تبليغاتX
ستاره قطبی

(ستاره بانو با مهوش بانو کنار ارسی قدیمی نشسته اند و هندوانه می خورند !)

 

مهوش بانو : این مهرداد خان رو دست کم نگیر ستاره با نو جان ، به از شما و اکبری نباشه ، خوب مردی ایست که خدای عز وجل ، تو دومن ِ ما انداخته ! از بس لارج است که ما خود مبلغی کف نموده ایم از این بابت .

ستاره بانو : خب اکبر آقا خان ، یا همون حاجی خودمان نیز مرد خوب و سر به راهی ایست

مهوش بانو : بر منکرش صد لعنت ، اما در این دور و زمانه ی  شُست و رُفت زنانه و  چپاندن زنان در اندرونی ، داشتن مرد لارج ، کلاسی فرای این حرفا دارد !

ستاره بانو : کلاس ؟ ! از قضا اکبر آقا خان به ما اجازه داده اند که هر کدام از این اتاق های امارت را اراده نمودیم ، کلاس درسی بنا کنیم و در آن خطابه ها کنیم و از آن بچه های مردم درسها بگیرند !

مهوش بانو (خنده ی کش داری سر می دهد) : نه از آن کلاس ها ستاره بانو جان !  منظور رفیق جان نثارت این نبود !

ستاره بانو : ولی هر که نداند ، همه می دانند که یه محله ، و یه اکبرآقا خان مستوفی الممالک ، خدا روهزار ، هزار  شکر و الحمدلله و قل هو الله ، یه آقا خونه استو یه ستاره بانو که کنیزیشو می کنه ، ازین چیزی هم که تو می گی ، که می دونم داره ، ما رو به تموم عالم بس که سایه اش بالا سرمونه !

مهوش بانو : همین دیگه ، هنوز تو عصر هجری ، حالا بهت می گم که اکبری کلاس ملاس داره یا نداره !

مثلا همین مهرداد خان ، به من اجازه می ده برم تصدیق اتول سواری بگیرم ، به من اجازه داده برم بیرون کار کنم ،  اسم منو که صدا می کنه ، شیش تا مهوش از لب و لوچه اش می باره _کانه ابر بهار_  ، می گه مهوش بانو ، هر وقت اراده کنی می تونی بری پیست اسکی  با دوستات برف بازی

ستاره بانو : رفتی ؟

مهوش بانو : نه ، کدوم دوست خواهر ، کدوم دوست،  شوی خونه اش انقدر با کلاسه که رخصت برف بازی بده

ستاره بانو : برف بازی ؟ خب من همیشه ، عصر های زمستون ، با خود اکبر آقا خان میائیم کنار حوض ، برف بازی می کنیم . مگه تو حیاط خونه ی شما برف نمیاد که می رید همونجا ؟

مهوش بانو : خب با دوستا یه صفای دیگه ای داره ، گردش مجردی می دونی چیه ؟

ستاره بانو : مجردی ؟؟! بلا به دور ! .... اکبر آقا خان دوست نداره ، حتی یه لحظه هم از زن خونه اش دور باشه ، می گه فروق خونه ، همه اش از توئه ستاره بانو ، بری ، اکبر تو خونه ی بی فروق دلش می پوسه ، راستش رو بخوایی منم دوست ندارم بدون حاجی جایی برم ، دل منم خب می گیره !

مهوش بانو : عوضش مهرداد خان ، به من اجازه می ده با مردای همساده ها هم حرف بزنم ، تازه تا هر وقت که دلم بخواد ، می گه مهوش بانو تو، تو همه چی آزادی !

ستاره بانو : ولی حاجی می گه ، ستاره بانو ، تو فقط تو زندگی من بتاب تا دنیا رو برات گلستون کنم ....

مهوش بانو: وا ...یه جورایی می گی که انگاری من دنیا،  جلوی روم تیره و تاره ، خب دنیا برای منم گلستونه ! مهردادی نمی ذاری آب تو دلم تکون بخوره ! فقط و فقط به غذاش حساسه ، هیچ کاری به من نداره ، فقط خونه که میاد  باید غذاش آماده باشه ، حق هم داره ، خوب خونه ی امیدشه . عوضش برای یه لقمه غذاش منو تو اندرونی حبس نمی کنه ، می گه اگه خواستی می تونی تو ایوون درست کنی .

ستاره بانو : درست می کنی ؟

مهوش بانو : خب البته من خودم حیا می کنم ، ولی مهم اینه که خودش به زبون شیوای خودش ، بهم آزادی می ده . که خیلی دور می بینم اکبری بخواد اینجوری باشه ، کلاسو می گم .

ستاره بانو : اکبری  نه و ، اکبر آقا خان مستوفی الممالک ! . عوضش اگه غذای من آماده نباشه ، اکبر آقا خان اصلا ناراحت نمی شه ، تازه گاهی وقتها می گه ، بذار خودم برای بانوی خونه شست و رفت کنم ، می گه بوی مطبخ گاهی برای حاجیت لازمه .

مهوش بانو : چه فایده ، اینها رو که هیشکی نمی بینه ، مهم اینه که آدم کاری بکنه که تو چشم بیاد

ستاره بانو : تو چشم کی بیاد مهوش بانو جان؟

مهوش بانو : تو چشم مردم دیگه عزیز جان

ستاره بانو : من تا حالا فکر می کردم ، زن و شوهر باید به چشم هم بیان .

مهوش بانو : همین دیگه ، اشکال تو و زن های چهار تا همساده اون ور تر ،همینجاست  که فکر می کنید همه چیز و همه کس دیگه در گرو همه دیگه اند ، فکر نمی کنید که خود آدمم آدمه ، زندگی داره ، نفس می کشه !

ستاره بانو : پس اون حاج آقا اشتباه می گفت ؟؟!!

مهوش بانو : کدوم  حاج آقا ؟

ستاره بانو : سر سفره عقد ، قبل خطبه ، حاج آقا که اومده بود آیه بخونه ، گفت از امروز به بعد شما دو نفر نیستید ، من و حاجی و می گفت ، می گفت شما یه نفرید ، زیر یه سقف ، با یه دنیا ، با یه آرزو ، با یه عشق .، ........ یعنی همه رو الکی می گفت ؟ من که نمی خوام بدون حاجی یه روزم روز بشه .

مهوش بانو: تقصیری هم نداری ، از بس که تو گوشمون خوندن ، زمونه ی خان سالاره دیگه !

ستاره بانو : چه غروب غم انگیزی

مهوش بانو : غروب ؟؟....ای وای خاک بر سرم ! دیرم شد ، الان مهرداد خان میاد ، اگه شام آماده نباشه ، قشقرق راه می ندازه .

ستاره بانو : ما شاممون آماده است ، می خوای یه کم از قوت شبمون روزی شما بشه، بلکم نگرانیت کمتر بشه !

مهوش بانو : (با نگرانی فکر می کند) الهی پیش مرگت بشم ، اگه روزی کنی که خیلی خوبه ، می ترسم باز بهونه ی  شام کنه ، بزنه از خونه بیرون ، تا شبم نیاد !

ستاره بانو : بزنه بیرون ، تا شبم نیاد ؟؟؟!!!! چرا نیاد ؟ چه جوری می تونه طاقت بیاره ؟!

مهوش بانو : آخه می دونی چیه بانو جان ؟ اونم مثل من تو همه ی کارها آزاده!!!

ستاره بانو : بیا این دیگچه رو کامل ببر ، شاید امشب با اکبر آقا خان رفتیم بیرون اصلا ..........  
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:47  توسط ستاره قطبی  | 

   

    شب است . هوا کمی سرد است . شایدم خنک است _ بستکی به حالت دارد_

.بالای پل هوایی ایستاده ام. مردم را نگاه می کنم . خیلی با زمین فاصله نگرفته ام اما از همین چند متر ارتفاع مسخره گی زمین بیشتر به چشم می آید ، چون احساس می کنی چشمت تا آخر خیابان مشرف است ، به هر آنچه اتفاق می افتد .

تند و تند توی هم لول می خورند ، چراغ های قرمز تا کجا صف کشیده اند . همه حرف می زنند ، شلوغ می کنند . ما نتو انتخاب می کنند ! . یادم رفت بگویم هفت تیرم ! ، بعد دوباره سر مانتو ها دعوا می کنند ، ماشین ها پشت چراغ قرمز بوق می زنند _الکی _، بچه ها گریه می کنند یا ذرت مکزیکی می خواهند یا پشمک ! ، مادرها آرایش کرده اند ، پررنگ ! ، پدر ها بی غیرت شده اند، پررنگ تر ! ما نتو لمه مد شده است ، جنس اش لَخت است ، می نشیند بر تن ، از آن نشستن ها که همه را از شهرستان مهاجرت می دهد به تهران !!! چه خبر است ؟؟! ، مردم چه می کنند ، همه شده اند نمودار سینوسی ...................................

آقا ببخشید ، این مانتو چنده ؟؟! .......

به قیمت از دست دادن شرافت ، می خوایین ؟

اوه ، چه مقرون به صرفه ، دو تا بدین !

.

.

مردمِ همیشه درگیر ، آرزوهای بلند ، حرکت های با شتابِ معلوم نیست به کجا ، پچ پچ های تند و پی در پی ، خنده های بلند و بی وقفه ، صدای آکاردئون _ خسته نباشی یار ، مونده نباشی _، پسر بچه ی گدایی که باهاش می رقصه ، دوستی های خیابونی ، دعواهای خیابونی  ، گلو پرت می کنه تو صورتش ، پسر می افته دنبالش ، دختر گریه می کنه با شتاب می ره ، پسر با اعصبانیت گلو می ندازه تو جوب !، .........

  بازی همیشه تکراری ، موج های سینوسی ِ عمودی ِ همیشه بد ترکیب !، گشت ارشاد بد ترکیب تر !!!

.

.

خداااااااااااااااااااااااااااااا ، تو از روی پل هوائیت چی می بینی ؟ تو که به خیلی چیزها مشرف تری  ؟ .... لابد داری می خندی  یا شایدم تعجب می کنی ؟ .... نمی دونم ، ولی حست خیلی قوی تر و بیشتر از منه . ...من ؟! ... لابد داری به منم می خندی که وایستادم اینها رو تماشا می کنم ! .... راست می گی ، نه من عبرت می گیرم ، نه اینها ! مثل همیشه گناه می کنیم و باز می گیم دنیا چه قدر کثیفه ! نمی دونم ، شاید همه ی آلودگی ایش از مائه !!!            

           وگرنه دنیا از استخوان خوکی در دستهای یک جزامی هم بی ارزش تره !!!!

 

فوق برنامه ۱ :

اتل متل جدايي ... عروسکم کجايي ؟ // گاو حسن پريشون ... يه دل داره پر از خون // عشقم که رفت هندستون ... خونه ام شده قبرستون // يه عشق ديگه بردار ... يه دنيا غصه بردار // اسمشو بذار بچگي ... تا آخر زندگي // هاچين و واچين تموم شد ... عمر منم حروم شد.

 

فوق برنامه ۲ : دیروز تولد زهرا بود . امروز قراره بریم فلوره تولد بازی . هرگز به دنیا نیایی که ورشکستم کردی !!

فوق برنامه : خب عکس ندارم بذارم ، چه کار کنم ؟؟!! ... همیشه که نباید عکس باشه !!! خیلی مردی تا ته اش بخون !!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:16  توسط ستاره قطبی  | 

چه قدر زیباست سوغات برابری و عدالت اجتماعی غربی & آن سان که با فرهنگ  ایرانی عجین می شود ، در حالی که هیچ سنخیتی با شرع و عرف اسلامی در آن نمی توان یافت .

خوب هدیه ایست فمنیزم که به زنانا ایران هدیه شده است! و باز بشر مفلوک در نمی یابد که هر قدم از امر خدا دور شود ، سرنوشتش برابری است با هلاکت و رسوا یی و نادانی !

و ما زنان افتخار می کنیم که به بهانه آزادی و مشاغل سخت و حضور در اجتماع ، تنها چیزی بنام جنسیت ازمان باقی مانده است ! حضور زن در سیستم اداری  _جدا از کار _ یعنی برقراری بالانس روحی و انرژی بخشی مثبت به تمام کارمندان عزیز !!! و این را تو نمی توانی درک کنی چراکه لذتی که مردان از حضور تو می برند به مراتب درک شدنی تر است

      در این تجربه ی 10 روزه  نیک دریافتم نگاههای هرزه ی نامردمان را که بر صورت نحیف و لطیف ام تازیانه می زدند ، و مدام نگاههای ناپاکشان از طراوت صورتم می کاستند !

مردمانی که از شهرهای مختلف آمدند به بهانه ی خرید کتاب ، بعضی نگاه می کردند ، بعضی نگاه نمی کردند ، بعضی ماورایی می دیدند ، بعضی  نمی دیدند، بعضی ابراز می کردند ، بعضی حیا می کردند ....... خلاصه که همه آمدند و رفتند ، و ما خوشحال از اینکه سهمی گرفته ایم در اجتماع ، برابر با مردان !!!!

      روز های متمادی ارزو کردم    که به جای این فعالیت خطیر در اجتماع ! در خانه سبزی پاک می کردم ! در این اندیشه بودم که _ آقای _ مدنی آمد و با لبخندی حق به جانب که انگار غروروم را زیر سوال برده باشد ، گفت : " چیه  خانم ...... ، می بینم که کم اوردید ؟؟!!"

    در دل _ با صد آه _ گفتم حق با شماست ، من همیشه در برابر انسان های گرگ صفت و ناپاک کم می اورم ، و عطای این فعالیت مسخره را به لغایش می بخشم .

اما نشد ، مثل همیشه نشد که بگویم ، آنچه در دل می گذشت . لبخند تلخی نثارش کردم که یعنی سر به سرم نگذار ......

.

 در اندیشه بودم که چه  زیبا ، با این شعار عدالت محور ، زنان جامعه را با منشی گری ، فروشندگی ، سوپر استاری ، بسته بند ماهر !!! و ...... تحقیر می کنند ! .  و زنان چه زیباتر ، با افاتخار به این حماقت تن می دهند .

ما که مسئول فروش های عمده و فاکتور به شهرستان ها و مسئول دیگر فروشنده و ها بودیم و _ اصلا پشت دخل نبودیم_  ، بهمان برخورد اساسی !!!  و دیگر بعید می دانیم که وقت و قدر و منزلت گرانبها را به ازای چند پول سیاه ، به حراج بگذاریم !.

دیشب بعد از خستگی های ممتد چند روزه ، در حالی که آرام به بستر خواب می رفتم ، با خود گفتم " نازنینم ، دیگر هیچ کس تو را حقیر نخواهد کرد ، حال آسوده و با امنیت بخواب و به آرمان های بلند آینده فکر کن . از این توهین چند روزه عذر خواهی می کنم . " شب بخیر !

.

فوق برنامه 1 :  ادامه مطلب ، هیچ ربطی به این مطلب نداره !!!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:43  توسط ستاره قطبی  | 

IMG_0271.jpg

شما فکر می کنید همه ی این کتابا تا ۵ روز دیگه فروش بره ؟؟!!!

IMG_0279.jpg

من دارم توی این دخمه تلف می شم !!!!

IMG_0278.jpg

راستی ! دوریبین من مجهز به نمایشگر مادون قرمزه، توی این عکس کاملا مشخصه که برج میلاد رو با نخ نگه داشتن !!!!

فوق برنامه ۱ : راستی امروز چند شنبه است ؟؟؟؟!!!

فوق برنامه ۲ : اگه وقت کردم در ادامه مطلب عکس های جالب تری می ذارم ! (اگه زنده برسم خونه !!!)

فوق برنامه ۳ :  راستی گشت ارشاد گفته : از فردا دخترايي که مانتوي تنگ.شلوار کوتاه.موي بلند.روي سياه.ناخن دراز.واه واه واه واه ............. 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:15  توسط ستاره قطبی  | 

8888.jpg

نمی دونم من چِم شده یا تو ؟؟!!

همه می گن من !! ولی من اینبار با بغض می گم تو !

تو یه چیزیت شده که محل من نمی ذاری !!! اولش فکر می کردم داری به زهرا بی محلی می کنی ولی .....  ولی مثل اینکه این وسط ، سر من خیلی بی کلاه مونده  .........

هر چی فکر می کنم عقلم به جایی نمی رسه ، چی شده که قهر کردی ؟!! چرا حرفی نمی زنی ؟؟!! بابا منم آدمم ، یه آم معمولی ؟؟!! ،تو رو خدا نگو !  می خوای بگی معمولی نیستم ، اشرف مخلوقاتم .......

آخه یه حرفی بزن ! ......اقلا بیا دوباره بزن تو گوشم ، دو تا بزن ، سه تا بزن ، انقدر بزن تا دیگه بلند نشم ، خوبه ؟ اینجوری راضی می شی ؟ ، خب من یه شکایتی کردم ، گفتم دیگه نزن تو گوشم ، ولی نگفتم که بذار برو ! اصلا نمی شه ما دو کلوم مهربون با هم صحبت کنیم  بدون اینکه کار به کتک کاری بکشه ؟؟!!

.

توجه کردی من از اون موقع دارم با خودم حرف می زنم ؟؟ بابا یه چیزی بگو ، اقلا وقتی دارم حرف می زنم نگام کن ! ........ سکوت .......... باشه نگام نکن .  تو هم نگام نکن .  اصلا هیشکی نگاه نکنه . 

.

خودت خوب می دونی چی کار داری با من می کنی ! باشه .  انقدر یه گوشه می مونم ، تا زنگ بزنم ، انقدر می مونم تا گند بزنم ، انقدر می مونم تا ته نشین شم  ، انقدر می مونم تا بپوسم ....... ولی این رسمش نبود که با من قهر کنی !!!  (بعد از این سه خط اشکام سرازیر می شه )

.

عجیبه که دیگه اشک هم به دلت تاثیر نداره ،  به گِل نشستن ِ من که دیگه تماشا نداره ، حرفی هم که دیگه ظاهرا با من نداری ،  اقلا برو به بقیه برس ، برو بذار منم به درد ِ خودم بمیرم ........

 

ببین !! ... داری می ری ؟؟؟!! می خواستم بگم .... میخواستم بگم  ، خب اینجا که هستی می تونی به بقیه هم برسی !.... باشه اصلا حرف نزن ، تو گوشمم نزن ، اصلا هیچی بهم نگو ، با من قهر هم باش ..................... فقط باش ، نرو ، باشه ؟؟؟

.

من می شینم و منتظر می مونم ، انقدر می شینم  تا چشمام مثل رنگ دریا کمرنگ و کمسو بشه ، ولی ارزششو داره .  انقدر منتظر می مونم تا باهام اشتی کنی .  منتظر می مونم تا با یه نگات  دلمو یه بار دیگه هم بزنی و زیر و رو کنی . انقدر می مونم تا یه بار دیگه به وجودم بِدَمی ، انقدر منتظر می مونم ، تا یه بار دیگه  لبخندتو ببینم ....... .............به امید روزِ آشتی.  ( که چه روزی بشه اون روز. )

فقط ...........

عزیزم ، به من ِ ته نشین رحم کن .

.

فوق برنامه 1 :  یک روز حضرت موسی داشت می رفت به سمت کوه طور برای عبادت . یه کافری از کنار موسی رد  شد و گفت : موسی کجا می ری ؟ گفت می رم برای عبادت . گفت وقتی رفتی از قول من به خدات  بگو :  اگه خدائه ، پس چرا من ِ کافر رو به عذاب دچار نمی کنه . همون موقع وحی اومد ، که ای موسی ، به کافر بگو ، همینکه توفیق همصحبتی با خدا رو پیدا نمی کنه ، بدترین و بزرگترین عذابه که بهش نازل شده ، اما خودش نمی دونه  و ازش غافله  !!!!!  (اِندِ عامیانه بود!!!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:4  توسط ستاره قطبی  | 

امروز ، انتخابات مسئول بسیج دانشجویی بود .

مسئول حوزه چند روز قبل صدام زدو بهم گفت  که برم کاندید بشم !!! فکر کن ؟؟!! .... گفتم حالت خوبه !!. گفت فرمالیته است  ، می خوائیم که رای بشکنه هر کسی نیاد بالا !  گفت برو یه متن بلند بالا از سوابقت و از کارهای آینده ات بنویس برای سخنرانی آماده باش !!  

فکر کرد هالو گیر آورده ، هرچی اصرار کرد زیر بار نرفتم ! خدافظی کردمو رفتم !

امروز ، انتخابات مسئول بسیج دانشجویی بود .

بچه ها متن به دست ، داشتن از اضطراب می مردن ! دلم براشون سوخت ، خنده ای زدمو در حال جیم شدن به طرف دندون پزشکی بودم که  یکی از بچه ها رو دیدم که ، با اصرار منو برد تا سالن همایش ، گفت یک ساعت بشین بعد بلند شو برو که رفع تکلیف شده باشه . زشته !

دیدم بیراه نمی گه بنده ی خدا ! داشتم دم ِ در ِ سالن قدم می زدمو با بچه ها شوخی می کردم که چشمم خورد به برگه ی نامزد ها و برق از سه فازم پرید !!!! معلوم نیست اسم منو کی معرفی کرده بود . هرچی رفتم پر پر زدم که من نمی رم بالا حرف بزنم ، گفتن دیگه دیر شده باید بری یه چیزی بگی ، مشکل خودته !!

 

امروز ، انتخابات مسئول بسیج دانشجویی بود .

دوستم کنارم نشسته بود ، داشت تعریف می کرد که یکی از شرکتهای معتبر صابون سازی برای تبلیغاتش  فقط از یه جمله استفاده کرده " این همون صابونیه که شما می خوائید" .و کلی فروش هم داره !....

متن سخنرانی ایم آماده شد . تو برگه نوشتم " من همون صابونی ام که شما می خوائید!!! "  فکر کنم اینجوری حسابی رای رو می شکوندم !!!!! تقریبا همه رفتن حرفاشونو زدن ، و اضطراب کشنده گریبان گیر من شده بود ، هرچی کورتیزول تو بدنم بود ترشح شد !!!

خلاصه که اسم شریف ما رو هم خوندن ، رفتم بالا ، پشت تریبون که ایستادم دیدم یه سالن پر دارن بهم نگاه می کنن ، آب دهنمو قورت دادم ، ردیف وسط ، تا ته همه اخوی تشریف داشتن.

معطل نکردمو بی فوت وقت ، بعد از گفتن سوابق ، بادی به غب غب انداختمو ، گفتم ، حقیقتا حرف برای گفتن خیلی داشتم و متنی رو هم آماده کرده بودم اما 10 دقیقه ی پیش نظرم تغییر کرد ، و ترجیح دادم به نفع دوست خوب و خواهرعزیزم  خانم X  ، انصراف  بدم .  صلواتی ختم کنید .

.                                                                   

اومدم پائین . دوستم می خندید ، می گفت : که متن اماده کرده بودی ؟، گفتم بله که آماده کرده بودم ، برای اینکه دروغ نشه ، متنم داشتم ، بفرما اینم متن : " " من همون صابونی ام که شما می خوائید!!! "  

امشبم شبی بود برای خودش ...........

 

فوق برنامه 1 : ببخشید که چرت و پرت نوشتم ، ولی از عصری تا الان دارم به امشب می خندم ، نتونستم خودداری کنم که ننویسم !

فوق برنامه 2 : سوال روان شناسي: با جواب دادن به اين سوال ميتوانيد بفهميد افسرده هستيد يا نه! سوال: افسرده هستيد يا نه؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:54  توسط ستاره قطبی  | 

کاش الکی الکی آدرسو بهت نمی دادم ، نه به تو ، به خیلی هایی که دیگه ستاره قطبی رو با قیافه اش می شناسن ، بعد هی تطابق می دن که این نوشته ها مال این آدمه یا نه !!!! البت نه اینکه قیافه مهم باشه ، یا شناختن من ، یا تطابق ، یا هر چی ...........

 

     نمی تونم بگم مشکل کجاست ، ولی دلم گرفته ، به هر کی می رسی ، یه تیکه از متن رو بهم  می ندازه ... یعنی که همه می دونن ، یعنی  غارم لو رفته ، همه می دونن اینکه داره راست راست جلوشون می چرخه ، همونه ، صابری می گه می بینم که اسم منم بردی ! . تو دلم می گم ، مگه اینکه دستم بهت نرسه زهرا ! اصلا هرچی می کشم از دست تو می کشم !! حیف که خیلی عسلی وگرنه تا الان خونت حلال شده بود!!!

 

دو سه ماه پیش ، اقای درخشنده گفت یه یکشنبه هماهنگ بشید که وبلاگ شما رو هم نقد کنیم ! تو راه هرچی فکر کردم نفهمیدم  برای چی باید این اتفاق بیافته ، یعنی هرچی می گفتم " که چی بشه؟!" ، جوابی براش پیدا نمی کردم !

مخصوصا که همه اش تو دو دلی تخته کردنش بودم ، گفتم اگه قراره بسته بشه پس نقد کردنش عملا کار بی خودیه !، نقد برای اینه که فرد بخواد پر توان تر و بدون غلط غلوط تر به راهش ادامه بده ....

 

    در هر صورت این چیزی رو از موضوع کم نمی کنه ، من خیلی دلم گرفته ، و احساس می کنم یه آدمم با یه دست رو شده  .خب این یکم عذابناکه  ، دیگه سخت می تونم حرف بزنم ، ناچارا ملاحظه ی همه رو می کنم تو نوشتن . _آهای سودابه ، باز قاطی نکنی به خودت بگیری _

 

      بعضی دوستان درخواست می کنن که یه قرار دست جمعی بذاریم ، یا مثلا اگه می شه نمایشگاه کتاب تشریف بیارید ، ما از شهرستان می خوائیم بیائیم !! ، یا مثلا جلسه ی نقد بذار تو کافه بلاگ ، بذار همه بیان ، هم نقد کنن هم با ریخت و ترکیبت آشنا بشن !!

گاهی وقتها شاید حق مسلم ما باشه که بخوائیم بدونیم ، کی توی این مدت می نوشته ، و تا حدودی بشه به بعضی ازین دوستان حق داد . اما این دست و پای من رو برای نوشتن، هم می بنده و هم گاهی وقتها خیلی تو ذوق می زنه ، فرقی نمی کنه ، می تونه دو طرفه باشه . (خدا می دونه چند نفر تو ذوقشون خورده با دیدن من !!) پریزاد که می گفت اصلا تصور نمی کرد من این شکلی باشم ! حالا دیگه بقیه اش رو روش نشد بگه  احتمالا!!

اگه تصمیم قطعی گرفتن بر بستنش ، شاید یه روز یه کاری کردم ، شایدم هیچ وقت لزومی برای حضور ندیدم !

اما چیزی که هست اینه که ................ خیلی دلم گرفته

.........

 

و در آن شب که وسیع ِ دل ِ من می گیرد

تو مرا می خوانی

دل شوریده ی من

به غزلخوانی تو می میرد

و در آن شب که غزلت رنگ وداع بر تن داشت

گفتمت طاقت دوری هرگز !

جان ِ من همره ِ تو بار سفر می بندد.

تو به من می خندی .........

خنده ای تلخ و حزین

یادم امد که در آن شب باران

زیر گوشم می گفت

بوسه ای ، عطر و گلی بدرقه ی راهش کن

.............. ای دریغا باران

این وداع مرگ من است

رفتنش هیچ ندارد سویی

دیگر اینجا ندارد نوری

من دگر هیچ ندارم شعری

او به من شعر عطا کرد و خودش لالم کرد

من دگر شاعرِ مردابم و مرگ

شاعر مرده ی این بیت منم

غزلم خشکیده

طبع شعرم مرده

پیکرم افسرده

من فقط زنده به امید هستم ......

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:2  توسط ستاره قطبی  | 

عاقد دوباره گفت : " وکیلم !...." پدر نبود

ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود

گفتند ک رفته گل ...... نه ، گلی گم .....دلش گرفت

یعنی که از اجازه ی بابا خبر نبود

هجده بهار منتظرش بود و برنگشت

آن فصل های سرد که بی دردسر نبود

ای کاش نامه یا خبری ، عطر چفیه ای

رویای دخترانه ی او بیشتر نبود

عکس پدر ، مقابل آینه، شمعدان

آن روز دور سفره ، جز چشم تر نبود

عاقد دوباره گفت : "وکیلم؟ ......" دلش شکست

یعنی به قاب عکس امیدی  دگر نبود

او گفت : بابا  اجازه بابا ....بله .....بله .....

مردی که غیر آینه ی شعله ور نبود !

    پروانه نجاتی   

 

ببخش که بعضی هامان حماقت کردیم و آخر هم " رای " ننمی دهیم. ببخش !!!

ببخش که بعضی هامان " رای"  می آوریم و آنطور که باید  کار نمی کنیم ، ببخش!!!

هرکسی یک وظیفه ای دارد !، تو به بزرگواری خود ببخش ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:2  توسط ستاره قطبی  | 

   

 

     دم دکه روزنامه فروشی وایستاده بودم داشتم تیترها رو می خوندم ، بازم اعتماد  با تیتر بزرگ جفنگیات زده بود ، بازم مجله ها پر بود از عکس شصت چی و رادان در حالت های مختلف و نیکی کریمی و بهنوش بختیاری و ........

دستمو آروم بردم تو کیفم . داشتم دنبال دویست تومنی می گشتم ، پیداش کردم ، وسوسه شده بودم یه کیهان بخرم ، تیترشم بدک نبود ، گفتم نکنه باز بخرم یکی شب با روزنامه بیاد خونه حالم گرفته شه ، دیدم یه پیرزنه  کنار دکه با کفش خیلی زاغورت وایستاده ، طبق معمولم چادری بود ، از قضا آبرومند هم بود ، از قضا زمین گیر هم نبود ، پس واقعا چرا کنار خیابون ایستاده بود ؟!

.

.

 

خاک تو سر پسرش که مادرش گوشه ی خیابون بود .....خاک تو سرش !!

خدایا منو مادر نکن ... اگه کردی ، همچین پسر ِ گُهی نصیبم نکن ، عجب دنیای بدیه !

دویست تومنو دادم به پیرزن و اومدم خونه ، گور بابای سیاست !!!! تو این دنیای بی مروت دیگه چه فرقی می کنه ، کی تو سر کی می زنه ، بذار انقدر بزنن تا خسته شن .......

.

فوق برنامه 1 : شب هیشکی روزنامه نخریده بود.

فوق برنامه 2 : حالا اگه خریده بودم ، همه با روزنامه می اومدن خونه !

فوق برنامه 3: فکر می کنید اشکال کار کجاست ؟؟؟

فوق برنامه 4 : اشکال کار ، خرِ منه که از کره گی  دُم نداشته ، شما دست به گیرنده هاتون نزنید !!

فوق برنامه 5 : چند وقت پیشها ،  یه روحانی توی تلویزیون صحبت می کرد ، راجع به مقام والدین ،  می گفت شخصی اومد پیش امام صادق (ع) ، گفت : این عاق والدین که می گن ، در چه صورتی شامل حال ما می شه،  امام صادق فرمورد زمانی که مادرتون بیاد پیشتون و بهتون بگه پسرم اگه می شه _مثلا 5000 تومن_ به من پول بده . اگه شما دست مادرتون رو ببوسید و بلافاصله پول رو تقدیم کنید ، شامل عاق والدین شدید ..... اصحاب حضرت با تعجب  گفت : ما که با کمال احترام برخورد کردیم ، چرا عاق والدین ؟؟؟!!!

حضرت فرمود : شما نباید کار رو به جایی برسونید که مادرتون از شما درخواست پول کنه ، چون همیشه توی درخواست نوعی شرمندگی وجود داره ، فرمود شما قبل از اینکه مادرت به زبون بیاد باید توی جیبش پول بگذاری و اصلا اجازه ندی که کار به درخواست کردن برسه !!!!!!

فوق برنامه 6 : ما کجا و تو کجا و سخن از عشق کجا !!

فوق برنامه 7 : چشمتو باز کن ببین دارم بلیط می ندازم ، دستت هم دَد نکنه ، بازم با بی آر تی می رم   

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:44  توسط ستاره قطبی  |