|
|
|
|
|
چند وقت پیش، یکی از روزهای زمستانی بعد از اینکه کلاس های دانشگام تموم شد ، معطل نکردمو پریدم تو تاکسی که هم از سرما نمیرم ، و هم زودتر به ولایت برسم ......... آقای راننده محترم ، طبق عادات معلوف همه ی رانندگان تاکسی ، که هر بار یک مَشتی ای از این خطی ها ما رو با ضبط ماشینش ، به فیض می رسونه ، اون روز هم یه اهنگ ده ی تیرکمون میرزا رزق و روزی ما شده بود ...... خلاصه که به فیض رسدیم !!! چون راه خیلی طولانیه، اصولا هر بار ِ مسافری که می زنه ، بدون تعویض نوار و تغییر آهنگ دو، تا سه آهنگ نیوش جان می کنیم ....... ابتدا در احوالات خودمان بودیم و به هیچ رینگ و رونگی محل ندادیم ، مدتی نیز عزم کر شدن کرده بودیم نسبت به این قسم آهنگ ها ........ آهنگ بعدی که شروع به آغازین نمود ، راننده لطف فرموده و وولوم را بالاتر بردند ، آنگونه که نتوانستیم هیچ محل ندهیم ..... خلاصه بعد از کلی آهنگ ها و مقدمه چینی ها ، خواننده محترم شروع به خواندن نمود ، بس خنده دار !!! آدم نمی دانست به احوال او گریه کند یا به احوال خودش ....... . بعد از اینهمه آهنگ ، مثلا شروع کرده به خواندن ، چه می گوید : ....خبر بده به قاصدک فوتش کن .... یا بنویس رو بادبادک سوتش کن ..... حالا این دو تا جمله رو بیست بار با آب و تاب و دارامب درومب هی می خونه ، انقدر که تهویی عظیم مرا دست داد ، زن خرس گنده ول کن هم نیست ، هی تو دلم می گفتم خب خبرت بعدش رو بگو ... خلاصه بعد از اینکه جماعتی از نوازنده ها و تنظیم کنندگان اهنگ و نور و صدا و (احتمالا تصویری هم بوده دیگه ) ، دوریبین و تصویر و ، راننده تاکسی ها و + مسافرینشون رو الاف کرده ، صداش اوج می گیره و می گه .... یا برو توی کوچه ها دادا بزن ، ... یا برو نمی دونم چی چی فریاد بزن .... ، حالا نکته ی کلیدی ایش مثلا اینجاست ، که می خواد بعد اینهمه مقدمه چینی اینو بگه : که هرکی که عاشق تره ، نمی دونم چی چی تره !!!!! ( خب حفظ که نکردم!!!) .......
واقعا آدم نمی دونه چی بگه ؟؟؟!!!! خیلی شرم اوره !!! ... واقعا آدم برای اون زنه خرسه گنده گریه اش بگیره یا برای خودش که داره اینو گوش می ده ؟؟؟!!! ................ اینجور موقع ها یاد یه جمله می افتم فقط .... " خلایق ، هرچه لایق " .... واقعا هرکی بشینه وقت بذاره ضبط کنه و گوش بده و بعضا ببینه ، معنی ایش اینه که ایها الناس ، لیاقت من در همین حده !!! و نه بیشتر !!!!! و خیلی عامیانه تر و واضح ترش اینه که : بازایها الناس ، " من به جهنمی که برای خودم درست کردم ، راضی ام !!!!!!! " راضی ِ راضی !!!! . (نوش جان عزیز دل برادر!! نوش جان ) . . حالا با کمال پررویی دوباره می ره از اول : خبر بده به قاصدک فوتش کن ، ... یا بنویس رو بادبادک سوتش کن ..................... وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی خداااااااا ، پس چرا نمی رسم به مترو !!!! . فوق برنامه 1 : من اگه یه روز وانت بگیرم ، پشتش می نویسم " بیهوده متاز ، مقصد خاک است !" .... پس دعا کنید زودتر بگیرم !!! فوق برنامه 2 : شاید زندگی اون جشنی نباشه که انتظارشو داشتی ، ولی حال که به آن دعوت شده ای تا می توانی زیبا برقص !! .... _ استغفرالله_ فوق برنامه 3 : جمله ی بالا از چارلی چاپلین بود . |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 12:47 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 9:43 توسط ستاره قطبی
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان عزیز
گروه تئاتر یکی از دوستانم(هلن بهرامی)از دیروز شروع به کار کرده و درحال حاضر ۱۵ شب اجرا دارن . البته کار تک پرسوناژه آقای امین آبان هست که دیدنش خالی از لطف نیست . این کار در دومین جشنواره تک دارای مقام اول بازیگری ، اول کارگردانی و اول نویسندگی شده . بسیار کار قشنگیه . هر روزی که فرصت کردید حتما سری بزنید . این حقیر با چند تا از دوستان هنری و وبلاگی ۵شنبه حضور داریم .خوشحال می شیم زیارتتون کنیم. نام کار : گم سوار ، نوشته امین آبان (پوستر کار هنوز به دستم نرسیده) زمان : از ۳۱تیر ماه به مدت ۱۵ شب / هر شب راس ساعت ۶.۳۰ شروع می شه ! مکان : خیابان انقلاب . نرسیده به میدان فردوسی ، کوچه پارسی ، انجمن تئاتر . بهای بلیط : ۲۰۰۰ تومان. هر کدوم از دوستان تمایل داشتند تشریف بیارند ،برام ایمیل یا آف بذارن تا براشون کارت کنار بذارم . در غیر اینصورت خود اون روز مشکل می شه کارت میهمان جور کرد . ممنون می شم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 2:14 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
گفته ام برات يا نگفته ام تازه شعري عاشقانه گفته ام شعر تازه اي براي چشم تو نغز وناب وجاودانه گفته ام قصه دراز گيسوي تو را مو به مو براي شانه گفته ام استعاره ايست از بلوغ تو هر كجا كه از جوانه گفته ام از تو با بهانه هاي مختلف پيش مردم زمانه گفته ام از تو در غزل ، ترانه ، مثنوي هر كجا ، به هر بهانه گفته ام بعد چند سال دلشكستگي باز شعر عاشقانه گفته ام ........... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 1:7 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
امیر محرابی (نشسته بر روی زمین و دیالوگ می گه )
سجاد دیر مینا (در نقش مددکار ، همه می گن شبیه هری پاتر شده بود)
(نمایی از محرابی و خانم علمی که نقش جسد رو بازی می کرد !!!!! بدبخت ) نمایش با هزار بدبختی اجرا می شود ، دیگر کم و کیفش بماند . فقط دانستن این مطلب بس که ، 6 ساعت قبل از اجرا ، سالن را بهمان داده اند !!!!! در حال حاضر ، کار دکور تازه تمام شده است . و نیم ساعت مانده به اجرا که من دارم نور صحنه را تنظیم می کنم ، تازه !!!! از آن طرف حدودا 50 نفر پشت در سالن با بروشور ایستاده اند و منتظرند که به داخل بیایند . احتمال گند زدن امیر محرابی هم خیلی زیاد است ، چون وقت نکردیم تمرین ژنرال را برویم و موسیقی اول رو هم که قرار بود تغییر کند .گوش نکردم و راجع بهش هیچ نظری ندادم ( مجبورم به بچه های موسیقی اطمینان کنم ) به امیر می گویم که اجرا برود ، اولش را که می رود ، دوباره صدای داد من در می اید . " این چه مزخرفاتیه که داری می گی ؟؟! اینجوری گفته بودم دیالوگ بگی !" یهو قاطی می کند و می گوید که تمرین نمی کنم و فقط نیاز به تمرکز دارم . داخل صحنه می نشیند و تمرکز می کند و دلم برایش یکم می سوزد و با او به پشت صحنه می روم و مثلا می خواهم به او ارامش بدهم !!! می گویم هر کاری که دوست داری بکن ، ولی اولش رو اینجوری نرو . دوباره برمی گردم که بروم ، گروه موسیقی از پشت پرده صدا می زند که یکی از کابل های گیتار و نور پشت صحنه قطع شده است ! به سمت اتاق هدایت می دوم ، از در سالن نمی توانم خارج شوم ، افرادِ جلوی در، به خاطر تاخیر ، شاکی شده اند . و می خواهند به داخل بروند . من به جوانبخت می گویم که 5 دقیقه دیگر ، در را باز کنید . به اتاق کنترل می روم ، مشکل صدا برطرف شده است و بچه ها تصمیم گرفتند از نور داخل صحنه برای دیدشان استفاده کنند و یه جوری به سختی ببینند !!!!! در ها باز می شود و بچه ها که الان 150 تا 200 نفر شده اند ، وارد می شوند . امیر پشت به جمعیت نشسته است . زهرا علمی پشت پنجره ، روی سکو قرار گرفته است ، و گروه موسیقی شروع به نواختن می کند .نمایش هنوز شروع نشده است و هنوز هیچ گندکاری هم اتفاق نیافتاده است . تا جا به جا شدن و نشستن همه ، موسیقی ادامه دارد . بلاخره نمایش شروع می شود .............. مادام منتظر بودم که صدای موسیقی قطع شود ، یا امیر محرابی دیالوگش را فراموش کند ، یا سجاد میزان ها را اشتباه برود ، یا سکوی زیر پای زهرا علمی شکسته شود و داخل سکو برود ، یا اصلا قاب جلوی صورتش به پائین بیافتد و ملاجش را تیلیت کند .......... هیچ کدام از این اتفاق ها نمی افتد ، و نمایش ختم به خیر می شود . آن چیزی که می واستم نشده ، اما بد هم نشد . خدا را شکر می کنم . فکر اینکه اگر کار 50% بوده اما تجربه اش 150% است . تسکین خیلی خوبی است برایم . به اندازه یک دوره کامل کارگردانی تجربه کسب کردم . یکی از اونها هم این بود که دیگر به سجاد دیر مینا ، تحت هیچ عنوانی ، نقش دسته چندم هم ندهم !!!!!! ( ماست چکیده !!!) یکی دیگر اینکه ، محرابی را مسئول برنامه ریزی کار هام نکنم . دیگر اینکه تا میزان ها کامل بسته نشده ، گروه موسیقی را الاف نکنم ! (البته تقصیر محرابی بود) دیگراینکه فرخ را دیگر دعوت نکنم ، یا اگر دعوت می کنم ، نگذارم با دوربینش جلوی پدرم رژه برود (اون که از اولشم نمایش ببین نبود ! اومده بود منو مسخره کنه !) دیگر اینکه قبل از هرکاری بودجه کار را ببندم ، که دستم اینجوری توی پوست گردو نماند . و خیلی از تجربیات دیگه که در این مجال نمی گنجد. پیوست: چند روز بعد ، نظر احتمالی زهرا علمی : جسد خودتی و هفت پشتت، حالا حالاها مونده تا به شیوایی من بتونی نقش جسد رو بازی کنی . جوجه برو خاک صحنه بخور فعلا !!!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 21:57 توسط ستاره قطبی
|
|
||