|
|
|
|
|
فوق برنامه 1: ا ه ه ه ه ه ه ه ، مردشور آخر هفته رو ببره !!! فوق برنامه 2: _یه جمله ی خیلی بی ربط_ دوست ندارم شمع باشم دخترا فوتم کنن . دوست دارم سیگار باشم رفقا دودم کنن! فوق برنامه 3: قانون دوم نیوتن : عشق در پسرها هرگز از بین نمی رود بلکه از دختری به دختر دیگر انتقال می یابد !!! فوق برنامه 4 : تنها ستاره ها هستند که از چشمک زدن منظوری ندارند ! فوق برنامه 5 : پلیس جلوی یه ماشین رو می گیره و می گه : چون از صبح اولین کسی هستی که کمربند ایمنی بستی برنده 58 هزار تومن پول شدی ، حالا می خوای باهاش چی کار کنی ؟ مرد میگه : میرم گواهینامه می گیرم . زنش سریع می گه : جناب سروان این وقتی اکس می زنه پرت و پلا می گه . بچشون از اون پشت می گه : بابا نگفتم با ماشین دزدی قاچاق نکنیم ؟ یه صدا از صندوق عقب میاد : از مرز رد شدیم یا نه ؟؟ فوق برنامه 6: یادتونه بچه بودیم می گفتین ایشالله عروسیتون ! حالا بزرگ شدیم ..... ، هیچ ربطی هم نداشت! فوق برنامه 7: بیشتر از این دیگه نمی تونم رئال بنویسم !!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 23:56 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی یک سیب سرخ از روی درخت افتاد و قل خورد و اومد کنار پام ، داشتم به تو فکر می کردم که رشته افکارم پاره پوره شد. سیب و ورداشتم و بو کردم ، بوی سیب می داد. یه نگاه به درخت بالا سرم و اتفاقی که افتاده بود کردم ، بین هزاران سیبی که ممکن بود از درختای جهان بیافته ، یکیش افتاد درست جلوی پای من !!!! چه معنی می تونست داشته باشه ؟ یعنی ممکن بود این یه نشونه باشه ؟ بعد از یک دقیقه مکث ، بلاخره فهمیدم چه اتفاقی افتاده بود!!!!!! اونجا بود که فریاد زدم و گفتم : اورکا ، اورکا ، یافتم ، کشف جدید رو یافتم!! کوهها خیلی قشنگ کشف جدید رو با من تکرار می کردن ، همه با هم یکصدا شده بودیم . سمفونی زیبایی شده بود : من و دشت و درخت و کوه و بارون............ قانون دهم نیوتن : و فی السماء رزقکم و ما توعدون . فوق برنامه :در مورد پست پائینی ،منظورم ماه رمضون بود ! تیلیت شدم انقدر توضیح دادم!!!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 13:7 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 11:1 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
(کلاس درس _ معلم در حال نوشتن تمرین _دانش آموزان در حال نت برداری از روی تخته) نسیم : باز فشارت افتاد پائین ؟ ندا : نه نسیم : پس چرا دستت می لرزه ندا: نمی دونم نسیم : ندا من کجام شبیه خراس ؟ صداتم داره می لرزه ندا : ول کن تو رو خدا حوصله ندارم نسیم : یه چیز بگم ندا : بگو نسیم : یه ربع مونده کلاس تموم شه (ندا یه لحظه تو نوشتن مکث می کنه) ندا : تمرینتو حل کن نسیم : چرا نمی ری رک و راست همه چی رو بهش بگی ؟ ندا : چی بگم ؟ بگم بهش علاقه دارم نسیم : خره امروز جلسه آخره ندا : من کاری رو که باید می کردم ، کردم نسیم :حتما باز رفتی به خدا گفتی ندا : خدا به همه چیز قادره نسیم : آره ، ولی .......... ندا :(بافاصله) قلبها دست خداست نسیم : ولی چرا من این کارو کردم نشد ندا : چون قسمت تو نبود ، ساعت چنده ؟ نسیم : اگه اینم قسمت تو نبود چی ؟ ندا : هیچی ! نسیم : یعنی چی هیچی !!! ندا : یعنی راضی ام به رضای خدا نسیم : ولی تو اونو دوست داری ندا (با قاطعیت ) من حرفامو دیشب زدم بهش ، اگه بخواد براش کاری نداره تو دلش بندازه. حالا هم انقدر حرف نزن ناراحت می شه ! نسیم : یعنی اگه نشه به همین راحتی می ذاریش کنار ندا : راحت تر از این حرفا......ساعت چنده ؟ نسیم : دقیق ، 7 دقیقه به 2 ندا : چرا این زمان لعنتی تموم نمی شه نسیم : اَه ، چرا نمی ره خودش مسئله رو حل کنه ، چه قدر لفت می ده ، ..... اِ ،ندا نگاش کن ندا : ( ندا بی حرکت سرش رو پائین نگه می داره) ترجیح می دم گوش بدم ، بگو نسیم : خیره شده به یه نقطه (ندا یه پارچه سبز رو محکم تو دستش فشار می ده و یه چیزی زمزمه می کنه) نسیم : چِت شد ، اون چیه تو دستت ندا: ساعت چنده ؟ نسیم : 5 دقیقه دیگه مونده ، ندا استاد قاط زده (ندا تو چشمش اشک جمع می شه ، یه چیزی بالای دفترش می نویسه ) نسیم : (داره نوشته رو می خونه) الهی رضاٌ به رضائک ، اینا چیه می نویسی ، دارم می گم استاد قاط زده استاد : خب بچه ها مسئله رو خودم حل می کن (استاد مسئله رو حل می کنه)(پایان تمرین) استاد : براتون آرزوی موفقیت می کنم ، امیدوارم تو همه مراحل زندگی پیروز باشید. من کاری ندارم اگه کسی سوالی داره می تونه بپرسه (همه ساکت شدند) نسیم : بگو یه کاری باهاش داری ندا : ساکت شو لطفا استاد : خب پس همتون رو به خدا می سپارم (استاد داره وسایلشو جمع می کنه) (نسیم و ندا در حال جمع کردن کیفشون ) نسیم : (با تعجب) MY GOD !!!! ندا : ( بدون اینکه به استاد نگاه کنه مکث می کنه ) چی شد ؟ نسیم : انگار استاد می خواد گریه کنه ندا : ( درحالی که پارچه سبز محکم تودستشه ) بسته نمی خواد چیزی بگی ( تقریبا همه بچه ها از کلاس رفتند بیرون_ استاد خداحافظی می کنه و از کلاس خارج می شه) نسیم : ندا از کلاس رفت بیرون ندا : ( با بغض ) دیگه مهم نیست .......(می شینه رو نیمکت) ندا : تو برو ، معطل من نشو ، می خوام یکم تنها باشم نسیم : باشه ، خداحافظ ، ولی زیاد نمونی ها ، زود بیا ندا : باشه نسیم : (نسیم در حال بیرون رفتن از کلاس ) اِ...سلام استاد (ندا یک هو کمرش صاف می شه ) خدا حافظ استاد ......... (استاد داخل کلاس می شه، از نیمکت ها می گذره و پشت ندا می ایسته ) استاد : دیشب چه غوغا کرده ای ، شوری تو بر پا کرده ای در سرزمین سینه ام ، دل را چو دریا کرده ای گاهی به مدم می بری ، گاهی به جزرم می کشی ای ماه پر افسون ، مرا پائین و بالا کرده ای ..... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 2:52 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
ستاره ام ........ ای درخشنده ترین و زیبا ترین نور عنایت شده ی خداوند بر من حقیر ........ و ای نمود لطلفت و ظرافت خلقت خداوند در تو .......... ای که کورسوی نورم را از بارقه های محبت و عشق تو دارم ، چگونه در این آبی بی کران ستاره ، خود را ستاره ای بنامم !!، حال آنکه تو خود منبع نوری و من منیری کوچک و خرد ! که گوهر وجودش را وامدار نو است ! ای که دستان نحیفت به قیمت دستان جوان من هزینه شد ................ دستان مهربانت را در دستان جوان و قدرتمندم بگذار ، تا محبت و ایثار در وجودم سرازیر شود ، و مس وجود ، جلایی دوباره بگیرد . عزیزم ، مادر م ، ستاره ام ............... . . . چه بد ستاره ای بودم من ، که فقط امروز را بهانه ای برای ابراز محبت به تو قرار دادم . وندانستم که کلید باغ بهشت ، از آن توست و در گرو محبت به توست ......... قصورم را ببخش و از گناهم در گذر ، باشد که خدا هم به لبخندی میهمانم کند ....... همیشه پایدار و باقی و منصور بمانی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 19:3 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
دوباره نشستم نقاشي كشيدم ،دوباره ديوونه شدم ، دوباره و سه باره مداد رنگي هامو حرومش كردم . دوباره يه دختر كشيدم مثل خودم ، دوباره يه آدم مجهول كشيدم مثل اون ، اينبار شاخه گلو دست خودم كشيدم ، مثلا كه از اون گرفتم ، براي دل خوش كني هم بد نيست منو راضي مي كنه ........ دوباره تو دلم ، يه پنج برعكس كشيدم ، اما ايندفعه كوچيكتر ،يه پنج بر عكس بزرگترم براي اون كشيدم، چه قدر بهش مي اومد ، به قيافه سياه و مجهولش ....... شرع كردم به رنگ كردن ، پنج برعكس اونو قرمز تر كردم ، براش سنگ تموم گذاشتم ، خودش اگه مي فهميد ذوق زده مي شد، قرمزي پنجش تو سياهي هيكلش بد جوري خودنمايي مي كرد . بايد يه فكري براي نقاشي بعدي بكنم ، ديگه واقعا مداد مشكيم تموم شد ، ولش كن ، نقاشي حالا رو بچسب كه تمام عيار شده ، از دفعه قبل قشنگ تر شده ، يعني مي شه تو نقاشي بعدي پنج برعكسو قرمز تر كرد؟ نمي دونم خدا كنه كه بشه . حالا نوبت قيچيه ، بايد برم قيچي بيارم . نه ........... يه فكر تازه ، حالا كه سنگ تموم گذاشتم ، بذار تا آخرش برم ، تا آخر ديوونگي ، مي رم چاقو بيارم ، با چاقو قلبشو در ميارم ، بايد مراقب باشم كه بيرون نزنم ، بايد تميز ببرم ، قرار نيست كليه اشم در بيارم كه ، فقط قلبش !!!!!!! اَه ، چه قدر اينجا شلوغه ، باز اين موچينو كجا گذاشتم ؟ حالا از لا به لاي اينهمه كاغذ خورده و مداد رنگي و قيچي و كبريت و شمع و فندك و ميل بافتني و فيوز و خمير بازي و گل هاي خشك پر پر شده و .............. بايد دنبال يه مو چين فكستني بگردم ، مرده شور خودمو اتاقمو يه جا ببرن . آهان پيداش كردم ، بايد مواظب باشم موچينو نزنم به كليه اش ، آروم فقط قلبشو بردارم ....... كبريتو مي كشم زيرش ، داره آروم آروم شعله مي گيره و مي سوزه ،احساس خوبي دارم . پنج برعكس هي مي سوزه ، من هي بهش نگاه مي كنم . دسته مو چين داغ مي شه ولي اهميتي نداره ، دوست دارم تا خاكستر شدن بهش نگاه كنم .پنج برعكس هي خاكستر مي شه ، من هي بهش نگاه مي كنم. باد مي زنه ........... پنج برعكس هي پخش مي شه تو هوا ،منم هي نگاش مي كنم ..................... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 15:29 توسط ستاره قطبی
|
|
||