|
|
|
|
|
شب است . هوا کمی سرد است . شایدم خنک است _ بستکی به حالت دارد_ .بالای پل هوایی ایستاده ام. مردم را نگاه می کنم . خیلی با زمین فاصله نگرفته ام اما از همین چند متر ارتفاع مسخره گی زمین بیشتر به چشم می آید ، چون احساس می کنی چشمت تا آخر خیابان مشرف است ، به هر آنچه اتفاق می افتد . تند و تند توی هم لول می خورند ، چراغ های قرمز تا کجا صف کشیده اند . همه حرف می زنند ، شلوغ می کنند . ما نتو انتخاب می کنند ! . یادم رفت بگویم هفت تیرم ! ، بعد دوباره سر مانتو ها دعوا می کنند ، ماشین ها پشت چراغ قرمز بوق می زنند _الکی _، بچه ها گریه می کنند یا ذرت مکزیکی می خواهند یا پشمک ! ، مادرها آرایش کرده اند ، پررنگ ! ، پدر ها بی غیرت شده اند، پررنگ تر ! ما نتو لمه مد شده است ، جنس اش لَخت است ، می نشیند بر تن ، از آن نشستن ها که همه را از شهرستان مهاجرت می دهد به تهران !!! چه خبر است ؟؟! ، مردم چه می کنند ، همه شده اند نمودار سینوسی ................................... آقا ببخشید ، این مانتو چنده ؟؟! ....... به قیمت از دست دادن شرافت ، می خوایین ؟ اوه ، چه مقرون به صرفه ، دو تا بدین ! . . مردمِ همیشه درگیر ، آرزوهای بلند ، حرکت های با شتابِ معلوم نیست به کجا ، پچ پچ های تند و پی در پی ، خنده های بلند و بی وقفه ، صدای آکاردئون _ خسته نباشی یار ، مونده نباشی _، پسر بچه ی گدایی که باهاش می رقصه ، دوستی های خیابونی ، دعواهای خیابونی ، گلو پرت می کنه تو صورتش ، پسر می افته دنبالش ، دختر گریه می کنه با شتاب می ره ، پسر با اعصبانیت گلو می ندازه تو جوب !، ......... بازی همیشه تکراری ، موج های سینوسی ِ عمودی ِ همیشه بد ترکیب !، گشت ارشاد بد ترکیب تر !!! . . خداااااااااااااااااااااااااااااا ، تو از روی پل هوائیت چی می بینی ؟ تو که به خیلی چیزها مشرف تری ؟ .... لابد داری می خندی یا شایدم تعجب می کنی ؟ .... نمی دونم ، ولی حست خیلی قوی تر و بیشتر از منه . ...من ؟! ... لابد داری به منم می خندی که وایستادم اینها رو تماشا می کنم ! .... راست می گی ، نه من عبرت می گیرم ، نه اینها ! مثل همیشه گناه می کنیم و باز می گیم دنیا چه قدر کثیفه ! نمی دونم ، شاید همه ی آلودگی ایش از مائه !!! وگرنه دنیا از استخوان خوکی در دستهای یک جزامی هم بی ارزش تره !!!!
فوق برنامه ۱ : اتل متل جدايي ... عروسکم کجايي ؟ // گاو حسن پريشون ... يه دل داره پر از خون // عشقم که رفت هندستون ... خونه ام شده قبرستون // يه عشق ديگه بردار ... يه دنيا غصه بردار // اسمشو بذار بچگي ... تا آخر زندگي // هاچين و واچين تموم شد ... عمر منم حروم شد.
فوق برنامه ۲ : دیروز تولد زهرا بود . امروز قراره بریم فلوره تولد بازی . هرگز به دنیا نیایی که ورشکستم کردی !! فوق برنامه : خب عکس ندارم بذارم ، چه کار کنم ؟؟!! ... همیشه که نباید عکس باشه !!! خیلی مردی تا ته اش بخون !!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 10:16 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
چه قدر زیباست سوغات برابری و عدالت اجتماعی غربی & آن سان که با فرهنگ ایرانی عجین می شود ، در حالی که هیچ سنخیتی با شرع و عرف اسلامی در آن نمی توان یافت . خوب هدیه ایست فمنیزم که به زنانا ایران هدیه شده است! و باز بشر مفلوک در نمی یابد که هر قدم از امر خدا دور شود ، سرنوشتش برابری است با هلاکت و رسوا یی و نادانی ! و ما زنان افتخار می کنیم که به بهانه آزادی و مشاغل سخت و حضور در اجتماع ، تنها چیزی بنام جنسیت ازمان باقی مانده است ! حضور زن در سیستم اداری _جدا از کار _ یعنی برقراری بالانس روحی و انرژی بخشی مثبت به تمام کارمندان عزیز !!! و این را تو نمی توانی درک کنی چراکه لذتی که مردان از حضور تو می برند به مراتب درک شدنی تر است در این تجربه ی 10 روزه نیک دریافتم نگاههای هرزه ی نامردمان را که بر صورت نحیف و لطیف ام تازیانه می زدند ، و مدام نگاههای ناپاکشان از طراوت صورتم می کاستند ! مردمانی که از شهرهای مختلف آمدند به بهانه ی خرید کتاب ، بعضی نگاه می کردند ، بعضی نگاه نمی کردند ، بعضی ماورایی می دیدند ، بعضی نمی دیدند، بعضی ابراز می کردند ، بعضی حیا می کردند ....... خلاصه که همه آمدند و رفتند ، و ما خوشحال از اینکه سهمی گرفته ایم در اجتماع ، برابر با مردان !!!! روز های متمادی ارزو کردم که به جای این فعالیت خطیر در اجتماع ! در خانه سبزی پاک می کردم ! در این اندیشه بودم که _ آقای _ مدنی آمد و با لبخندی حق به جانب که انگار غروروم را زیر سوال برده باشد ، گفت : " چیه خانم ...... ، می بینم که کم اوردید ؟؟!!" در دل _ با صد آه _ گفتم حق با شماست ، من همیشه در برابر انسان های گرگ صفت و ناپاک کم می اورم ، و عطای این فعالیت مسخره را به لغایش می بخشم . اما نشد ، مثل همیشه نشد که بگویم ، آنچه در دل می گذشت . لبخند تلخی نثارش کردم که یعنی سر به سرم نگذار ...... . در اندیشه بودم که چه زیبا ، با این شعار عدالت محور ، زنان جامعه را با منشی گری ، فروشندگی ، سوپر استاری ، بسته بند ماهر !!! و ...... تحقیر می کنند ! . و زنان چه زیباتر ، با افاتخار به این حماقت تن می دهند . ما که مسئول فروش های عمده و فاکتور به شهرستان ها و مسئول دیگر فروشنده و ها بودیم و _ اصلا پشت دخل نبودیم_ ، بهمان برخورد اساسی !!! و دیگر بعید می دانیم که وقت و قدر و منزلت گرانبها را به ازای چند پول سیاه ، به حراج بگذاریم !. دیشب بعد از خستگی های ممتد چند روزه ، در حالی که آرام به بستر خواب می رفتم ، با خود گفتم " نازنینم ، دیگر هیچ کس تو را حقیر نخواهد کرد ، حال آسوده و با امنیت بخواب و به آرمان های بلند آینده فکر کن . از این توهین چند روزه عذر خواهی می کنم . " شب بخیر ! . فوق برنامه 1 : ادامه مطلب ، هیچ ربطی به این مطلب نداره !!!
ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:43 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
عاقد دوباره گفت : " وکیلم !...." پدر نبود ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود گفتند ک رفته گل ...... نه ، گلی گم .....دلش گرفت یعنی که از اجازه ی بابا خبر نبود هجده بهار منتظرش بود و برنگشت آن فصل های سرد که بی دردسر نبود ای کاش نامه یا خبری ، عطر چفیه ای رویای دخترانه ی او بیشتر نبود عکس پدر ، مقابل آینه، شمعدان آن روز دور سفره ، جز چشم تر نبود عاقد دوباره گفت : "وکیلم؟ ......" دلش شکست یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود او گفت : بابا اجازه بابا ....بله .....بله ..... مردی که غیر آینه ی شعله ور نبود ! پروانه نجاتی
ببخش که بعضی هامان حماقت کردیم و آخر هم " رای " ننمی دهیم. ببخش !!! ببخش که بعضی هامان " رای" می آوریم و آنطور که باید کار نمی کنیم ، ببخش!!! هرکسی یک وظیفه ای دارد !، تو به بزرگواری خود ببخش ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:2 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
دم دکه روزنامه فروشی وایستاده بودم داشتم تیترها رو می خوندم ، بازم اعتماد با تیتر بزرگ جفنگیات زده بود ، بازم مجله ها پر بود از عکس شصت چی و رادان در حالت های مختلف و نیکی کریمی و بهنوش بختیاری و ........ دستمو آروم بردم تو کیفم . داشتم دنبال دویست تومنی می گشتم ، پیداش کردم ، وسوسه شده بودم یه کیهان بخرم ، تیترشم بدک نبود ، گفتم نکنه باز بخرم یکی شب با روزنامه بیاد خونه حالم گرفته شه ، دیدم یه پیرزنه کنار دکه با کفش خیلی زاغورت وایستاده ، طبق معمولم چادری بود ، از قضا آبرومند هم بود ، از قضا زمین گیر هم نبود ، پس واقعا چرا کنار خیابون ایستاده بود ؟! . . خاک تو سر پسرش که مادرش گوشه ی خیابون بود .....خاک تو سرش !! خدایا منو مادر نکن ... اگه کردی ، همچین پسر ِ گُهی نصیبم نکن ، عجب دنیای بدیه ! دویست تومنو دادم به پیرزن و اومدم خونه ، گور بابای سیاست !!!! تو این دنیای بی مروت دیگه چه فرقی می کنه ، کی تو سر کی می زنه ، بذار انقدر بزنن تا خسته شن ....... . فوق برنامه 1 : شب هیشکی روزنامه نخریده بود. فوق برنامه 2 : حالا اگه خریده بودم ، همه با روزنامه می اومدن خونه ! فوق برنامه 3: فکر می کنید اشکال کار کجاست ؟؟؟ فوق برنامه 4 : اشکال کار ، خرِ منه که از کره گی دُم نداشته ، شما دست به گیرنده هاتون نزنید !! فوق برنامه 5 : چند وقت پیشها ، یه روحانی توی تلویزیون صحبت می کرد ، راجع به مقام والدین ، می گفت شخصی اومد پیش امام صادق (ع) ، گفت : این عاق والدین که می گن ، در چه صورتی شامل حال ما می شه، امام صادق فرمورد زمانی که مادرتون بیاد پیشتون و بهتون بگه پسرم اگه می شه _مثلا 5000 تومن_ به من پول بده . اگه شما دست مادرتون رو ببوسید و بلافاصله پول رو تقدیم کنید ، شامل عاق والدین شدید ..... اصحاب حضرت با تعجب گفت : ما که با کمال احترام برخورد کردیم ، چرا عاق والدین ؟؟؟!!! حضرت فرمود : شما نباید کار رو به جایی برسونید که مادرتون از شما درخواست پول کنه ، چون همیشه توی درخواست نوعی شرمندگی وجود داره ، فرمود شما قبل از اینکه مادرت به زبون بیاد باید توی جیبش پول بگذاری و اصلا اجازه ندی که کار به درخواست کردن برسه !!!!!! فوق برنامه 6 : ما کجا و تو کجا و سخن از عشق کجا !! فوق برنامه 7 : چشمتو باز کن ببین دارم بلیط می ندازم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 23:44 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
نن جون ! می گفت : " آدمیزاده باید به باطن آدمیزاد ملتفت باشه ، آره جونم .... اگه دیدی باطنش خوبه ، قبول کن ، نه نیار ... بخت خوب اومد نیومد داره ، این پولی هم که می بینی مثل چرک کف دسته ، میاد و میره .... اصلا زندگی به سختی ایشه که شیرینه ، آدمیزاده اگه همیشه خوش باشه ، خوشی زیر دلشو می زنه ، خوشی ِ زیاد کفر می یاره ، آره ننه ........" صبح و شوم ، دیگه عادت کرده بودیم . تا می اومدیم بریم بازی کنیم ، نن جون سر می رسید ، .... گوشه ی چهارقد و می گرفت می نشوندمون کنار کرسی ، شروع می کرد به نصیحت ....... " آدمیزاده به باطن آدمیزاد ملتفته ، بگو بله جانم !!!....." . . روحت شاد نن جون ! تو که اینهمه زیر گوشمون از التفات باطن به باطن خوندی ، یک کلوم الباقی ایشم می گفتی ؟! ... خودتو چه جوری باطن آقا جون رو سی کردی ؟؟!! ...... ما که تو عالم کش بازی و دستش ده بودیم چه طور می تونستیم ، باطن آدمیزاد و بخونیم ؟؟!!! ..... اما اونها خوب خوندن ، ...خوندن که اومدن سراغ ما !! .... اصلا هالویی از ظاهر ما می بارید ، نیازی به خوندن باطن نداشت !! ..... هی ی ی ی ی بخت بخشکی ، ای روزگار سقط شی ........ . چند هفته ی پیش ، عصر مانندی بود که به طرف میدون ولی عصر قدم زنان می اومدم ، .... از این ور و آن ور زیاد شنیده بودیم ، اما چون ندیده بودیم ، لذا موقع دیدن کفمان بدجوری برید !!! یک زن روسپی کنار خیابون ، یه آرایش سیاه ِ مشمئز کننده ، ابروهای تتو کرده ، حلقه توی سوراخ بینی ، یه مانتوی چسب .... خلاصه یه لش ِ به تمام معنا !!!! فاصله ی من تا اون شاید سه متر بود ، توی یه چشم بهم زدن چهار تا ماشین کنار هم وایستاده بودن !!! .... جالبه .... یکی ایش راننده تاکسی بود !!! از قضا فقط می خواست این خانوم رو سوار کنه !!! ..... یکی شون یه پسر جوون و خوش تیپ بود که توی 206 منتظر بود ببینه ، کار 405 ردیف می شه یا نه ، .. اگه معامله شون نشد ، زودتر از تاکسی بیاد جلو ...... . نن جون کجایی که ببینی تو باطن اینها چی می گذره ؟؟؟!!! ،........ تو راه داشتم فکر می کردم که اگه اون پسره بره خواستگاری ، خیلی جاهها ، خیلی راحت می تونه جواب بله بگیره ! ، هم قیافه شو داره ، هم پولشو ؛ کسی هم که نمی تونه بفهمه تو باطنش چه خبره ؟؟!!! . . واقعا چه کار می شه کرد ؟؟ ..... تحقیق چه قدر کارسازه ؟! .... تو تحقیق می شه فهمید کی چشمش هیز هست کی نیست ؟ ... می شه فهمید که بد دل هست کی نیست ؟! .... می شه فهمید این ریشه یا علف ؟؟!! .... با تست روانشناسی چی ؟؟!! ... می شه فهمید سادیسم داره یا نه ؟؟!! ..... . این پست یه اپی زوده دیگه داره ! ترجیح می دم راجع بهش یکم فکر کنیم و نظر بدیم ، بعد تو پست بعد می گم ........................ فوق برنامه 1 : بی خیال بابا چه قدر عیدی جمع می کنید ، برگردید سر کار و زندگیتون ! فوق برنامه 2 : یه یارو از ایتالیا رفت تونس ، یکی دیگه از اسپانیا رفت ، نتونس !! فوق برنامه 3 : روح پدرم شاد که می گفت به استاد ... فرزند مرا هیچ نیاموز ، به جز عشق ! فوق برنامه 4 : آره ؟؟؟؟!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 19:58 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از اینکه اکبر رادی هم مرد ، بی نظیر بوتو هم مرد ..................
آیدین بهرامی هم مرد ، حمید عاملی هم مرد ، علی محمد کاردان هم مرد ، آیت الله مجتهدی هم مرد ، استاد شیخ جعفر شهیدی هم مرد ، امام حسین هم ......... دیگه برای کسی فرقی نمی کنه ، پدر بسکتبال باشی ، یا پدر قصه گویی ، یا پدر روانشناسی ، یا پدر اخلاق ، یا پدر استاد!!! یا آخر ِ هرچی امام باشی !!!!!! تو هم میمیری ، منم می میرم ، به همین سادگی ، به همین مسخرگی ، افسار شتر زندگی رو رها می کنی و می ری پی کارت !!!!! تازه تو که پدر هیچی هم نبودی !!! یعنی وقتی مردی هیشکی خم به ابروش نمیاره که بگه : " ........ هم مرد !" اما تو ......، تقریبا تمام زندگی و وقتتو حروم همونا کردی !!!! ...... راستی بعد کفن و دفن کدوم رستوران می خوان ببرن ؟؟!!! فوق برنامه ۱: کامنت دونی آخرین پستم هم داره نفس های آخرشو می کشه !!! داره خفه می شه !! یه پست دیگه بذارم می ره زیر آب !!!! دیگه هیشکی هم نمی تونه بیاد ۵۳ و ، ۵۴ کنه ، که چرا جای کامنت نمی ذاری ! ، دیگه لوس بازی بسته ، فهمیدیم این کاره ای ، فکر کردی چه خبره ، خیلی خودتو تحویل گرفتی و ....این حرفا !!!!! معلوم نیست کی کامنت دونی ایم بر می گرده سرجاش (شاید تو این هفته ، شاید یک سال دیگه) ، یعنی یه جورایی دست خودم نیست !!! من خود درگیری مزمن دارم ، شما به گیرنده هاتون دست نزنید ، انشالله رفع می شه . یا حق . فوق برنامه ۲ : آرمان حیدری رو یادتونه ؟؟!! روزگاری نو! ، ...اونم مرد !!!! مثل لوله های خونشون فرسوده بود ، وقتی ترکیدن اونم طاقت نیاورد و با اونها زد به خط ....... خدا بیامرزتش !!!! روحش شاد !!! فوق برنامه ۳: ساعت ۹.۳۴ دقیقه ی امروز (دو شنبه) خبر دادند که مسعود جوادی هم مرد !!!! ...."خرها عمر دراز دارند" ..... خدا بیامرزتش !! اونم ادم خوبی بود . پدر داستان نویسی ایران هم رفت !!! بگید داداشش از جاپون بیاد ، فردا ....فردا ..... فردا .... آها ها ها ها .... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 19:42 توسط ستاره قطبی
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 19:5 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
فضای کلی صحنه ، فضای یه دوئله ، یه دوئل واقعی ، اما نه تو تگزاس . تو چاله میدون ! با دستمال یزدی و کفش قیصری و کلاه شاپویی ! یه دوئل ایرونی ! دو تا از گنده لات های محل زدن به نیپ هم ! فیس تو فیس ! تو فاصیلیه 4 میتری ! نوچه ها دارن با کُر کُری هاشون میدون رو می تی ری کونن!! یکی اون میگه ..... دو تا این میگه چهار تا این میگه ..... پنج تا اون می گه ! دعواست دیگه ، پیش میاد . تو دعوا هم که آیسپک نمی دن ! حلوا هم نمی دن ! اصلا هیچی نمی دن ! (چرا ، یه چیزی می دن ....... فحش !... فحش می دن!) باکی نیست بذار بدن . اما یه جای کار می لنگه ! یه موشکل اساسی ! موشکل اینجاست که اگه خون از دیماخ یکی بیاد ، ایف تیض می شه ! اگه یکی خیط خیطی بشه آبرو ریزی می شه ! اخه مگه نمی دونید ، این دو تا پهلوون با هم ری فی قن ! اونم چه ری فی قی ! هم پیاله ای ، هم سنگری ، هم مدرسه ای ، هم مکتبی ، هم ایدئولوژی ، خولاصه که ریفیق گرمابه و گلستونند! حالا از قضای روزگار حال کردن با هم نسازند ، بدجورم نسازند ! اونقدری که داد و قال دعواشون به چهار محله اون ور ترم رسیده . . یه موشکل دیگه هم هست ، این که نمی تونن دعوا موا بکنن! آخه تو قاموسشون نیست ریفیق نفله کنن!! یه چیز دیگه هم هست ، آخه هرکدومشون کباده ی علم و هنر و ادب می شکند ، براشون افت داره بخوان دست به یقه شن !! مردم کوچه و بازار چی می گن ؟! نمی گن هر چی از دهنش در اومد به ریفیق چندین و چند سالش گفت ؟! . نمی گن ، گنده لات محله ی یوسف آباد ، با اینهمه طرفدار پس چرا نمی ره جلو؟! برو کارشو تموم کن پهلوون ، اون که کارگردان نیست پهلوون ، پیت حلبیه ! ، مگه ندیدی تو نیوز پی پیرم تصدیق کردن که عیارش به سنارم نمی ارزه ! . میان دو دوست جنگ چون اتش است............... سخن چین بدبخت هیزم کش است ! امان از این نوچه های احمق !! چه می شه کرد !؟ وقتی گنده لات های محلشون که سرشون قسم می خورن بزنن به تیپ هم ! از این ها چه توقعیه ! هر چی فحش از بچگی یاد گرفتند نثار اون یکی می کنن! پهلوونها هم که نمی تونن بهم فحش بدن (به رسم ادب) . درِ دهن نوچه هاشونم که نمی تونن ببندن!!!! این می شه که سرهیچ و پوچ ، نوچه ها هم کم نمی ذارن ، حیا رو قورت می دن وحرمت و قی می کنن!!! . واینستا پهلوون ما پشتتیم ! ما همگی از وبلاگت دفاع می کنیم ، از کتابات ، از آثارت ، از جبهه ات ، از فرهنگ و روحیه شهادت طلبی ایت ! برو ، ما نسل سومی ها عاشق دعوائیم ! . الیاس : نه این کار رو نکن پهلوون تو به ادب و شخصیت شهره ای . از تو بعیده که بخوای با کسی دهن به دهن بشی . اونم کی ؟! کسی که به تمام مقدساتت توهین کرده ! اصلا نمی دونه فیلم نامه رو با ف می نویسن یا با غ !!!! من یه فکر بهتری دارم ! .... وقتی تا 10 شمردن ، بجای اینکه چاقوتو دربیاری و نفله اش کنی که می دونم می کنی ! یه آن تیزیتو بردارو ...... خودزنی کن ! اینجوری هم جوون مردیت ثابت می شه ! هم اینکه تاثیرش بیشتره (چون همسنگریتو نکشتی )، هم برای همیشه تو اذهان مردم می مونی ! تو ذهن (خالیه!) نسل سوم ، که پای عقیده چه جور باید خود زنی کرد! و از جان عزیز گذشت ! شیر فهم شده ؟؟ برو ببینم چه کار می کنی ! (ok گرفتم !) . برو پهلوون ، برو به این یارو نی وی سندهه حالی کن یه من ماست چه قدر کره داره ! برو مشقای شبشو خیط بزن بیا ، تا رو قلم تو دیگه جرات نکنه حرفی بیاره . ای ول ... ای ول .... برو حالیش کن با چهارتا کتاب نباید جو گیر شد ! فکشو پائین نیاوردی نیا ! آخه چه قدر سکوت می کنی در مقابل حرفاش ! اسیر مرامت شدیم به مولا ! برای سلامتی گنده لات محل ، شیر بیشه ی هرچی فیلم و فیلم نامه ، مرد مردای هرچی دفاع مقدسه ، مرام کش هرچی لاتِ کوچه بالایی و کوچه پائینیه ! ....... بلند صلوات بفرست ...... صلوات دومو جلی تر بفرست !! . . خدا عاقبت همه رو به خیر کنه ! عجب دوئلی شد این دوئل ! نه فیلم این پهلوون پخش شد ، نه اون پهلوون خود زنی کرد ! هر دو هم بعد دعوا گوشه ای مخذول و نالان نشستند (پشت به پشت) ودست از دعوا کشیدند ، مشروط بر اینکه این پهلوون دیگر هیچ وقت ننویسه و اون پهلونن راجع به فیلمش دیگه چیزی نگه !!!! فکر کردن که اینجوری مثلا کار خیلی درست تر و معقول تر و بی تر شد !!!!!!! چاقوهاتو غلاف کنید پهلوونا ! برید رو به دشمن بکشید ! ناسلامتی شما نسل دومی اید ! . فوق برنامه ۱: به هیچ عنوان قصد توهین به هیچ یک از دو عزیز رو نداشتم . من رو می بخشید ! ولی چون برام خیلی قابل احترام بودید ، نتونستم ننویسم ! دعوای خیلی بدی بود ! کاش هیچ وقت با این تنش فکری روبرو نمی شدیم ! به هر حال بازم عذر می خوام .
فوق برنامه ۲ : برای قضاوت همیشه آدم باید بره پیش یک آدم منصف ! نه روزنامه ای که تمام انرژی ایش رو جمع کرده تا بغض این چند ساله رو یکجا سر دهنمکی خالی کنه !!!! زخمی که از خیلی وقت چرکی شده و منتظر یه بهونه بود برای تخریب یه نفر !
فوق برنامه ۳ : از آقای درخشنده عزیز هم عذر می خوام ولی کاش شاگرداتون یه کم آبرو داری می کردن!!! هر کدومشون که اومدن به من بد و بیراه بگن ! بعدش اضافه کردن که ما شاگرد ایشونیم ! خوبم ایشون رو می شناسیم !!! برو گردو بازیتو بکن !!!! (من بعید می دونم شما رو بشناسن!!) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 23:29 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
اوضاع منم جالب شده تو این تابستون ! شخصیت بیمار، ...... زندگی فلج .........، اعتیاد ! نالتراکسان = ویروسی شدن سیستم ! ....... ترک یابویی (حرفشم نزن!) ...... با متادون ؟؟( نه ، نمی شه) نه ، نه ، نه .................. نه می تونم ترک کنم ، نه جرات خوردن نالتراکسانو دارم ! نه می تونم درس بخونم ، نه می تونم نمایشنامه بنویسم ، نه می تونم روزنامه بخونم ، نه برای وب بنویسم ، نه می تونم به کسی و چیزی فکر نکنم ......... فقط یه کار می تونم بکنم ....... مثل گربه چنگ بزنم به قفس !!!! دوز مصرفم رفته بالا ، روزی 2 ساعت !!! یکشنبه ها و سه شنبه ها می رم معتادها رو ترک می دم ، بقیه روزها خودم مصرف می کنم !!!!!!!! کاش تابستون تموم شه !!! نه ، من که هنوز هیچ کار نکردم ! اینهمه برنامه ریزی کرده بودم ......... طبق معمول کتابها همه نصفه و نیمه مونده ! حوصله ی ترم جدید ندارم ! حوصله ی گشتن کتاب تو انقلاب ندارم ! حوصله ی اول ترم و معرفی استاد ندارم !! مخصوصا که این ترم همه اش باید عمومی وردارم !! حوصله ی انقلاب و معارف و وصایا ندارم م م م م م م م م م م............... . . . یکی منو ببنده به تخت ! ....... نه ، سیستممو از پنجره بندازه بیرون ! نه ..نه ... همون منو ببنده ! به سیستم کاری نداشته باشین !! . تو خونه باشم وسوسه ی مصرف دارم ، کاش می رفتم مسافرت ! همه اش تقصیر جواد بود ، خودشو لوس کرد که مسافرت نمی یام ، وگرنه داشتم سه روز می رفتم شمال !!!! اَه ، شمالم جائه آخه ! لب دریا .. غروب ...!! بدتر می شم که ! . یکی به من سرم وصل کنه ! این چیه داری وصل می کنی ؟؟ ولم کن !! سوسو کجایی که ستاره تو کشتن !!!! من سم زدایی نمی کنم م م م م م م م م م ..... ولم کنید دددددددددد ............... خدایا اااااااااااااااااا |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 21:14 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
گلریزان اینترنتی http://faryadesabz.blogfa.com/post-13.aspx |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 8:5 توسط ستاره قطبی
|
||
|
|
|
|
|
فاطی : سلام ذبی ، چه طوری ؟ ذبی : سلام فاطی ، من خوبم ، تو خوبی ؟؟ فاطی : چه خبر سر بازیت کی تموم می شه ؟؟! ذبی : یکسال و هشت ماه دیگه !! فاطی : خوبه ، پس دیگه چیزی نمونده ، بعدش می خوای چی کار کنی ؟ ....... کا رو می گم ذبی : بابام با دائیم یه صحبت هایی کرده ، احتمالا برم پیش دائیم ! همون کابینت سازه فاطی : آخه مدیریت بازرگانی و چه به کابینت سازی ! ذبی : چه حرفا می زنی ؟! پس پول مهر ِ تو رو از کجا جور کنم ! با مدیریت بازرگانی ؟! فاطی : کی از تو مهر خواست آقا ذبی ! درد و بلات بخوره تو سر من ! ذبی : این حرفا چیه فاطی چرا بخوره تو سر تو ! بخوره تو کمر من ! فاطی : اون وقت با این کمرت می خوای مهر منو بدی؟ ..... تو اگه طوریت بشه ! من مهریه رو می خوام چی کار کنم ؟ ذبی : خب پس کجا بخوره ؟! فاطی : ما که اصلا درد و بلا نداریم که بخوره تو سر کسی ! ذبی : راست می گی ها !! اصلا یادم نبود ! ........... راستی جهیزیه ات به کجا رسید ؟ ! فاطی : سرویس آبکش هام تکمیل شد ! ذبی : اون که یکماه پیش تکمیل شده بود ؟! فاطی : نه .... دو سه قلمش مونده بود با حقوق این ماه گرفتم ذبی : دیگه چی تکمیل شده ؟ فاطی : یه سری دمکُنی و دستکش که مامانم دوخته ، با یه پنکه ! ذبی : همونکه پارسال تو مسابقه بردی ؟ فاطی : آره چه حافظه خوبی داری ! ذبی : چند وقت دیگه باید صبر کنیم تا جهازت تکمیل شه ! فاطی : نمی دونم ...... اگه به حقوقم اضافه بشه ، فکر کنم 5 سال دیگه باید صبر کنیم . ذبی : یعنی سر جمع 8 سال فاطی : ماشالله حسابت هم خیلی خوبه آقا ذبی ، ماشالله ، ماشالله !...... خدا کنه بچه هام به باباشون برن ! ذبی : راستی فاطی ....... 8 سال دیگه بچه هامون چند سالشونه !؟؟ فاطی : نمی دونم ، باید همون موقع حساب کنیم ، الان نمی شه تخمین زد . شما هم چه صحبت هایی می کنی آقا ذبی ! حالا کو تا ما ازدواج کنیم ! بچه دار بشیم ! ذبی : چشم بهم بزنی تموم شده فاطی ! فاطی : چی، ازدواجمون ؟! ذبی : نه ، جوونی مون !!!!!!! فاطی : وای آقا ذبی شما فال بینی هم بلدی ؟؟!!خیلی خوب آینده رو می گی !!.......... من به شما افتخار می کنم ! . . فرمانده : ذبی غازقولنگی !!!! کنار اون میله ها چه غلطی می کنی ؟؟!! چرا صف جمع نرفتی ؟! جریمه ات اینه که دور خودت می چرخی و 30 دور کلاغ پر می ری ، انقدر که سرت گیج بخوره !!! بدو واینستا !!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 23:53 توسط ستاره قطبی
|
|
||