنید .

من فقط و فقط می تونم برای شما دعا کنم ، و احیانا چندبار صدقه بنذام ، جهت رفع بلا ..... پیشنهاد می کنم شما هم  در حال حاضر همین کار اورژانسی رو انجام بدید و به خدا پناه ببرید از شر شیطان لعین رجیم . همین !!!!!

فوق برنامه 1 : همه ی اینها به کنار ، کسی اگه سی دی فیلمی رو که در حال اکرانه، ببینه ! حرامه !

فوق برنامه 2: خانمی !! تاکید می کنم خانم هایی که بلوتوث هلالی رو دیدن حرام بوده !!! و فعل حرام انجام دادن!!!! (چه برسه به آقایون)

فوق برنامه 3 : والله بالله  نمیمیرید اگه این چیزها رو نبینید !!!  خیلی ها هم نمردن، باور کنید !!

فوق برنامه 4 : می پیشنهاد می کنم این جمله رو چندین بار تو ذهنتون مرور کنید (ناغافل فاسد می شویم ، فساد تدریجی ایست)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 16:22  توسط ستاره قطبی 

 

    آن روزها که جوان تر بودیم ، یک روز از باغی بس فراخ گذر می کردیم  که به نگاه چشممان خرد به یک سیب سرخ رنگی که از جوی میان باغ ، _همینجوری برای خودش_قل می خورد و گذر می کرد .....

سیب را از اب گرفتیم ویه گاز از لپش زدیم ، در حین میل کردن بودیم که ناگاه دو سیم در داخل مغزمان گفت جیریزززز ( همان اتصالی خودمان) ...... به اندیشه افتادیم که نکند صاحب مال راضی نباشد ، اگر سیبی که کوفت کردیم حرام باشد چه ؟؟!! ...... العیاذ بالله !!

این شد که مصمم شدیم صاحب باغ را پیدا کنیم ، از این شهر به آن شهر ، از آن شهر ، به اون یکی شهر ، از اون یکی شهر دوباره به همون شهر .........

خلاصه آنقدر تاختیم تا توانستیم صاحاب مال را خفت کنیم ، در این اثنا دهنمان نیز کلی ...........ولش کن بابا!!! ما برای خدا کار کردیم گفتن ندارد !!!!

.

موضوع را با صاحاب مال مطرح کردیم ، ....صاحاب مال کمی در این موضوع اندیشه کرد و هی راه براه به ما چپ چپ نگریستن کردندی ، تا اینکه لب از سخن بگشائید و بر ما بفرمود که ، درقبال شرطش می تواند یه گاز سیب را حلال جانمان کند !  و لا غیر !!

ما هم در دلمان بفرمودیم که خبرت  بگو ببینیم شرطتت چیست ، خسیس گدا ؟؟!! _ اما در ظاهر گفتیم ، امر امر شماست _ چون بدجوری تیریپ مذهبی برداشته بودیم نمی شد دیگر ..... خودت می فهمی که !

.

صاحب باغ بفرمود که پسری دارد کور و کچل و یکی در میان بی دندان، از حیث بی ریختی کسی بر او زن نمی دهد ، اینگونه است که مدتها در خانه میژر دپری شن (افسردگی اساسی) گرفته است !! 

چنانچه بپذیری که با تنها پسر من وصلت کنی ، سیب که سهل است باغ سیب را حلال جانت می کنم .....

.

ما در این اندیشه بودیم  که این فیلم را کجا دیدیم ؟؟!! یادمان ادم که مشابه همین داستان را از سیما پخش کرده اند که نقش شیخ مرتضی انصاری را ، اردلان شجاع کاوه بازی می کرد (اِاِاِ .... زشته !!!) .......

.

چون آخر داستان را می دانستیم ، با کمال ذوق زدگی  پیشنهاد را قبول کردیم و منتظر روز عقد شدیم ،....... در این اندیشه بودیم که غلمان بهشتی مان هم فراهم شد و فقط مانده است که برویم فوق لیسانس بگیریم .......

کور از خدا چی می خواد ؟!

.

روز عقد فرا رسیدن کرد ..... تور را بالا زدیم ،از فرط خوشحالی نزدیک بود غش ما را فراگیرد ، اصلا نمی توانستیم بر این یوسف  دختر کش (ضم به روی کاف) نگاه کنیم ، خلاصه با کلی خجالت و شرمساری  نظر بر غلمان کردیم !!!! وبعد از ان، .... از فرط ترس جیغی تمام سرای را فرا گرفتن نمود ، ....... خوب که سیاحت کردیم ، دیدیم این یارو غلیان هم نیست !!! ..... مرتیکه ی بد ترکیب !!! در یک حرکتِ  یک ضرب گوشه ی سفره را گرفتیم و همه چیز را بر هوا پرتاب کردن نمودیم!! ،........ داد و بیداد که آقا این چه وضعش است ! مگه قرار نبود هپی اند تمام بشود !!! این که شبیه گودزیلاست !! من بمیرم هم  جنازمو رو دوش این نمی ذارم !  می خوام هرگز حلال نکنی ! ..... چی گفتی ؟ ....... بیا جلو ! .... این کله رو داشته باش ، ........

خلاصه ، یه کله به این بزن و یه مشت به آن بزن و یه لگد نثار ان یکی کن ..... این شد که عروسی  بهم خورد!!!!

شب بود که در سرای خانه ، از بخت سیاه به گریستن مشغول بودیم ، که دیدیم پسری خرامان و به آهستگی نزد ما آمد  ، بس زیبا که او را بی بدیل  رب النوع زیبایی توانست گفتن ! ما  محو زیبایی پسر بودیم که عقل و هوش از ما بربوده شد ! بی فوت وقت بر ید مبارکش نظری انداختیم ، دیدیم که ستاره بخت با ما یار است و پسر حلقه ای دردست ندارد!! همینطور چهار چنگولی مانده بودیم که همچین موجودی چون است که در این آبادی جان سالم به در برده است ؟؟!! 

.

از وی پرسش کردندی که شما ؟؟!! ...... بفرمود که من همان دامادم دیگه !!! همانی که امروز مجلسش را بهم زدی !!! ... آن زمان که افتاب غروب می کند ، طلسم من نیز شکسته می شود و من اینگونه زیبا می شوم ! .......ما که تا به حال اینجورش را ندیده بودیم ، کف ها کردیم که در تاریخ بعد ها نبشتند ، که تا یکسال مردم ابادی از کف ما برای شستشوی البسه بهره ها بردند !!!!

با حالی نزار(با این زئه؟؟) گفتم شما پرنس فیونا نیستی ؟؟!! ..... بفرمود که نه ، اون قضیه اش فرق می کند ..........  اما می تواند اخر داستانش مثل او باشد !!!!

.

بعد ان شب ما با خود کلی اندیشه ها کردیم !

_ بدبخت،  باباش باغ  سیب دارد !!_ می توانی به کلاس زبان بروی ، می توانی ارشد رو آزاد قبول بشی  ، می توانی اصلا جهزیه ندهی ، از همه مهمتر می توانی تا ابد الدهر به  ای دی اس ال متصل شوی  و .......

.

این شد که پی به این بردیم که اخلاق است که برای آدمیزاد می ماند ، قیافه برای آدم عادی میشود !!!!!مهم اینست که احساس خوشبختی بکنیم!!!!!!!!!!

 اینم از پند اخلاقی ایش !

فوق برنامه 1: تا اینجا که این پست را می خوانید می بینید که من هنوز آدم نشده ام !

فوق برنامه 2: هرچی اندیشه کردیم چیزی بنویسیم که حرفی گفته باشیم بس مفید ، نشد !!!! از کوزه همان برون تراود که در اوست !!!

فوق برنامه3 : اینم عکسی از خوزه مورینیو !!!!

فوق برنامه 4 : به خاطر وقتی که صرف کردید ، حلال کنید مارا !

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 20:17  توسط ستاره قطبی 

ما اندکی در خود زمینه داشتیم ، قبول ... اما نه آنقدر که  که اطرافیان ما را الی  یوم القیامه در احسن الحال ببینند!! نه جانم !

ما خرد بنده ای بودیم (که به سخن بعضاهمان اطرافیان) بس مغرور !!!! که تا سر دماغمان را رویت  می نموندیم ، و نه بیشتر ! که البت دماغمان هم خوب دماغی بود ، بزرگ و فراغ !! ، یعنی به معیشتش اطرافمان را خوب می دیدم !

اصلا تمام مشکلات از همانجا شروع شد ! که ما تصمیم گرفتیم اطراف را خوب ببینیم !!  هر چه خوب تر دیدیم دماغمان هم دراز تر شد !  تو گویی که در رستوران رفته باشی و گارسن سوال کرده باید که امری دیگر : و تو گویی که یه ماست موسیر اضافه !  همان شد ..... ، مغرور که بودیم ، به معیت اجتماعی شدن  دماغمان دراز ترهم شد ! و کاممان به دروغ  نوبر شد .

غرور ، با  یه  دروغ  اضافه ! (چه قدر غ  دارد!!!)

ما علم هیئت نمی دانستیم (که الحق گفته اند که کار را باید به کاردان سپرد) ، اما  اندر احوالات جهان پیرامون  ، خوب کندو کاش کردیم . انصافا که به جاهای مگو هم رسیدیم .... خنگ تر از این صحبت ها بودیم که بدانیم پیرامونمان انقدر بسیط باشد !  اما بود ........... هر انچه ریز تر می شیدیم بر احوالات  مردم ، گویی گوشهایمان دراز تر می نمود (به ضم روی نون) .

ما چه قدر فقر راهنما داریم ! ... یکی نبود بگوید  دست از خر شدن دیگر بردار !  چون نبود ما هم مادام خرتر می شدیم !  تو گویی که در رستورانی رفته باشی و گارسن سوال کرده باشد که امری نیست دیگر : و تو گویی چاشنی دیگر بدان بی افزای ! مثلا یه دوغ دیگر(که باز هم غ دارد) !!

و ما نیز غروز و  دروغ و غیبت را (که باز هم غ دارد)بدان افزودیم. و تو گویی که خدم و هشم برای محیا کردن رذائل تو ، تمام رستوران را بهم ریخته باشند ! خوش حیوانی شدیم ، بس دیدنی !!!!! .... هی ادامه  دادیم  و ادامه دادیم ، ...... تا عرفه نامی فردا رسید !!! نه اینکه فکر کنی دعایی خواندیم بس معجزه اسا ، نه جانم !!! خر را چه به این توفیقات !!! از قضا مادام الچرت بودیم  در حین دعا ......... 

دعا تمام شد و هیچ در احوالات ما رخ نداد ( که چه توقعات!!) ،

در شبستان مسجد مکتبمان ، دراز به داراز لمیده بودیم که ناگاه دیدیم ، خرد نوری  زورکی خودش را داخل نموده است (به ضم روی نون)!! یاد آن جمله افتادیم که نمی دانیم  از که بود  اما اینگونه سخن می گفت که هرآنکه در رمضان ، سرخوش و مست است از حماقت خودش و شفا نیافته است در عرفه امیدی هست !  و اگر در عرفه نیافت .............

و ما با چشم خود دیدیم که نورِ زورکی هم قصد رفتن داشت !!!!  ما هیچ از دعا نفهمیدیم (و حق هم داشتیم....) . اما نیم ساعت واپسین روز،  را فکر کردیم .........

بعد آن نیم ساعت تا بدین روز ، هرچه تلاش کردیم عاشق شویم  ، نشد که نشد ........................

فوق برنامه 1 : آئورتمان هم رفت !!! ...... خوب شد ؟؟؟!!!..... همین را می خواستید ؟؟

فوق برنامه 2 ک ما را رهاکنید از این رنج بی حساب       با قلب پاره پاره (فقط دهلیز راست مانده) و با سینه ای کباب
+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 14:38  توسط ستاره قطبی 

فوق برنامه 1 : دری که به روی بینش ما باز کردی ، هزار بار خیبری تر است .......... (دمت گرم !)

 

فوق  برنامه 2 : اکبر رادی هم مرد ، بی نظیر بوتو هم مرد ! تو هم می میری !منم می میرم! همه می میرند!!!! کاری هم ندارند که نخست وزیر باشی یا پدر نمایشنامه نویسی !!!!

 

فوق برنامه 3 : از بین تمام نظرات ، فقط آرام می فهمه من چی می گم !(برای خودم و بقیه متاسفم) آرام ....... خیلی خوب حرف می زنی و خیلی خوب می فهمی !! چه قدر پستت به درد بخور بود . مرسی خوبم.

 

فوق برنامه 4 : شاید  تا یه مدتی نتونم به وبلاگ همه سر بزنم و برای همه کامنت بذارم ، جای کامنت نذاشتم تا برای کسی  توقعی پیش نیاد ، یا بهتر بگم از کسی انتظاری نیست ! هرکی خواست بخونه ، هر کی هم نخواست نخونه ! (حالا خیلی هم مطالب پر بار آپ می شه !!!)

 

فوق برنامه 5 : برای عکس پائینی ، می خواستم یه بیت شعر بنویسم که هر چی فکر کردم مصرع اولش یادم نیومد                   ...................................            با دوست پریشانم و بی دوست پریشان

 

فوق برنامه ۶ : تو پیوند روزانه ام هست ! ولی دوست داشتم اینجا هم بذارم تا تو چشم باشه ! http://jahad313.blogfa.com/post-39.aspx

 

فوق برنامه ۷: و در نهایت ، هر کی رفت زیارت برای دل من دعا کنه !!!! (همه اشو کلاغا خوردن ، فقط دهلیز سمت چپ و آئورتش مونده!!!!)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 23:7  توسط ستاره قطبی 

فوق ۱ : این حال من ِ بی توست !!!!

فوق ۲ : تا باد چٌنین بادا !!!!

فوق ۳ : پیدا شد !!==>

چون طفل که از خوردن داروست پریشان........با دوست پریشانم و بی دوست پرشان

با حوصله ی تنگ و دل سنگ چه سازم ؟؟!!......با دوست پریشانم و بی دوست پریشان

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 16:34  توسط ستاره قطبی 

       نگاه خیرمو از پنجره دوخته بودم به حیات ، حیات بدجوری سوت و کور بود ، بلاخره از این تردید لعنتی خلاص شده بودم . امروز خیلی آروم بودم . ذهنم شلوغ نبود ، اما صدای کلاغ ها مدام تو گوشم می پیچید ، انگار داشتن به مغز من نوک می زدن ، هر چی سرم رو بیشتر می گرفتم ، بیشتر نوک می زدن ! گاهی وقتها کلاغ های پائیزی دیوانه کننده اند ..............

        دوباره، یه لحظه به این فکر کردم، که شاید بشه یه فرصت دوباره به خودم بدم ، شاید اگه سعی مو بکنم بتونم .......... اما باز داشتم تردید می کردم ..........خودم می دونستم که سعی بی فایده اس ...............

         چه قدر خوبه که ادم بعد اینهمه مدت کار رو یکسره کنه . اینجوری خیالش راحت تره ، اینجوری رها تره ، اینجوری دیگه نه خودش مغز خودش رو می خوره نه کلاغ ها ................

        با قدم های محکم تر رفتم چاقو رو آوردم ، باز کنار پنچره ایستاده بودم ، کلاغ ها به جستجوی غذا ، شاخه ها خشک درخت رو     لی لی  می کردن  . زمستون بد روزگاری می شه برای کلاغ ها ، هیشکی بهشون رحم نمی کنه ، حتی خودشون ...........

       .

    چاقو رو محکم فرو کردم تو سینه ام ، سینه ام شکافت برداشت ، یه شکافت عمیق ، مراقب بودم که چاقو به قلبم نخوره !!!!!!!    اطراف قلبو بریدم ، قلبو گرفتم توی دستم . اولش آروم می تپید ،ولی بعد مثل قطار ،انگار که رسید به ایستگاه اخر ،از حرکت ایستاد......

       پنجر رو باز کردم قلب رو گذاشتم کنار پنجره و در رو بستم . هوا خیلی سرد بود . کلاغ ها هجوم اوردن سمت پنجره ، منظره آرامش بخشی بود ، احساس کردم برای اولین بار به درد خوردم .

 همیشه همینطور بوده : قلبی که نتونه عاشق بشه ، به درد طعمه کلاغ ها می خوره !!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 16:20  توسط ستاره قطبی