تبليغاتX
ستاره قطبی

 

اینم از امسال ........

بلاخره تموم شد با تمام خوشی ها و سر خوشی هاش .....

 

یه عده چشم نداشتن ما رو ببینن ، یه عده هم مشتاق دیدنمون بودند ! یه عده حالشان از ما به هم می خورد ، یه عده  با گل وجود ما حال می کردند ، یه سری حرفا برای یه عده سنگین تموم شد ، برای یه عده هم سبک تموم شد ..... یه عده خوب ما رو شناختن ، یه عده هم اصلا ما رو نشناختن ،  یه عده هم که هنوز تو گیر و دار اسم کوچیک اند !!!!!

هر بار هم گفتیم ، من همینطوری ام ، مثل پلو تو دوری ام .... هیچ کس گوشش بدهکار نبود !!

خلاصه که برای هر کسی هر جوری تموم شد ، هر چی بود و نبود تموم شد .

چندین بار خواستیم تمامش کنیم و پنجره ی وبلاگ را ببینیدیم ، نمی دانیم چرا نشد ، نه اینکه دلمان نمی امد ، نه ، ولی هر بار یه طوری می شد که نمی شد ! بگذریم ........

.

با دوستان خوبی آشنا شدیم ، با دشمنان خوبی آشنا تر شدیم !! غم ها و شادی ها ی زیادی داشته ایم و نداشته ایم ..... هر کس که ناراحتش کردیم ، یا حق اش بوده است یا نبوده است ، یا ببخشد یا نبخشد ! هر کس که خوشحالش کردیم ، باز هم حق اش بوده است ، یا در حقمان دعا کند یا نکند !  نه اینکه هیچ فرقی نکند ، یعنی اینکه هر کس مختار است در تصمیم گیری،  و ما هیچ حقی در اجبار هیچ کسی نداریم ....

پس با اختیار خود ببخشید ، تا خدا در شما ببخشد ......

.

جا دارد از همین تریبون از زحمات بی دریغ جناب خدا تشکر کنیم ، به خاطر این نفس های بی وقفه  و بدون ریپ !

جا دارد از شما تشکر کنیم به خاطر " وقت ای " که گذاشتید برای خواندن مطالب بعضا  بی محتوای ما !! خودمان بودیم ، هیچ همچین وقتی نمی گذاشتیم !!  _ شما بزرگواری نمی دید_

.

و در پایان :

اقبال بلند و بخت پیروزت باد ...................... خورشید فلک مشعله افروزت باد .

 

تا سال جدید ، برای تک تک تان آرزوی نیک بختی ، سعادت ، ایمان رفیع ، مقام شفیع ، و علم بدیع ( الکی چند تا هم وزن پیدا کردم!!!) آرزو می کنم . .......

                                                                                        خواهر کوچک شما ستاره بانو

                                                                                                ... و من الله توفیق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 12:55  توسط ستاره قطبی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 11:52  توسط ستاره قطبی  | 

 

رفت ، اونم چه رفتنی !

اصلا این پسر همیشه سلیقه اش یک بود ، حرف نداشت .

همیشه یه سر و گردن از این و اون بالاتر بود .

روحش شاد

 

بفرما ........رسیدیم

اینم " قطعه ی شهدای گمنام"

بگرد ، ببین کدوم قبر از همه خوشگل تره .

 

نشانی ات را گم کرده ام

از مادرت پرسیدم

گفت : قطعه 62 ، ردیف اول

آمدم

و یادم آمد می گفتی

قطعه همان غزل است

اگر سر نداشته باشد ...........

تو هم غزل بودی

قطعه قطعه

 

ببخش که بعضی هامان حماقت کردیم و آخر هم " رای " ندادیم . ببخش !!!

ببخش که بعضی هامان " رای"  می اوریم و آنطور که باید  کار نمی کنیم ، ببخش!!!

هرکسی یک وظیفه ای دارد !، تو به بزرگواری خود ببخش ..........  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 21:36  توسط ستاره قطبی  | 

    چند وقت پیش، یکی از روزهای زمستانی بعد از اینکه کلاس های دانشگام تموم شد ، معطل نکردمو  پریدم  تو تاکسی که هم از سرما نمیرم ، و هم زودتر به ولایت برسم .........

آقای راننده محترم ، طبق عادات معلوف همه ی رانندگان تاکسی ، که هر بار یک مَشتی ای از این خطی ها ما رو با ضبط ماشینش ، به فیض می رسونه ، اون روز هم یه اهنگ ده ی تیرکمون میرزا رزق و روزی ما شده بود ......   خلاصه که به فیض رسدیم !!!

چون راه خیلی طولانیه،  اصولا هر بار ِ مسافری که می زنه ، بدون تعویض نوار و تغییر آهنگ  دو،  تا  سه آهنگ  نیوش جان می کنیم .......

ابتدا در احوالات خودمان  بودیم و به هیچ رینگ و رونگی محل ندادیم ، مدتی نیز عزم کر شدن کرده بودیم  نسبت به این قسم آهنگ ها ........

آهنگ بعدی که شروع به آغازین نمود ، راننده  لطف فرموده و وولوم را بالاتر بردند ، آنگونه که نتوانستیم هیچ محل ندهیم ..... خلاصه بعد از کلی آهنگ ها و مقدمه چینی ها ، خواننده محترم  شروع به خواندن نمود ، بس خنده دار !!! آدم نمی دانست به احوال او گریه کند یا به احوال خودش .......

.

    بعد از اینهمه آهنگ ، مثلا شروع کرده به خواندن ، چه می گوید : ....خبر بده به قاصدک فوتش کن .... یا بنویس رو بادبادک سوتش کن ..... حالا این دو تا جمله رو بیست بار با آب و تاب و دارامب  درومب  هی می خونه ، انقدر که تهویی عظیم مرا دست داد ، زن خرس گنده ول کن هم نیست ،  هی تو دلم می گفتم خب خبرت بعدش رو بگو  ... خلاصه بعد از اینکه جماعتی از نوازنده ها و تنظیم کنندگان اهنگ و نور و صدا و (احتمالا تصویری هم بوده دیگه ) ، دوریبین و تصویر و ، راننده تاکسی ها و + مسافرینشون رو الاف کرده ، صداش اوج می گیره و می گه .... یا برو توی کوچه ها دادا بزن ، ... یا برو نمی دونم چی چی فریاد بزن .... ، حالا نکته ی کلیدی ایش مثلا اینجاست  ، که می خواد بعد اینهمه مقدمه چینی اینو بگه  : که هرکی که عاشق تره ، نمی دونم چی چی تره !!!!! ( خب حفظ که نکردم!!!) .......

   

    واقعا آدم نمی دونه چی بگه ؟؟؟!!!! خیلی شرم اوره !!! ... واقعا آدم برای اون زنه خرسه گنده گریه اش بگیره  یا برای خودش که داره اینو گوش می ده ؟؟؟!!! ................ اینجور موقع ها یاد یه جمله می افتم فقط .... " خلایق ، هرچه لایق " .... واقعا هرکی بشینه وقت بذاره ضبط کنه و گوش بده و بعضا ببینه ، معنی ایش اینه که ایها الناس ، لیاقت من در همین حده !!! و نه بیشتر !!!!! و خیلی عامیانه تر و واضح ترش اینه که  :  بازایها الناس  ، " من به جهنمی که برای خودم درست کردم ، راضی ام !!!!!!! " راضی ِ راضی !!!! . (نوش جان عزیز دل برادر!! نوش جان )

.

.

حالا با کمال پررویی دوباره می ره از اول : خبر بده به قاصدک فوتش کن ، ... یا بنویس رو بادبادک سوتش کن .....................  وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی  خداااااااا ، پس چرا نمی رسم به مترو !!!!

.

فوق برنامه 1 : من اگه یه روز وانت بگیرم ، پشتش می نویسم  " بیهوده متاز ، مقصد خاک است !"  .... پس دعا کنید زودتر بگیرم !!!

 

 فوق برنامه 2 :  شاید زندگی اون جشنی نباشه که انتظارشو داشتی ، ولی حال که به آن دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص !! .... _ استغفرالله_

 

فوق برنامه 3 : جمله ی بالا از چارلی چاپلین  بود . 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 12:47  توسط ستاره قطبی  | 

 

خاک می گوید حسین

افلاک می گوید حسین

آیه های حضرت الله می گوید حسین

 

صبر می گوید حسین

بی صبر می گوید حسین

پیکر من در میان قبر می گوید حسین

 

یار می گوید حسین

دلدار می گوید حسین

فاطمه بین در و دیوار می گوید حسین

 

یاس می گوید حسین

احساس می گوید حسین

در کنار علقمه عباس می گوید حسین

 

اشک می گوید حسین

با رشک می گوید حسین

تا ابد با شرمساری مشک می گوید حسین
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 13:12  توسط ستاره قطبی  | 

 

     مادر ! روزی جوان و با طراوت بود ! مادر روزی زیبا بود ، بیشتر همان روی که بنداندازون برایش گرفتند ، آن روز مثل هلال ماه شده بود .  آخر مادر آن روز عروس بود . خودم در عکس های قدیمی دیده بودم ، ابروانش کمان و چشمانش مثل آهو برق می زد . خوش به حال پدر چه حوری زمینی نصیبش شده بود . مادر و پدر زندگی ساده و پاکی را شروع کردند . از آن زندگی ها که نجابت و احترام درش موج می زد .................

      دو سال بعدش من به دنیا آمدم  ! ( پسر پسر قند عسل ، کاکل زری ، لپ عسلی ، شیرین پری ......)

مادر فرقش با مادر های دیگر آن بود ، که هر چه من بزرگتر می شدم ، مادر نیز پابه پای من جوان تر می شد !  بشاش تر می شد ، زیبا تر می شد . هر روز با طراوت و نو بود،  مانند همان روز حنابندان !  همان روز عروسی !  همان روز پاتختی ! 

       تا آن روزی که مادر برایم حنابندان گرفت ، آخر، شب آخر بود ، مادر گریه می کرد ، دور سرم اسپند دود می کرد ، هر کاری می کرد تا  من را لحظه ای دیگر در خانه نگاه دارد . خودش سربندم را با گریه بست !

مثل مرغ پرکنده شده بود ! تا آخر کوچه با نگاهش بدرقه ام کرد ،دوست داشت تا سر کوچه بدود و تا اخر خیابان هم بدرقه ام کند.......

     مادر زیبا بود !!!!!

من دیگر خانه نیامدم ، حنای مادر کار خودش را کرده بود !!  همان شد که چشمان آهوی مادر سفید شد و کمان ابرویش شکست و آنقدر کنار پنجره رو به حیات ایستاد تا روماتیسم گرفت !       مادر دیگر زیبا نبود !!!!!

و آنقدر از غم دوری من ، در انتظار نشست ، تا کنج اتاق دق کرد .......... صدای زنگ در می آید ، یعنی چه کسی است ؟؟!!!  نکند من باشم ؟؟!!  چه می گویم ...... من که شهید شده ام ، و مادر نیز چند ساعتی ایست  که مرده است !

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:13  توسط ستاره قطبی  | 

دچار یعنی عاشق ...........

و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد ...........

دچار باید بود ، و گرنه زمزمه ی حیات میان دو حرف ، حرام خواهد شد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 9:46  توسط ستاره قطبی  |