|
|
|
|
|
سکانس اول (روز _خارجی_کوچه بالایی) داخل کوچه می شم ، هرچی داخل تر می رم ، بیشتر گم می شم ، کوچه غریب تر می شه ، معلومه که اینجاها رو اصلا نیومدم ..... تو جیبهام دنبال آدرس می گردم ، پیداش می کنم . ..... آدرس : بسم الله الرحمن الرحیم، مقصد انتهای کوچه پائینی ، سمت راست ........ حدس می زدم اشتباهی اومده باشم ، وسط کوچه می ایستم ، شروع می کنم به موعظه ی خودم : اشتباهی اومدم ، اشتباهی اومدم ، اشتباهی اومدم ، اشتباهی اومدم ، اشتباهی اومدم ، اشتباهی اومدم ، .......... سکانس دوم (سحر _داخلی _اتاق) پای سجاده نشستم ، بعد از نماز صبح ، شروع می کنم به تسبیح گفتن و ذکر : استغفرالله ، استغفرالله ، استغفرالله ، استغفرالله ، استغفرالله ، استغفرالله ، .................. (صجنه دیزالو می شه روی نماز ظهر ) بعد از نماز ، پای سجاده ، شروع می کنم به تسبیح و ذکر : استغفرالله ، استغفرالله ، استغفرالله ، استغفرالله ،.... سکانس سوم (غروب خارجی _کوچه بالایی) هنوز در وسط کوچه به همان حال ایستاده ام ، موعظه می کنم ، خودم رو ! اشتباهی اومدم ، اشتباهی اومدم ، اشتباهی اومدم ، اشتباهی اومدم ......، مردم در خیابان در رفت و آمدند . (مدیم شات روی ذبی و فاطی که در حال عبورند. _ می توانیم فقط صدای این دو را داشته باشیم_) ذبی : ببینم این ستاره زنجیری نیست که وسط کوچه وایستاده ؟ ! فاطی : چرا ! از صبح اومده وایستاده می گه ، آدرسو اشتباهی اومدم ، از جاش تکونم نمی خوره ! خدا شفاش بده ! ذبی : الحق که زنجیریه ! ....یکی نیست بره بهش بگه بنده ی خدا !! ......، اگه اشتباهی اومدی ، ...خب اول از همه باید از اون کوچه برگردی !!! ........... تا برنگردی که گفتنتو آدرس داشتنت ، به درد عمه ات هم نمی خوره !!!! فاطی : حالا تو چرا انقدر حرص می خوری ؟! دوست داره تا یه هفته اینجا وایسته ! الکی که بهش نگفتن زنجیری ، خب یه تخته اش کمه دیگه ، ....بیا بریم ، بیا واینستا .... سکانس چهارم (شب _ داخلی _اتاق) پای سجاده ، بعد از نماز مغرب ، شروع می کنم به تسبیح و ذکر : استغفرالله ، استغفرالله ، استغفرالله ، استغفرالله ،............. فوق برنامه 1: در بخش فیلمنامه ، آفتابه مسی بلورین ، اهدا می شه به بهترین فیلمنامه ، برای فیلم "روزمره گی در چهار سکانس" به خانوم ستاره قطبی ، ...... تشویقشون بفرمائید !!! فوق برنامه 2: در بخش اولین بازیگر زن ، آفتابه مسی بلورین ، اهدا می شه به بهترین بازیگر زن ، در فیلم " روز مره گی در چهار سکانس " به خانوم ستاره قطبی ، در نقش ستاره زنجیری ! ........... تشویق !!!!! بزن دست قشنگه رو ....... شله ... شله ...شله ..... فوق برنامه 3 : حال می کنید ، تمام جوائزو امسال خودم جارو کردم بردم !!! فوق برنامه 4 : گناه می کنم ، به همین راحتی ! ... در مقام مخالف با خدا جلوس می کنم ، به همین سادگی ! ، بعد ذکر می گم ، به همین خوشمزه گی !!!!! خانم ، آقا ، شما کلید این قفل رو ندارید ؟! نمی دونم چرا تازگی ها این زنجیر ها انقدر سنگین شده !! .... از زمان احمدی نژاد به اون ور ، زنجیرها رو هم سنگین تر می سازند !!!! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 18:49 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
روبروی دریا ایستاده ام ، باد می وزد ، موها بالا و پائین می رود ، نمی دانم چرا روسری سرم نیست ، انگار اصلا برام مهم هم نیست ، خیره نگاه می کنم ، صدای مرغ دریایی می آید و نمی آید .... شاید توهُم امواج است و شاید هم نیست !!! باز هم این گنگی همیشگی !!! شاید قرار است کسی برایم گل بیاورد ، چون دوباره فضا خاکستری ایست ، خوب که نگاه می کنم می بینم آب هم نقره ایست ............ به اطراف نگاهی می اندازم ، هیچ گل زردی در اطراف دیده نمی شود ! . آن طرف تر پلی ایست ، که تا کرانه ی دریا کشیده شده است ، وسوسه انگیز است ، وسوسه ی گذر از پل ، که مادام در گوشم می گوید برو ، برو ، برو ..... تا حالا از روی دریا با پل عبور کردی ؟ ،وسوسه این را بهم می گوید !! این می شود که راه می افتم ، راه می افتم و رد می شم ........... عبور می کنم ، عبور می کنم ، عبور می کنم ..... هر چه عبور می کنم پل باریکتر می شود ، عجب معماری عجیبی !!! ، شاید آخرش یک مسابقه است ، شاید یک دوربین مخفی که در انتها باید بهش لبخند بزنم ، باید سعی کنم عکس العملی خلاف واقع نشان بدم ، شاید یک تفریح است و باید در آب بیافتیم و با خوشحالی بخندیم . به آب زیر پا نگاهی می اندازم ، آب سربی ایست ، همچنان ، با همان امواج . عبور می کنم ، آب مواج تر می شود ،پل نیز باریکتر ، سرب ها بالا و پائین می روند ، و زیر پوسته ی نقری شان ، گویی مذابی سرخ رنگ هویدا می شود ! باد شروع به وزیدن می کند ، موها پریشان می شود ، آب خروش می کند ، آب که نه ، به ناگاه مذاب !!!! . دل به لرزه در می آید ، قرار نبود مذاب شود ، ترس ، باز هم ترس جاهای موهوم به سراغم می آید ، همان فوبی وحشتناک همیشگی ..... به غلط کردن می افتم ، اما راه زیادی پیموده ام ، نمی دانم برگردم یا ادامه دهم ، وسوسه می گوید برو جلو ، آن جلو خبرهایی است ، وسوسه نیست، ولی یه چیزی می گوید بروم !!! با احتیاط می روم ، مذاب خروش می کند ، قُل ، قُل ، قُل ، حباب است که می ترکد و جان را می ترکاند !!! . به ناگاه پل تمام می شود ، در اوج ناباوری ، باریک و ناتمام !!! ایستاده ام ، نه به دلخواه ، که پاهایم جفت شده اند ، می ترسم حرکتی اضافه کرده باشم و .... چند میلی متر به عقب بازمی گردم ، ...به ناگاه پشت پاهایم یه جسمی برخورد می کند ، شخصی پشت سرم ایستاده ، مانع بازگشتن می شود ، اشک در چشمانم حلقه زده ، حتی برای دعوا کردن هم جایی نیست ، به التماس می گویم که راه بازگشت بدهد ، گرچه برای آن کارهم جایی نیست !!!! . نگاه می کند و می گوید برو ، ...پرو جلو ، چاره ای نداری ! به ناگاه صداهای موهوم دیگری نیز شنیده می شود ، که تشویق می کنند بپرم ، همه صف به صف روی پل ایستاده اند تا چشم کار می کند ، تا همان انتها ، ..... التماس می کنم .... حوصله ی جماعت سر می رود ، همه اعتراض می کنند که بپرم !!! من چه کار کرده ام ؟؟ .... این چه اصراریست ؟؟ ...... حتی برای فلسفه بافی هم وقت نیست !!! ...... حباب ها می ترکتد و دهان باز می کنند ............ . شخص پشت سر با تلنگری می خواهد من را پرتاب کند ، پایش را سفت چسبیده ام ، بی آنکه جنسیت برایم اهمیتی داشته باشد . پا را به شدت تکان می دهد ، مثل سگی که پاچه گرفته است، من را این طرف و آن طرف می برد ، نا خن هایم رد به جا می گذارد و دست آخر پرتاب می شوم ...............به سمت مذاب!!! . در زمین و آسمان ام ، که شیطان را می بینم ، خنده ی مستانه سر می دهد ، عجب دوربین مخفی ای !!! این خنده ها ، ..... یاد جمله یی می افتم ، ...... گمشید سگان!!!!!!! نمی دانم کجا شنیدم اما آیه ی قران بود ۱ که در قیامت با حالی نزار به خداوند تعالی عرض می کنند که شیطان ما را فریفت و ما بی گناه بودیم ، در این حال خداوند عرضه می دارد : گمشید سگان ، شیطان تنها شما را دعوت به گناه کرد ، و این شما بودید که با اراده خود دعوت او را پاسخ گفتید . به همین راحتی ! فوق برنامه 1 : "اخسئوا فيها و لاتكلمون ........... "(مؤمنون/108) فوق برنامه ۲ : بین مسلمان و کافر شدن فاصله ای نیست ، مگر به اندازه ای که نماز واجب خویش را عمدا ترک کند ، یا سستی نماید . و نخواند . پیامبر اکرم (ص). |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 2:53 توسط ستاره قطبی
|
||
|
|
|
|
|
نگاه خیرمو از پنجره دوخته بودم به حیات ، حیات بدجوری سوت و کور بود ، بلاخره از این تردید لعنتی خلاص شده بودم . امروز خیلی آروم بودم . ذهنم شلوغ نبود ، اما صدای کلاغ ها مدام تو گوشم می پیچید ، انگار داشتن به مغز من نوک می زدن ، هر چی سرم رو بیشتر می گرفتم ، بیشتر نوک می زدن ! گاهی وقتها کلاغ های پائیزی دیوانه کننده اند .............. دوباره، یه لحظه به این فکر کردم، که شاید بشه یه فرصت دوباره به خودم بدم ، شاید اگه سعی مو بکنم بتونم .......... اما باز داشتم تردید می کردم ..........خودم می دونستم که سعی بی فایده اس ............... چه قدر خوبه که ادم بعد اینهمه مدت کار رو یکسره کنه . اینجوری خیالش راحت تره ، اینجوری رها تره ، اینجوری دیگه نه خودش مغز خودش رو می خوره نه کلاغ ها ................ با قدم های محکم تر رفتم چاقو رو آوردم ، باز کنار پنچره ایستاده بودم ، کلاغ ها به جستجوی غذا ، شاخه ها خشک درخت رو لی لی می کردن . زمستون بد روزگاری می شه برای کلاغ ها ، هیشکی بهشون رحم نمی کنه ، حتی خودشون ........... . چاقو رو محکم فرو کردم تو سینه ام ، سینه ام شکافت برداشت ، یه شکافت عمیق ، مراقب بودم که چاقو به قلبم نخوره !!!!!!! اطراف قلبو بریدم ، قلبو گرفتم توی دستم . اولش آروم می تپید ،ولی بعد مثل قطار ،انگار که رسید به ایستگاه اخر ،از حرکت ایستاد...... پنجر رو باز کردم قلب رو گذاشتم کنار پنجره و در رو بستم . هوا خیلی سرد بود . کلاغ ها هجوم اوردن سمت پنجره ، منظره آرامش بخشی بود ، احساس کردم برای اولین بار به درد خوردم . همیشه همینطور بوده : قلبی که نتونه عاشق بشه ، به درد طعمه کلاغ ها می خوره !!!!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 16:20 توسط ستاره قطبی
|
||
|
|
|
|
|
_چه قدر زود گذشت ، انگار همین دیروز بود که کلی سماجت به خرج دادم و صغری کبری چیدم تا منو تو ادلیستت جا بدی !!! چه خوب یادته ! _ از بس که سرسخت بودی !! تو هم طبق معمول از همین سرسختی ایم خوشت اومد !!! _خب آره دیگه ! این جمله خیلی تکراری شده ! یه چیز دیگه ببافید ! _دست شما درد نکنه داشتیم ؟! ... ولی جدا از این حرفا خیلی خوشحالم که الان روبروی منی ! بعد یکسال ! فکر نمی کردم تو دنیای وبگردی کسی مثل تو پیدا بشه ! منم فکر نمی کردم با یه آدم مخترع روبرو بشم ! تو خیلی ادم عجیبی هستی ! _ نه به اندازه عجیب بودن تو !! نمی دونم ... شایدم قضیه ی دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش ایده !!! آدمای عجیب هم بلاخره می گردم خودشونو پیدا می کنن دیگه ! شاید هم ! _از آخرین نوشته ات چه خبر ؟! فعلا دارم می نویسم ، هنوز تموم نشده ! اخلاق منم که می دونی تا تموم نشه راجع بهش حرف نمی زنم ! مثل تو ! ... _ بی صبرانه منتظرم تموم بشه ! و اولین خواننده اش خودم باشم . اما تو به من نگاه نکن ، ترجیح میدم راجع به آخرین اختراعت بدونم!اقلا میزان پیشرفتشو! _چرا باید بهت بگم ؟ چون من خیلی طفلکی ام ! _(لبخند) قانع شدم ......اتفاقا امروز قصد دارم راجع به همین باهات حرف بزنم . راست می گی ؟؟ _ آره . به خاطر همینم امروز اون جای همیشگی نیستیم!! اینجا یکم خلوت تره ! ربطی داره به اختراعت ! ؟؟ _آره لابد تو سکوت کار می کنه، فکر کنم اختراعت با وجود من خراب بشه !
_ قبلش می خوام یکم باهات درد و دل کنم . گوش می کنم عزیزم ، بگو .... _ می دونی ..... من از بچگی دوست داشتم افکار آدمها رو بخونم ! این که تو مغزشون چی می گذره ! کیا راجع به من چی فکر می کنن ! چه کسایی منو دوست دارن ! چه کسایی نارو می زنن! چه کسایی خائن اند !! نمی دونم ..... وسوسه اش هیچ وقت منو رها نکرد ...... اینم یکی از خصلت های عجیبت !!! _لطفا تو حرف من حرف نزن !! چه قدر این جمله رو به من می گن ! _پس انقدر حرف نزن که بهت نگن ! باشه ... ولی هیچ وقت انقدر تند نگفتن ! _ امروز حال می کنم یه کم تند بگم .... تو حالت خوب نیست . _درست حدس زدی . خوب نیستم ...ببخشید ! حالم یه خورده گرفته است ..... ترجیح می دم فقط بگم ... حالا گوش کن ...
من از بچگی عاشق کف بینی و فال و رمالی بودم ! اما اونها هم همه اش دروغ بود . هیچکدومشون حرف واقعی نمی زدن ! این شد که مدتها روی یه پروژه، تحقیق و کار کردم ! روزها و ساعت ها ! فقط به خاطر اینکه از دو رنگی حالم بهم می خورد ! از اینکه فکر آدمها یه چیز دیگه باشه ! اما ظاهرشون !!! البته اشتباه می کردم ... چون خیلی کم پیدا می شه همچین آدمی ! بعد از اینکه دستگاهم رو اختراع کردم ! مگه اختراع کردی ؟؟؟!!! _ لطفا خفه شو دارم حرف می زنم چی ؟؟ _ ببخشید .معذرت می خوام !.............آره اختراع کردم .... چند سال پیش . دستگاهی که افکار رو به تصور می کشه !!!
اوایل که به کارش انداختم ! تا یه مدت افسرده بودم ! حالم از آدمها بهم می خورد ! از افکار احمقانه و پلیدی که داشتند ! از ذهن پست و کثیفی که پشت چهرشون بود ! از تخیلاتی که _آزادانه_ مثل لجن همه جا پراکنده می کردند .... یه روز بعد مدتها زدم دستگامو خراب کردم دیدم داره زندگیم مختل می شه ... بعد ازاون دیگه بدون دستگاهم به همه بدبین بودم ... هر کسی رو روبروم می دیدم که باهام حرف می زنه .... می گفتم لابد اینم یه خریه مثل بقیه ! مثل همه فکر کثیف به ذهنش می رسه ! فکرای سادیسمی ، مازوخیسمی ، پارانوئیدی ، بدبینی ، زیر آبزنی ، زندگی خراب کن ......... چه می دونم ! فکر کن چه قدر ظرفیت می خواد که همین فکرا به تصویر کشیده بشه !!! چیه ؟ ... چرا رنگت پریده ؟! حالت خوب نیست ؟.... می خوای بریم .... می خوای ادامه ندم ؟؟ فکر کنم فشارت افتاده ...... یه دقیقه صبرکن از این گارسونه آب قند بگیریم ! (آب می پاشه تو صورتش) خوبی ؟ آره .... _چرا ینجوری شدی ؟ یکم ظرفیت داشته باش دختر .... ما رو باش با کی اومدیم درد و دل کنیم ! تو که با شنیدنش انقدر پس افتادی ، پس ببین من توی این سالها با دیدنش چی کشیدم !!! ....بگم ؟ بگو .......
_ کجا بودم ؟ ..... آهان اونجا که بعد از اینکه دستگاهمو خراب کردم ! باز اوضاع خودم بدتر شد که بهتر نشد ...... .. یه شب نشستم با خودم دو دو تا چهارتای منطقی کردم ! گفتم ، خب چرا انقدر دارم دنیا رو سخت می گیرم ! بلاخره هر آدمی برای خودش فکر و خیال هایی داره ! خب گاهی اوقات انکار ناپذیر هم هستن، در ثانی با این دستگاه که چیزی عوض نمی شه ! همه ی مردم دارن راست راست می چرخن و هر جور هم که بخوان فکر می کنن ! آزاد ِ آزاد ...... چه کاریه که من انقدر خودمو به رنج و سختی بندازم ! هر کسی تو کل عمرش بلاخره یه وقتهایی فکر بد می کنه ! بماند کسایی که کلا بد فکر می کنن !!! این شد که تصمیم گرفتم یه کاری بکنم ! می دونی من الان 28 سالمه ! بمب استعداد و خلاقیت بودم ! اما هنوز کار ندارم ! منم بلاخره باید یه کسب درآمدی می کردم ! بلاخره منم می خوام زن بگیرم ! با دست خالی که نمی شه !..........
این شد که تصمیم گرفتم برم سراغ فکر آدمهای یه کم مهم تر ! یا اقلا آدمهایی که بیشتر ادعاشون می شه یا مثلا کسایی که تو عوام از وجهه ی بهتری برخوردارند !! توی دنیای مجازی هم تو طرفدار زیاد داشتی ! هم شیطونی ! هم مهربون ، هم خوش رو .... بعدا هم فهمیدم که کلا دوست و رفیق هم زیاد داری ! دانشگاه ، فعالیتها ی جنبی ! کلا آدم اکتیوی هستی ! حیف که بعضی وقتها گاف های بزرگی دادی ؟؟!!..... بهتری ؟؟ ...آقا میشه یه لیوان آب دیگه بیارید ! من به تو حق می دم ! فکره دیگه ! هم آزادیش دست خوده آدمه .. هم کسی بهش دسترسی نداره !! کی فکرشو می کنه که یه روزی گیر یه خری مثل من بیافته !!!!! س: اینایی که گفتی هیچ کدوم امکان نداره ! ... یا من دارم خواب می بینم ... یا تو داری یه شوخی مسخره با من می کنی که منو امتحان کنی !!! _ عجله نکن عزیزم ! همه چی بهت ثابت می شه !!! مثل محشر !!
توی یه کتاب روانشناسی خوندم که یه سری از مریضا هستن که همه اش فکر می کنن افکارشون از طریق بلندگو همه جا پخش می شه ! برای همین هیچ وقت از زیر پتو بیرون نمی آن !!! نصف عمرشون رو زیر پتو زندگی می کنن!!! خیلی زجر آوره نه ؟؟ خب .... اینم از لپ تاب من !!! ای بابا ... این زیپِ کیف گیر کرده !!! آهان ..باز شد !!! فکر کدوم روز رو می خوای برات بذارم !!! کم شرم ترین فکرت چی بوده ؟ بگو همونو می ذارم !!! آهان پیداش کردم ..... اینم .... از .... پلی !!!! این صفحه ی مونیتور اینم تو!!!! (سکوت ......... چشمها از حدقه بیرون زده ...... سکوت .....) مَن .... مَن .... اینها ..... مَن !!!! امکان نداره !! (در لپ تاب رو می کوبه به هم ) کثافت ِ آشغال ِ رزل ِ عوضی ِ گوه ه ه ه !!!!! می زنم لپ تابتو می شکونم ......... _ او ... او... او.... سی دیش اینجاست ! کامل ! ... بیخود خودتو خسته نکن !!! با پولی که بهم می دی انقدر گیرم میاد که باهاش دو تا لپ ناب دیگه بخرم !!! خدا می دونه دیگه چند تا از این فکرا عملی شده !!! بلاخره هر عملی ، زمینه می خواد !!
فکر کن این سی دی به دست پیش نماز نمازخونه دانشگاه برسه !!! صبحی داشتی باهاش حرف می زدی !!! خب طبیعیه سوال داشتی ازش ! بلاخره آدم همیشه که بد نیست !!!...... وای اگه سوسو بفهمه ، چی می شه !!! گلابو بگو !!! آقا سجاد و بگو !! مامانو بگو !! از همه مهم تر "بابا " خانم ابراهیمی ، مرضیه کاظمی ، بابای مرضیه هم می شناستت ، اون دختره صابری ! اون روز به موبایلت زنگ زد ، چه قدر هم ارادت داشت ، مسئول...... دانشگاه بود ... اوه اوه اوه فهیمه رو بگو ! تمام لینکات !! خلاصه که خیلی ها رو بگو !!!!!! گذاشتنش تو اینترنت مثل آب خوردنه !!!! ...... تو داری گریه می کنی ؟!! ... نکن این کارو دلم می گیره !!! چه قدر معصومانه گریه می کنی ستاره ! .... ناجور دلت می شکنه !!! ببین دل کیو شکوندی این بلا اومده به سرت !!
س : فکر آدم یه امر کاملا خصوصیه ... تو حق نداشتی ....... توی یه کتاب دینی خوندم که یکی از عذابهای اون دنیا تو عالم محشر اینکه ماهیت همه برای همه رو می شه و همه هم همدیگرو می شناسن !! چه فرقی می کنه چه الان چه اون دنیا !!! تازه تو الان یه فرصت داری ! می تونی بخری ایش ! من رازنگه دار خوبی ام !!! فکر می کنی چه قدر بیارزه ؟؟!! قطعا خیلی !!! تو اون کتاب نوشته بود ! آدما به خدا التماس می کنن که دیگه بسته !! ما رو ببر جهنم !! حاضریم بریم ولی دیگه اینجا نباشیم !!! این حرفا چیه ... ولش کن ..... بذاریه تِرَک ِ دیگه برات بذارم ....... تو رو خدا این کار رو نکن ..... تو رو به ابولفضل ..... تو رو به اما حسین ..... تو رو به هر کی دوست داری ................... . ستاره .... ستاره بیدار شو ..... بیدار شو..... چرا اینجوری می کنی ؟ ... چی داری می بینی ..... پاشو اذان صبحه ....... (نفس های تند _ احساس خفگی _ ترس _ آبرو _ عرق سرد _گیجی _ صدای اذان_ گریه _ گریه _ گریه _ گریه ..............) فوق برنامه 1 : به اندازه تمام عمرهای کرده و نکرده ام _به خاطر سکوتت_ شکر ! فوق برنامه 2 :2 روزه دارم به این موضوع فکر می کنم و به تنم رعشه افتاده !!نمی تونی درک کنی چی می گم!! فوق برنامه 3: احیانا لزومی نداره که بگم داستان تخیلی بوده !!!؟؟؟ IQ دوستان بالاست دیگه !!! فوق برنامه 4: البته فقط داستان تخیلی بود ! دستگاهش خیلی وقته اختراع شده !!!! به موقع اش هم به واقعیت می پیونده !!! فوق برنامه ۵: به نظر شما ، بین شخصی که گناه می کنه ! با کسی که فکر گناه می کنه ! با کسی که اصلا اون فکر رو هم نمی کنه ! فرقی نیست ؟؟؟!!!! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 19:18 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
ده دقیقه ای می شه که همینطور داره خیره نگاه می کنه . شاید از صبح دوبار بیشتر پلک نزده . عین احمق ها . عین دیووانه ها .عین منگ ها ، عین ابله ها ، عین همه چی ... فارغ از هر جیغ و شیون و هیاهو ! فقط به سنگ قبر نگاه می کنه ! حتی آدمهای اطراف که عربده زنان خودشون رو به خاک و خل می کشند و بلند می شن ، براش یکسری حرکات تار اسلاموشن بیش نیستند ، انگار تو گوشش شمع چکوندند ، حتی صداها هم براش محو اند !
بازم سنگ قبر ، جوان ناکام ، دوشیزه ، سال فوت ، سپیده .... سپیده .... سپیده .... چه اسم آشنا و غریبی ! دوشیزه !!!!، .... یاد کارت عروسی می افته ، دوشیزه سپیده امجدی ...... کارتی که هفته پیش دریافت کرده بود ! نمی دونست گریه کنه یا نه !
دلش برای پسر خیلی سوخت ! پسری که به زور از تو قبر در آوردنش ! مدام چهره خودش ، روی چهره ی پسر دیزالو می شد ! الان اون باید جای پسر می بود .
یاد پارسال افتاد ، که خبر نامزدی دختر رو براش آوردن ! یاد بیمارستان ، بستری ، افسردگی ، فلوکسیتین ، دوز ، بالا ، پائین ، داغون ، لاغر ، نحیف ........
یاد دوسال پیش افتاد ، خواستگاری ، برو ، بیا ، خواهش ، گل ، نه ، بله ، زیر لفسی ، گریه ، تمنا ، عشق ، خراب ، داغون ، بازم عشق ، بازم عشق ، بازم عشق ...........
یاد هفته ی پیش ، کارت عروسی ، دوشیزه سپیده امجدی .....، خنده ی تلخ ، انتحار ، آب پاکی ، پایان ، ذوب ، آب ، یخ ، کارت ، اشک ، خیس ........ . رفته بود پرده ی عروسی شو بگیره برای نصب که ناقافل مرد !!!! مُرد و نامزدشو توی یه امتحان سخت گذاشت !..... به همین سادگی !! با اینهمه عشق و علاقه کفر نگه خوبه !!! که اگه من بودم می گفتم !!! به همین سادگی !! . پسر رو از قبر بیرون میارن ! .... با رخت عزا .... جای من !!!!
من اما همچنان خیره............... ، از قبر دور می شم ! متعجب ، گیج ، منگ ،..... اینجور موقع ها آدم باید خوشحال باشه یا ناراحت ؟! دستم رو می ذارم تو جیبم ، پامو می ذارم رو قبرا و رد می شم ، فکر می کنم ... فکر .... به همه چی ! به بلاهایی که توی این دو سال سرم اومد ، به اتفاق امروز ، به اون پسر ، به حماقتم ! به حکمتش ! اولین بار بود که به خاطر دست ردش ، به سینه ام انقدر راضی بودم ! کی می دونه چه حکمتی تو کارته خدا ؟؟؟؟ فوق برنامه 1 : این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده ! تجربه ی یکی از نزدیکانم که برای همیشه آویزه ی گوشم کردم !!! فوق برنامه 2 : امروز شنیدم ، شب هفت پدر بزرگشه ! (یه بنده خدایی)شب قدر قول داده بودم دیگه نشناسمش ! اصلا برام مهم نباشه ! دلم نیومد ! یه کم هم شیطنت کردم . می خواستم ببینم ، یه روز که نمی خنده و مرض نمی ریزه چه جوریه ! می خواستم دلم خنک شه ، به تلافی اذیتاش و اون خنده های مسخره اش !!!! این آخری ها خیلی مشمئز کننده شده بود ....... با اکراه زنگ زدم ... صداش از ته چاه می اود ! یه آن دلم سوخت .... تسلیت گفتم ! بی حال تر از این حرفا بود ! فکر کردم بازم فیلمشه ! دختر دیده داره لوس می کنه خودشو ! گفتم هرچی عمر اون بود بقای عمر شما باشه ! یه ناله زد و گفت : ایشالله داغ عزیر نبینی ! ..... یهو بند دلم پاره شد ! (اینجور موقع ها چی می گن؟؟! مرسی ؟ بهش می گم ؟ باشه ؟) خلاصه که هیچی نگفتم ! یعنی زبونم بند اومده بود ، چیزی نداشتم که بگم ... داغ عزیز ! بعد که قطع کردم فهمیدم تو بغل خودش جون داده ! خدایا از این امتحانا با ما نکن ! حکمتتو شکر . فوق برنامه 3 : لطفا راجع به فوق برنامه 2 فکر بد ننمائید ! (حکمتو بچسب! چی کار به بقیه اش داری !) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 0:32 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
من نباید بخوابم ، باید مقاومت کنم ! وای داره چشمام بسته می شه ! نباید بخوابم وگرنه وضوم باطل می شه ! اگرم باطل بشه دیگه نمی تونم وضو بگیرم ، تازه ماسک صورتم رو برداشتم ، کرم زدم ، روش پنکک زدم ، روش تثبیت کننده زدم .... مگه می شه پاک کرد ؟؟! تازه اونجا هم که صابون نیست !.......... آخه توی این ترافیک .... آدم خوابش می گیره .... اذانم که هنوز نَ.... دا........ده ......(خواب) بلند شو رسیدیم ............ صدای دارامب درومب ، رقص نور ، فرش قرمز ، مشعل آتیش ...... My God !!!! چند ساله من از تمدن عقب بودم !!؟؟ از ماشین پیاده می شم که پام پیچ می خوره با سلام و صلوات خودم رو داخل باغ می رسونم ، بعد از سه ربع آماده شدن ، می خوام بیام داخل جمع ، که سر و کله سوپر ایگو پیداش می شه ! اذان داده نمازتو بخون ، بعد برو !......... الان می گی ؟ می مردی زودتر بگی ؟! بزنم تو سرت ؟ دیگه مگه می شه وضو گرفت ؟ 7 قلم می فهمی یعنی چی ؟ ! نمی فهمی دیگه ! گمون نکنم اصلا تاحالا عروسی رفته باشی ! حالا با من بیا بلکه اینها رو ببینی کم به من گیر بدی ! می بینی که الان نمی تونم کاری بکنم ! هنوزم که قضا نشده . داخل جمع می شم ، هم صدا بیشتر می شه ، هم نور های رنگ و وارنگ .... خدا به خیر بگذرونه ، الانه که حرف و حدیث ها شروع بشه ..... شروه شد . اولین نفر : به به چه عجب ، ما شما رو بلاخره زیارت کردیم ؟! وای ی ی ی : ستاره رو ببین ! چه قدر لاغر شدی ؟ بابا چه قدر درس می خونی ، یکم افتخار بده تشریف بیار ! کجایی تو ؟ چه قدر تغییر کردی ! هیچ معلوم هست کجایی ما فکر کردیم ازدواج کردی رفتی ای وای ، این ستاره است ، اصلا نشناختم ، می دونی از کی نیومدی ؟! غصه نخور بابا نوبت تو هم می رسه !!!! بلاخره از دست جماعت خلاص می شم و با این پاشنه ها خودم رو به صندلی مربوط می رسونم ، تا دوباره نیافتادم جلوس می کنم . تقریبا همه نیمه عریان اون وسط دارن شلنگ تخته می ندازن ..... خندم می گیره ول کن بابا ..... شام و میوه تو بخور تا عروسی تموم بشه دیگه ..... خیارو برمی دارم ، پوست می کنم ، در حال خوردنم که یهو می پره تو گلوم هنوز دومین خیارو نخوردم . My Goddd!!! کله ی سوپر ایگو رو می گیرم خفتش می کنم !!! ببین ،..... دارن جلوی داماد با اون فضاحت می رقصن ! اونوقت تو .... تو این شلوغی گیر دادی به آستین من !!! آدم بزنه فکتو بیاره پائین !! سوپر ایگو : من که کاری ندارم ... ولی خودت چند وقت پیش تو وبلاگت نوشتی که حکم خدا با قول و عمل اکثریت تغییر نمی کنه !!!!!! . تازه نمازتم نخوندی ! گفته باشم ! من رفتم ! . عروسی تموم می شه ! بعد کارناوال بازی می کنن که عروسو بذارن خونه اش .......همون رقص نور و ........ اما قاطی ! و اینجاست که ما غلاف می کنیم .... و دیگه به خونه میائیم! به شدت خسته ام با تمام خستگی داره نماز می خونه ................ نماز من امشب قضا شد !!!! به خاطر .......... نمی تونم بگم بخاطر چی !!! شرمم می شه ! سوپرایگو رو خوابوندم .... طوری که دیگه بلند نشد.... تا یه مدت اصلا محلم نذاشت !!! انقدر که تا چند روز منت کشی کردم ! وجدان، مثل بچه ی آدمیزاد می مونه ! بودش یه دردسر ، نبودشم یه درد سر ...................... خدا هیشکی رو بی وجدان نکنه !!! فوق برنامه نداریم !!!! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 23:41 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از اینکه متوجه شدم سوپر ایگومو کسی نمی خره ! خیلی افسرده شدم .... برای همین منتظر بهونه ای شدم تا یه روزی دخلشو بیارم .... این شد که طی ماجرایی کشتمش !!!!!!! متن زیر رو در غیاب سوپر ایگو نوشتم . .... آزاد ِ آزاد ِ آزاد .... (یعنی نه وجدان توش دخیله ، نه اخلاق ، نه شعور ، !!!نه هیچی !!) . دیروز توی سالن دانشگاه داشتم چرخ می زدم و پی گیر کارهای همایش و تعیین روزهای تمرین و دیدن دم ِ آقای کی اک و انتخاب بازیگر و ...... این حرفا بودم که چشمم خورد به یه آقای پسر گلی که هر چی از آقائی ایش بگم کم گفتم !!! چند بار به بهونه خوندن بُرد ، رفتم اون نزدیکا تا کمی در راه رضای خدا چشم چرونی کنم ! همینجور که داشتیم می چریدیم ، همیشه اینجور موقع ها روحمون رو گُه مرغی می کنه می ره پی کارش . انقدر بغل گوشم حدیث و آیه آورد ، که مجبور شدیم به شیطون ضد حال بزنیم و از چریدن منصرف شیم . استغفراللهی بالا انداخیتم و مثل بُز اَخوش ، افسار را کج کردیم و به مطالب بَرد آن طرف تری نگاه انداختیم . . همون لحظه که کانال نگاه رو بستم ! شیطونم بیکار ننشست و ، سنسورهای گوشمون رو فعال کرد !!! بلا تشبیه .... بلاتشبیه ، ولی صدا که نبود ...... کآنه صدای وحی بود که انگار به این دل بی صاحاب داره نازل می شه ! . باز ما اومدیم ، دو کلوم به ندای آسمانی گوش بدیم !!!!!سوپر ایگو سر و کله اش پیدا شد ! انقدر چَک تو گوش این وجدانم زد و چپ و راستش کرد که بلاخره خودم از رو رفتم ! این شد که خیلی محترمانه از شیطان اعظم عذر خواهی کردم و گفتم گویا فعلا مجالی برای هوس رانی نیست ، انشالله اگر خدا بخواهید بعدا خدمت می رسیم ...(صاحاب تشریف باشید !!) دوباره سر ِ خر را کج کردیم و اینبار روانه وضو خانه شدیم ......... وضو گرفتم و استغفرلله غلیظ تری قورت دادم و کانال چشم و گوش را کلهم تعطیل کردمو ، مثل بچه ی آدم راهی نماز خونه شدم اینجور موقع ها یک کمی چاشنی تخیل هم می زنی تنگشو ....... حالی به حولی !!!!! همینجوری داشتم تخیل می کردم که لبخندم بازتر و بازتر شد ، انقدر که نزدیک به شکفتن بود ... که یهو دست سنگینی محکم خورد توی دهنم !!!!! تا اومدم ببینم کدوم آدم بی شعوری بوده !! دیدم بببببببله ! جناب سوپر ایگو هستند ددددد، طبق معمول !، اصلا فکر نمی کردم به فکر و ذهن آدم هم کار داشته باشه !! فضول ِ عوضی !! انقدر نصیحت کرد و گفت و گفت و گفت و گفت :............................................. تا دهنمون رو با آسفالت خیابون یکی کرد !!!!!!! اینجا بود که منم زدم زیر گریه ، حالا گریه نکن ، کی گریه کن ! _ آخه نامسلمون ! من که هر گهی اومدم بخورم تو نذاشتی ! هر دفعه هم که هر لذتی و هر کاری رو کوفتمون کردی .............. خب باشه اصلا حق با تو ! نه نگاه می کنم ، نه گوش می دم ، نه فکر می کنم ، کلهم کانال گناه رو می بندم .... ولی اگه واقعا مردی ، وجدان داری ، انسانیت سرت می شه ، خب اقلا سفارش منو پیش خدا بکن که لااقل حاجت بده ! اگرم مرد نیستی ، وجدان نداری و انسانیت سرت نمی شه ، ....... پس گمشو کنار بذار خودم حرفمو به خدا بزنم !! _ خدا جون من که به خاطر تو ، از اینها که هیچی ، از خیلی چیزهای دیگه هم گذشتم و می گذرم ، پس اقلا خودت یه فکری به حال من بیچاره بکن ! مگه من چند سالمه ؟ منم مثل خیلی های دیگه جوونم و.......... اگه حاجتم نمی دی اقلا ختم به خیر کن .......... خلاصه که یه کاری بکن ! من نمی دونم 1 هر گلی زدی به سر بنده خودت زدی ! ببینم چی کار می کنی ! از نماز خونه زدم بیرون ، داشتم می رفتم که یه نفر با صدای سلندیون صدا زد : خانوم (بیب) ! می شه چند لحظه صبر کنید ! _ خدا جون چاکرتم ، خب زودتر می گفتی می اومدم نماز خونه ، اصلا دخیل می بستم ! عجب حماقتی کردم تا الان نیومدم ، خیلی کارت درسته اوس کریم ! اصلا تا وقتی فارق التحصیل بشم تمام دانشگاه رو صور می دم !! خوبه ؟؟!! . . . سلام . ببخشید خانوم (بیب) ، می خواستم راجع به .... (صدای زنگ موبایل) ببخشید .... الو ... سلام مریم جان .. خوبی ؟ ..... مامان بابا خوب هستند .......سلام برسون ............ ببخشید من بعدا مزاحمتون می شم ................ خب ، می گفتی ! .. کارم داشتی ؟؟؟ سکوت ........................... سوپر ایگو : چرا ساکتی ؟ ......... مگه نمی خواستی ختم به خیر بشه ؟! .......حتما که خیر تو گرفتن حاجت نیست ........ ببین تو اصلا خودتو ناراحت نکن !................. حالا اگه بعد سه ماه می فهمیدی چی ؟ اون موقع که بدتر می شد ........... به نظر من که اینجوری خیلی بهتر شُ............. . بنگ ، بنگ ، بنگ ..................... . فوق برنامه 1 : سه گوله حروم سوپر ایگو شد !! تا بلاخره خفه شد ! فوق برنامه 2: داستان واقعی نبود ! و این شخصیت اصلا به من شبیه نبود.جو گیر نشوید و قضاوت بد نکنید! فوق برنامه 3 : من در شخصیت واقعی تمام کانال هام در اسرع وقت و به صورت شبانه روز، برای تمام خلق الله بازه بازه !!! ها .... ها .... ها.... فوق برنامه 4 : قربون همتون برم ، یا حق ! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 20:58 توسط ستاره قطبی
|
|
||