|
|
|
|
|
(ستاره بانو با مهوش بانو کنار ارسی قدیمی نشسته اند و هندوانه می خورند !)
مهوش بانو : این مهرداد خان رو دست کم نگیر ستاره با نو جان ، به از شما و اکبری نباشه ، خوب مردی ایست که خدای عز وجل ، تو دومن ِ ما انداخته ! از بس لارج است که ما خود مبلغی کف نموده ایم از این بابت . ستاره بانو : خب اکبر آقا خان ، یا همون حاجی خودمان نیز مرد خوب و سر به راهی ایست مهوش بانو : بر منکرش صد لعنت ، اما در این دور و زمانه ی شُست و رُفت زنانه و چپاندن زنان در اندرونی ، داشتن مرد لارج ، کلاسی فرای این حرفا دارد ! ستاره بانو : کلاس ؟ ! از قضا اکبر آقا خان به ما اجازه داده اند که هر کدام از این اتاق های امارت را اراده نمودیم ، کلاس درسی بنا کنیم و در آن خطابه ها کنیم و از آن بچه های مردم درسها بگیرند ! مهوش بانو (خنده ی کش داری سر می دهد) : نه از آن کلاس ها ستاره بانو جان ! منظور رفیق جان نثارت این نبود ! ستاره بانو : ولی هر که نداند ، همه می دانند که یه محله ، و یه اکبرآقا خان مستوفی الممالک ، خدا روهزار ، هزار شکر و الحمدلله و قل هو الله ، یه آقا خونه استو یه ستاره بانو که کنیزیشو می کنه ، ازین چیزی هم که تو می گی ، که می دونم داره ، ما رو به تموم عالم بس که سایه اش بالا سرمونه ! مهوش بانو : همین دیگه ، هنوز تو عصر هجری ، حالا بهت می گم که اکبری کلاس ملاس داره یا نداره ! مثلا همین مهرداد خان ، به من اجازه می ده برم تصدیق اتول سواری بگیرم ، به من اجازه داده برم بیرون کار کنم ، اسم منو که صدا می کنه ، شیش تا مهوش از لب و لوچه اش می باره _کانه ابر بهار_ ، می گه مهوش بانو ، هر وقت اراده کنی می تونی بری پیست اسکی با دوستات برف بازی ستاره بانو : رفتی ؟ مهوش بانو : نه ، کدوم دوست خواهر ، کدوم دوست، شوی خونه اش انقدر با کلاسه که رخصت برف بازی بده ستاره بانو : برف بازی ؟ خب من همیشه ، عصر های زمستون ، با خود اکبر آقا خان میائیم کنار حوض ، برف بازی می کنیم . مگه تو حیاط خونه ی شما برف نمیاد که می رید همونجا ؟ مهوش بانو : خب با دوستا یه صفای دیگه ای داره ، گردش مجردی می دونی چیه ؟ ستاره بانو : مجردی ؟؟! بلا به دور ! .... اکبر آقا خان دوست نداره ، حتی یه لحظه هم از زن خونه اش دور باشه ، می گه فروق خونه ، همه اش از توئه ستاره بانو ، بری ، اکبر تو خونه ی بی فروق دلش می پوسه ، راستش رو بخوایی منم دوست ندارم بدون حاجی جایی برم ، دل منم خب می گیره ! مهوش بانو : عوضش مهرداد خان ، به من اجازه می ده با مردای همساده ها هم حرف بزنم ، تازه تا هر وقت که دلم بخواد ، می گه مهوش بانو تو، تو همه چی آزادی ! ستاره بانو : ولی حاجی می گه ، ستاره بانو ، تو فقط تو زندگی من بتاب تا دنیا رو برات گلستون کنم .... مهوش بانو: وا ...یه جورایی می گی که انگاری من دنیا، جلوی روم تیره و تاره ، خب دنیا برای منم گلستونه ! مهردادی نمی ذاری آب تو دلم تکون بخوره ! فقط و فقط به غذاش حساسه ، هیچ کاری به من نداره ، فقط خونه که میاد باید غذاش آماده باشه ، حق هم داره ، خوب خونه ی امیدشه . عوضش برای یه لقمه غذاش منو تو اندرونی حبس نمی کنه ، می گه اگه خواستی می تونی تو ایوون درست کنی . ستاره بانو : درست می کنی ؟ مهوش بانو : خب البته من خودم حیا می کنم ، ولی مهم اینه که خودش به زبون شیوای خودش ، بهم آزادی می ده . که خیلی دور می بینم اکبری بخواد اینجوری باشه ، کلاسو می گم . ستاره بانو : اکبری نه و ، اکبر آقا خان مستوفی الممالک ! . عوضش اگه غذای من آماده نباشه ، اکبر آقا خان اصلا ناراحت نمی شه ، تازه گاهی وقتها می گه ، بذار خودم برای بانوی خونه شست و رفت کنم ، می گه بوی مطبخ گاهی برای حاجیت لازمه . مهوش بانو : چه فایده ، اینها رو که هیشکی نمی بینه ، مهم اینه که آدم کاری بکنه که تو چشم بیاد ستاره بانو : تو چشم کی بیاد مهوش بانو جان؟ مهوش بانو : تو چشم مردم دیگه عزیز جان ستاره بانو : من تا حالا فکر می کردم ، زن و شوهر باید به چشم هم بیان . مهوش بانو : همین دیگه ، اشکال تو و زن های چهار تا همساده اون ور تر ،همینجاست که فکر می کنید همه چیز و همه کس دیگه در گرو همه دیگه اند ، فکر نمی کنید که خود آدمم آدمه ، زندگی داره ، نفس می کشه ! ستاره بانو : پس اون حاج آقا اشتباه می گفت ؟؟!! مهوش بانو : کدوم حاج آقا ؟ ستاره بانو : سر سفره عقد ، قبل خطبه ، حاج آقا که اومده بود آیه بخونه ، گفت از امروز به بعد شما دو نفر نیستید ، من و حاجی و می گفت ، می گفت شما یه نفرید ، زیر یه سقف ، با یه دنیا ، با یه آرزو ، با یه عشق .، ........ یعنی همه رو الکی می گفت ؟ من که نمی خوام بدون حاجی یه روزم روز بشه . مهوش بانو: تقصیری هم نداری ، از بس که تو گوشمون خوندن ، زمونه ی خان سالاره دیگه ! ستاره بانو : چه غروب غم انگیزی مهوش بانو : غروب ؟؟....ای وای خاک بر سرم ! دیرم شد ، الان مهرداد خان میاد ، اگه شام آماده نباشه ، قشقرق راه می ندازه . ستاره بانو : ما شاممون آماده است ، می خوای یه کم از قوت شبمون روزی شما بشه، بلکم نگرانیت کمتر بشه ! مهوش بانو : (با نگرانی فکر می کند) الهی پیش مرگت بشم ، اگه روزی کنی که خیلی خوبه ، می ترسم باز بهونه ی شام کنه ، بزنه از خونه بیرون ، تا شبم نیاد ! ستاره بانو : بزنه بیرون ، تا شبم نیاد ؟؟؟!!!! چرا نیاد ؟ چه جوری می تونه طاقت بیاره ؟! مهوش بانو : آخه می دونی چیه بانو جان ؟ اونم مثل من تو همه ی کارها آزاده!!! ستاره بانو : بیا این دیگچه رو کامل ببر ، شاید امشب با اکبر آقا خان رفتیم بیرون اصلا .......... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 17:47 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
شب است . هوا کمی سرد است . شایدم خنک است _ بستکی به حالت دارد_ .بالای پل هوایی ایستاده ام. مردم را نگاه می کنم . خیلی با زمین فاصله نگرفته ام اما از همین چند متر ارتفاع مسخره گی زمین بیشتر به چشم می آید ، چون احساس می کنی چشمت تا آخر خیابان مشرف است ، به هر آنچه اتفاق می افتد . تند و تند توی هم لول می خورند ، چراغ های قرمز تا کجا صف کشیده اند . همه حرف می زنند ، شلوغ می کنند . ما نتو انتخاب می کنند ! . یادم رفت بگویم هفت تیرم ! ، بعد دوباره سر مانتو ها دعوا می کنند ، ماشین ها پشت چراغ قرمز بوق می زنند _الکی _، بچه ها گریه می کنند یا ذرت مکزیکی می خواهند یا پشمک ! ، مادرها آرایش کرده اند ، پررنگ ! ، پدر ها بی غیرت شده اند، پررنگ تر ! ما نتو لمه مد شده است ، جنس اش لَخت است ، می نشیند بر تن ، از آن نشستن ها که همه را از شهرستان مهاجرت می دهد به تهران !!! چه خبر است ؟؟! ، مردم چه می کنند ، همه شده اند نمودار سینوسی ................................... آقا ببخشید ، این مانتو چنده ؟؟! ....... به قیمت از دست دادن شرافت ، می خوایین ؟ اوه ، چه مقرون به صرفه ، دو تا بدین ! . . مردمِ همیشه درگیر ، آرزوهای بلند ، حرکت های با شتابِ معلوم نیست به کجا ، پچ پچ های تند و پی در پی ، خنده های بلند و بی وقفه ، صدای آکاردئون _ خسته نباشی یار ، مونده نباشی _، پسر بچه ی گدایی که باهاش می رقصه ، دوستی های خیابونی ، دعواهای خیابونی ، گلو پرت می کنه تو صورتش ، پسر می افته دنبالش ، دختر گریه می کنه با شتاب می ره ، پسر با اعصبانیت گلو می ندازه تو جوب !، ......... بازی همیشه تکراری ، موج های سینوسی ِ عمودی ِ همیشه بد ترکیب !، گشت ارشاد بد ترکیب تر !!! . . خداااااااااااااااااااااااااااااا ، تو از روی پل هوائیت چی می بینی ؟ تو که به خیلی چیزها مشرف تری ؟ .... لابد داری می خندی یا شایدم تعجب می کنی ؟ .... نمی دونم ، ولی حست خیلی قوی تر و بیشتر از منه . ...من ؟! ... لابد داری به منم می خندی که وایستادم اینها رو تماشا می کنم ! .... راست می گی ، نه من عبرت می گیرم ، نه اینها ! مثل همیشه گناه می کنیم و باز می گیم دنیا چه قدر کثیفه ! نمی دونم ، شاید همه ی آلودگی ایش از مائه !!! وگرنه دنیا از استخوان خوکی در دستهای یک جزامی هم بی ارزش تره !!!!
فوق برنامه ۱ : اتل متل جدايي ... عروسکم کجايي ؟ // گاو حسن پريشون ... يه دل داره پر از خون // عشقم که رفت هندستون ... خونه ام شده قبرستون // يه عشق ديگه بردار ... يه دنيا غصه بردار // اسمشو بذار بچگي ... تا آخر زندگي // هاچين و واچين تموم شد ... عمر منم حروم شد.
فوق برنامه ۲ : دیروز تولد زهرا بود . امروز قراره بریم فلوره تولد بازی . هرگز به دنیا نیایی که ورشکستم کردی !! فوق برنامه : خب عکس ندارم بذارم ، چه کار کنم ؟؟!! ... همیشه که نباید عکس باشه !!! خیلی مردی تا ته اش بخون !!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:16 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
چه قدر زیباست سوغات برابری و عدالت اجتماعی غربی & آن سان که با فرهنگ ایرانی عجین می شود ، در حالی که هیچ سنخیتی با شرع و عرف اسلامی در آن نمی توان یافت . خوب هدیه ایست فمنیزم که به زنانا ایران هدیه شده است! و باز بشر مفلوک در نمی یابد که هر قدم از امر خدا دور شود ، سرنوشتش برابری است با هلاکت و رسوا یی و نادانی ! و ما زنان افتخار می کنیم که به بهانه آزادی و مشاغل سخت و حضور در اجتماع ، تنها چیزی بنام جنسیت ازمان باقی مانده است ! حضور زن در سیستم اداری _جدا از کار _ یعنی برقراری بالانس روحی و انرژی بخشی مثبت به تمام کارمندان عزیز !!! و این را تو نمی توانی درک کنی چراکه لذتی که مردان از حضور تو می برند به مراتب درک شدنی تر است در این تجربه ی 10 روزه نیک دریافتم نگاههای هرزه ی نامردمان را که بر صورت نحیف و لطیف ام تازیانه می زدند ، و مدام نگاههای ناپاکشان از طراوت صورتم می کاستند ! مردمانی که از شهرهای مختلف آمدند به بهانه ی خرید کتاب ، بعضی نگاه می کردند ، بعضی نگاه نمی کردند ، بعضی ماورایی می دیدند ، بعضی نمی دیدند، بعضی ابراز می کردند ، بعضی حیا می کردند ....... خلاصه که همه آمدند و رفتند ، و ما خوشحال از اینکه سهمی گرفته ایم در اجتماع ، برابر با مردان !!!! روز های متمادی ارزو کردم که به جای این فعالیت خطیر در اجتماع ! در خانه سبزی پاک می کردم ! در این اندیشه بودم که _ آقای _ مدنی آمد و با لبخندی حق به جانب که انگار غروروم را زیر سوال برده باشد ، گفت : " چیه خانم ...... ، می بینم که کم اوردید ؟؟!!" در دل _ با صد آه _ گفتم حق با شماست ، من همیشه در برابر انسان های گرگ صفت و ناپاک کم می اورم ، و عطای این فعالیت مسخره را به لغایش می بخشم . اما نشد ، مثل همیشه نشد که بگویم ، آنچه در دل می گذشت . لبخند تلخی نثارش کردم که یعنی سر به سرم نگذار ...... . در اندیشه بودم که چه زیبا ، با این شعار عدالت محور ، زنان جامعه را با منشی گری ، فروشندگی ، سوپر استاری ، بسته بند ماهر !!! و ...... تحقیر می کنند ! . و زنان چه زیباتر ، با افاتخار به این حماقت تن می دهند . ما که مسئول فروش های عمده و فاکتور به شهرستان ها و مسئول دیگر فروشنده و ها بودیم و _ اصلا پشت دخل نبودیم_ ، بهمان برخورد اساسی !!! و دیگر بعید می دانیم که وقت و قدر و منزلت گرانبها را به ازای چند پول سیاه ، به حراج بگذاریم !. دیشب بعد از خستگی های ممتد چند روزه ، در حالی که آرام به بستر خواب می رفتم ، با خود گفتم " نازنینم ، دیگر هیچ کس تو را حقیر نخواهد کرد ، حال آسوده و با امنیت بخواب و به آرمان های بلند آینده فکر کن . از این توهین چند روزه عذر خواهی می کنم . " شب بخیر ! . فوق برنامه 1 : ادامه مطلب ، هیچ ربطی به این مطلب نداره !!!
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:43 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
شما فکر می کنید همه ی این کتابا تا ۵ روز دیگه فروش بره ؟؟!!!
من دارم توی این دخمه تلف می شم !!!!
راستی ! دوریبین من مجهز به نمایشگر مادون قرمزه، توی این عکس کاملا مشخصه که برج میلاد رو با نخ نگه داشتن !!!! فوق برنامه ۱ : راستی امروز چند شنبه است ؟؟؟؟!!! فوق برنامه ۲ : اگه وقت کردم در ادامه مطلب عکس های جالب تری می ذارم ! (اگه زنده برسم خونه !!!) فوق برنامه ۳ : راستی گشت ارشاد گفته : از فردا دخترايي که مانتوي تنگ.شلوار کوتاه.موي بلند.روي سياه.ناخن دراز.واه واه واه واه ............. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:15 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
نمی دونم من چِم شده یا تو ؟؟!! همه می گن من !! ولی من اینبار با بغض می گم تو ! تو یه چیزیت شده که محل من نمی ذاری !!! اولش فکر می کردم داری به زهرا بی محلی می کنی ولی ..... ولی مثل اینکه این وسط ، سر من خیلی بی کلاه مونده ......... هر چی فکر می کنم عقلم به جایی نمی رسه ، چی شده که قهر کردی ؟!! چرا حرفی نمی زنی ؟؟!! بابا منم آدمم ، یه آم معمولی ؟؟!! ،تو رو خدا نگو ! می خوای بگی معمولی نیستم ، اشرف مخلوقاتم ....... آخه یه حرفی بزن ! ......اقلا بیا دوباره بزن تو گوشم ، دو تا بزن ، سه تا بزن ، انقدر بزن تا دیگه بلند نشم ، خوبه ؟ اینجوری راضی می شی ؟ ، خب من یه شکایتی کردم ، گفتم دیگه نزن تو گوشم ، ولی نگفتم که بذار برو ! اصلا نمی شه ما دو کلوم مهربون با هم صحبت کنیم بدون اینکه کار به کتک کاری بکشه ؟؟!! . توجه کردی من از اون موقع دارم با خودم حرف می زنم ؟؟ بابا یه چیزی بگو ، اقلا وقتی دارم حرف می زنم نگام کن ! ........ سکوت .......... باشه نگام نکن . تو هم نگام نکن . اصلا هیشکی نگاه نکنه . . خودت خوب می دونی چی کار داری با من می کنی ! باشه . انقدر یه گوشه می مونم ، تا زنگ بزنم ، انقدر می مونم تا گند بزنم ، انقدر می مونم تا ته نشین شم ، انقدر می مونم تا بپوسم ....... ولی این رسمش نبود که با من قهر کنی !!! (بعد از این سه خط اشکام سرازیر می شه ) . عجیبه که دیگه اشک هم به دلت تاثیر نداره ، به گِل نشستن ِ من که دیگه تماشا نداره ، حرفی هم که دیگه ظاهرا با من نداری ، اقلا برو به بقیه برس ، برو بذار منم به درد ِ خودم بمیرم ........ ببین !! ... داری می ری ؟؟؟!! می خواستم بگم .... میخواستم بگم ، خب اینجا که هستی می تونی به بقیه هم برسی !.... باشه اصلا حرف نزن ، تو گوشمم نزن ، اصلا هیچی بهم نگو ، با من قهر هم باش ..................... فقط باش ، نرو ، باشه ؟؟؟ . من می شینم و منتظر می مونم ، انقدر می شینم تا چشمام مثل رنگ دریا کمرنگ و کمسو بشه ، ولی ارزششو داره . انقدر منتظر می مونم تا باهام اشتی کنی . منتظر می مونم تا با یه نگات دلمو یه بار دیگه هم بزنی و زیر و رو کنی . انقدر می مونم تا یه بار دیگه به وجودم بِدَمی ، انقدر منتظر می مونم ، تا یه بار دیگه لبخندتو ببینم ....... .............به امید روزِ آشتی. ( که چه روزی بشه اون روز. ) فقط ........... عزیزم ، به من ِ ته نشین رحم کن . . فوق برنامه 1 : یک روز حضرت موسی داشت می رفت به سمت کوه طور برای عبادت . یه کافری از کنار موسی رد شد و گفت : موسی کجا می ری ؟ گفت می رم برای عبادت . گفت وقتی رفتی از قول من به خدات بگو : اگه خدائه ، پس چرا من ِ کافر رو به عذاب دچار نمی کنه . همون موقع وحی اومد ، که ای موسی ، به کافر بگو ، همینکه توفیق همصحبتی با خدا رو پیدا نمی کنه ، بدترین و بزرگترین عذابه که بهش نازل شده ، اما خودش نمی دونه و ازش غافله !!!!! (اِندِ عامیانه بود!!!) |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:4 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز ، انتخابات مسئول بسیج دانشجویی بود . مسئول حوزه چند روز قبل صدام زدو بهم گفت که برم کاندید بشم !!! فکر کن ؟؟!! .... گفتم حالت خوبه !!. گفت فرمالیته است ، می خوائیم که رای بشکنه هر کسی نیاد بالا ! گفت برو یه متن بلند بالا از سوابقت و از کارهای آینده ات بنویس برای سخنرانی آماده باش !! فکر کرد هالو گیر آورده ، هرچی اصرار کرد زیر بار نرفتم ! خدافظی کردمو رفتم ! امروز ، انتخابات مسئول بسیج دانشجویی بود . بچه ها متن به دست ، داشتن از اضطراب می مردن ! دلم براشون سوخت ، خنده ای زدمو در حال جیم شدن به طرف دندون پزشکی بودم که یکی از بچه ها رو دیدم که ، با اصرار منو برد تا سالن همایش ، گفت یک ساعت بشین بعد بلند شو برو که رفع تکلیف شده باشه . زشته ! دیدم بیراه نمی گه بنده ی خدا ! داشتم دم ِ در ِ سالن قدم می زدمو با بچه ها شوخی می کردم که چشمم خورد به برگه ی نامزد ها و برق از سه فازم پرید !!!! معلوم نیست اسم منو کی معرفی کرده بود . هرچی رفتم پر پر زدم که من نمی رم بالا حرف بزنم ، گفتن دیگه دیر شده باید بری یه چیزی بگی ، مشکل خودته !!
امروز ، انتخابات مسئول بسیج دانشجویی بود . دوستم کنارم نشسته بود ، داشت تعریف می کرد که یکی از شرکتهای معتبر صابون سازی برای تبلیغاتش فقط از یه جمله استفاده کرده " این همون صابونیه که شما می خوائید" .و کلی فروش هم داره !.... متن سخنرانی ایم آماده شد . تو برگه نوشتم " من همون صابونی ام که شما می خوائید!!! " فکر کنم اینجوری حسابی رای رو می شکوندم !!!!! تقریبا همه رفتن حرفاشونو زدن ، و اضطراب کشنده گریبان گیر من شده بود ، هرچی کورتیزول تو بدنم بود ترشح شد !!! خلاصه که اسم شریف ما رو هم خوندن ، رفتم بالا ، پشت تریبون که ایستادم دیدم یه سالن پر دارن بهم نگاه می کنن ، آب دهنمو قورت دادم ، ردیف وسط ، تا ته همه اخوی تشریف داشتن. معطل نکردمو بی فوت وقت ، بعد از گفتن سوابق ، بادی به غب غب انداختمو ، گفتم ، حقیقتا حرف برای گفتن خیلی داشتم و متنی رو هم آماده کرده بودم اما 10 دقیقه ی پیش نظرم تغییر کرد ، و ترجیح دادم به نفع دوست خوب و خواهرعزیزم خانم X ، انصراف بدم . صلواتی ختم کنید . . اومدم پائین . دوستم می خندید ، می گفت : که متن اماده کرده بودی ؟، گفتم بله که آماده کرده بودم ، برای اینکه دروغ نشه ، متنم داشتم ، بفرما اینم متن : " " من همون صابونی ام که شما می خوائید!!! " امشبم شبی بود برای خودش ........... فوق برنامه 1 : ببخشید که چرت و پرت نوشتم ، ولی از عصری تا الان دارم به امشب می خندم ، نتونستم خودداری کنم که ننویسم ! فوق برنامه 2 : سوال روان شناسي: با جواب دادن به اين سوال ميتوانيد بفهميد افسرده هستيد يا نه! سوال: افسرده هستيد يا نه؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:54 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش الکی الکی آدرسو بهت نمی دادم ، نه به تو ، به خیلی هایی که دیگه ستاره قطبی رو با قیافه اش می شناسن ، بعد هی تطابق می دن که این نوشته ها مال این آدمه یا نه !!!! البت نه اینکه قیافه مهم باشه ، یا شناختن من ، یا تطابق ، یا هر چی ........... نمی تونم بگم مشکل کجاست ، ولی دلم گرفته ، به هر کی می رسی ، یه تیکه از متن رو بهم می ندازه ... یعنی که همه می دونن ، یعنی غارم لو رفته ، همه می دونن اینکه داره راست راست جلوشون می چرخه ، همونه ، صابری می گه می بینم که اسم منم بردی ! . تو دلم می گم ، مگه اینکه دستم بهت نرسه زهرا ! اصلا هرچی می کشم از دست تو می کشم !! حیف که خیلی عسلی وگرنه تا الان خونت حلال شده بود!!! دو سه ماه پیش ، اقای درخشنده گفت یه یکشنبه هماهنگ بشید که وبلاگ شما رو هم نقد کنیم ! تو راه هرچی فکر کردم نفهمیدم برای چی باید این اتفاق بیافته ، یعنی هرچی می گفتم " که چی بشه؟!" ، جوابی براش پیدا نمی کردم ! مخصوصا که همه اش تو دو دلی تخته کردنش بودم ، گفتم اگه قراره بسته بشه پس نقد کردنش عملا کار بی خودیه !، نقد برای اینه که فرد بخواد پر توان تر و بدون غلط غلوط تر به راهش ادامه بده .... در هر صورت این چیزی رو از موضوع کم نمی کنه ، من خیلی دلم گرفته ، و احساس می کنم یه آدمم با یه دست رو شده .خب این یکم عذابناکه ، دیگه سخت می تونم حرف بزنم ، ناچارا ملاحظه ی همه رو می کنم تو نوشتن . بعضی دوستان درخواست می کنن که یه قرار دست جمعی بذاریم ، یا مثلا اگه می شه نمایشگاه کتاب تشریف بیارید ، ما از شهرستان می خوائیم بیائیم !! ، یا مثلا جلسه ی نقد بذار تو کافه بلاگ ، بذار همه بیان ، هم نقد کنن هم با ریخت و ترکیبت آشنا بشن !! گاهی وقتها شاید حق مسلم ما باشه که بخوائیم بدونیم ، کی توی این مدت می نوشته ، و تا حدودی بشه به بعضی ازین دوستان حق داد . اما این دست و پای من رو برای نوشتن، هم می بنده و هم گاهی وقتها خیلی تو ذوق می زنه ، فرقی نمی کنه ، می تونه دو طرفه باشه . (خدا می دونه چند نفر تو ذوقشون خورده با دیدن من !!) پریزاد که می گفت اصلا تصور نمی کرد من این شکلی باشم ! حالا دیگه بقیه اش رو روش نشد بگه احتمالا!! اگه تصمیم قطعی گرفتن بر بستنش ، شاید یه روز یه کاری کردم ، شایدم هیچ وقت لزومی برای حضور ندیدم ! اما چیزی که هست اینه که ................ خیلی دلم گرفته ......... و در آن شب که وسیع ِ دل ِ من می گیرد تو مرا می خوانی دل شوریده ی من به غزلخوانی تو می میرد و در آن شب که غزلت رنگ وداع بر تن داشت گفتمت طاقت دوری هرگز ! جان ِ من همره ِ تو بار سفر می بندد. تو به من می خندی ......... خنده ای تلخ و حزین یادم امد که در آن شب باران زیر گوشم می گفت بوسه ای ، عطر و گلی بدرقه ی راهش کن .............. ای دریغا باران این وداع مرگ من است رفتنش هیچ ندارد سویی دیگر اینجا ندارد نوری من دگر هیچ ندارم شعری او به من شعر عطا کرد و خودش لالم کرد من دگر شاعرِ مردابم و مرگ شاعر مرده ی این بیت منم غزلم خشکیده طبع شعرم مرده پیکرم افسرده من فقط زنده به امید هستم ...... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:2 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
عاقد دوباره گفت : " وکیلم !...." پدر نبود ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود گفتند ک رفته گل ...... نه ، گلی گم .....دلش گرفت یعنی که از اجازه ی بابا خبر نبود هجده بهار منتظرش بود و برنگشت آن فصل های سرد که بی دردسر نبود ای کاش نامه یا خبری ، عطر چفیه ای رویای دخترانه ی او بیشتر نبود عکس پدر ، مقابل آینه، شمعدان آن روز دور سفره ، جز چشم تر نبود عاقد دوباره گفت : "وکیلم؟ ......" دلش شکست یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود او گفت : بابا اجازه بابا ....بله .....بله ..... مردی که غیر آینه ی شعله ور نبود ! پروانه نجاتی
ببخش که بعضی هامان حماقت کردیم و آخر هم " رای " ننمی دهیم. ببخش !!! ببخش که بعضی هامان " رای" می آوریم و آنطور که باید کار نمی کنیم ، ببخش!!! هرکسی یک وظیفه ای دارد !، تو به بزرگواری خود ببخش ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:2 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
دم دکه روزنامه فروشی وایستاده بودم داشتم تیترها رو می خوندم ، بازم اعتماد با تیتر بزرگ جفنگیات زده بود ، بازم مجله ها پر بود از عکس شصت چی و رادان در حالت های مختلف و نیکی کریمی و بهنوش بختیاری و ........ دستمو آروم بردم تو کیفم . داشتم دنبال دویست تومنی می گشتم ، پیداش کردم ، وسوسه شده بودم یه کیهان بخرم ، تیترشم بدک نبود ، گفتم نکنه باز بخرم یکی شب با روزنامه بیاد خونه حالم گرفته شه ، دیدم یه پیرزنه کنار دکه با کفش خیلی زاغورت وایستاده ، طبق معمولم چادری بود ، از قضا آبرومند هم بود ، از قضا زمین گیر هم نبود ، پس واقعا چرا کنار خیابون ایستاده بود ؟! . . خاک تو سر پسرش که مادرش گوشه ی خیابون بود .....خاک تو سرش !! خدایا منو مادر نکن ... اگه کردی ، همچین پسر ِ گُهی نصیبم نکن ، عجب دنیای بدیه ! دویست تومنو دادم به پیرزن و اومدم خونه ، گور بابای سیاست !!!! تو این دنیای بی مروت دیگه چه فرقی می کنه ، کی تو سر کی می زنه ، بذار انقدر بزنن تا خسته شن ....... . فوق برنامه 1 : شب هیشکی روزنامه نخریده بود. فوق برنامه 2 : حالا اگه خریده بودم ، همه با روزنامه می اومدن خونه ! فوق برنامه 3: فکر می کنید اشکال کار کجاست ؟؟؟ فوق برنامه 4 : اشکال کار ، خرِ منه که از کره گی دُم نداشته ، شما دست به گیرنده هاتون نزنید !! فوق برنامه 5 : چند وقت پیشها ، یه روحانی توی تلویزیون صحبت می کرد ، راجع به مقام والدین ، می گفت شخصی اومد پیش امام صادق (ع) ، گفت : این عاق والدین که می گن ، در چه صورتی شامل حال ما می شه، امام صادق فرمورد زمانی که مادرتون بیاد پیشتون و بهتون بگه پسرم اگه می شه _مثلا 5000 تومن_ به من پول بده . اگه شما دست مادرتون رو ببوسید و بلافاصله پول رو تقدیم کنید ، شامل عاق والدین شدید ..... اصحاب حضرت با تعجب گفت : ما که با کمال احترام برخورد کردیم ، چرا عاق والدین ؟؟؟!!! حضرت فرمود : شما نباید کار رو به جایی برسونید که مادرتون از شما درخواست پول کنه ، چون همیشه توی درخواست نوعی شرمندگی وجود داره ، فرمود شما قبل از اینکه مادرت به زبون بیاد باید توی جیبش پول بگذاری و اصلا اجازه ندی که کار به درخواست کردن برسه !!!!!! فوق برنامه 6 : ما کجا و تو کجا و سخن از عشق کجا !! فوق برنامه 7 : چشمتو باز کن ببین دارم بلیط می ندازم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:44 توسط ستاره قطبی
|
|
||