|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 19:46 توسط ستاره قطبی
|
||
|
|
|
|
|
عاشق گل بودم ، از همون اول ..... به کسی نگفتم، اما انگار که رنگ رخساره خبر دهد از سر درون همه می فهمیدن که از دیدن گل به طرز جنون آمیزی به وجد می آیم ، اصلا می دونی چیه ، رمز دیوونگی من تو رز نهفته است . یه جورایی می شه گفت رز اعجاز می کنه تو روح من ! اصلا ویژگی رز سوای از گل های دیگه است ..... مخصوصا رز زززززززرد . دوساله هر همسایه ای رد می شه ، من رو در حال بیل زدن و هرس کردن و آب دادن می بینه ! عصر ها که روی گل ها و موزائیک های حیاط آب می پاشم ، انقدر کودک درونم به وجد میاد که می خوام روی خودمم آب بپاشم ............... یک عالمه تلاش کردم تا چند تا رز زیبا به عمل بیارم ،به عمل اومد ، اونم زیاد ، اما نشد اون رز زردی که می خواستم، خدایا کی می تونه مثل اون روزی که تو هدیه می دی بهم، عمل بیاره ؟! . با هر گلی که می دی ، خبر نداری چه ها می کنی . به جان خودم خبر نداری ، این تن بمیرد خبر نداری . ملودی می سازی و می نوازی با تارهای دل ، می لرزانی این مویرگ های بد مصب را ، چنگ می زنی و مست می کنی ، ریش می کنی ، خنج می زنی ، شات دوان می کنی ، پودر می کنی .... نمی دانی چه ها می کنی ، می گویم نمی دانی نگو نه !!!! . باز بنواز ، باز بنواز که عجیب دلمان هوائیست و دلمان لَه لَه یک شاخه رز ِ زرد ِ جنون آمیز کرده است ! گل را بده و برو ، ما قول می دهیم تا سه روز بیشتر در کما نمانیم ! عین سه روز را با چشمان بسته دل به موسیقی می سپاریم ، _مختاباد بشنود هنگ می کند _.خدایا در این روزهای آخری بیا و یه حالی به جمع بده، بیا و بنواز این سبک کلاسیک ِ پست مدرن ِ معجون صفت ِ عشق رو ..... بیا و در طنین وسعت عشقت مرا بار دگر حل کن ، صدایم کن ، که با موج صدایت نبض من ، همچون قناری شعر می خواند که می خواهم بگویم من بدی کردم ، شکستم ماه خود را ، آسمانت را ببخش و ماه من شو آسمان دل ندارد بی تو لطفی ، ماهتابم شو که شبها محو تو گردم صدایم کن. _این تن بمیرد صدایم کن_ !!!....... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 20:17 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
اپیزود سوم _ نقل یک داستان واقعی چند سال پیش ،یه بنده خدایی این داستان رو نقل کرد که نتیجه گیری ای کنه از گفتنش ، القصه منم امروز برای شما می گم . یکی بود یکی نبود ، زیر گنبد کبود یه دختری بود که خواستگار زیاد داشت ، به از شما نباشه ، هم بر و رو داشت ، هم نجابت داشت ، هم ایمان داشت . .. بعد مدتی دوباره براش خواستگار اومد نه مثل همیشه ، این دفعه از قضا خواستگارش آدم حسابی بود ، باز بِه از خودش نباشه ، هم تحصیلات داشت ، هم خانواده داشت ، هم پول داشت ، هم ایمان ن ن ن ........... همه ی اطرافیان که دیگه محیا شده بودند برای بساط عروسی و دلشونو صابون زده بودن ، دختر _بعد چند روز_ برگشت گفت : نه !!!!! من با ایشون ازدواج نمی کنم ! بماند که چه قدر بهش گفتن : ایشششششش ، چه قدر خودشو لوس می کنه ، فکر کرده کیه مگه ؟! ، پسر به این خوبی هم رد کرد ؟ ، واقعا که ! ، مادر جون از خر شیطون بیا پائین ، تو مگه چی می خوای دیگه که این بنده ی خدا نداره و ...... خلاصه ...... یکی اون میون برگشت گفت ، خب اگه نمی خواد ، دخترخاله شو برای ازدواج پیشنهاد بدن ، دختر گفت من حرفی ندارم ، فکر خوبی هم هست ......... . القصه ، دختر خاله که از خداش بود ، خواستگار اومده و نیومده ، بله رو، رو هوا گفتو ، عروسی سر گرفت ......... . بعد دوسال ، دخترخاله ی محترم ، با چمدانی بسته و با برگه ای که به مهر طلاق ممهور شده بود ، تشریف فرما شدن خونه ی پدرشون ! ............... . حالا بعد دو سال همه جمع شده بودند خونه ی دخترخاله ، قسم و آیه که اگه چیزی می دونستی چرا به ما نگفتی که دخترمونو بدبخت نکنیم ، اصلا خودِ تو ، برای چی" نه " گفتی و قبول نکردی ، علتش چی بود که ما نفهمیدیم !؟؟!! . دختر که از ایمان بالا و قلب سلیمی برخوردار بود ، شروع به شرح کرد ، : " که در واقع من هیچ چیز ِ بدی از اون پسر ندیدم که دال ِ بر رد ِ اون بشه !!!!، فقط یک نفی و نهی ای در دلم می گفت نه ! ، چند باری هم که برای گفتگو با پسر برخورد کردم ، هیچ دفعه ای دلم رضا ، به قبولش نشد .، این ها را همه دلم می گفت نه منطقم !!! ، وقتی دیدم دلم با دلش ، یک دله نیست ، تقاضایش را رد کردم ، همین !!!! . فوق برنامه ۱ : والذین جاهدوا فینا لَنَهدیَنَهم سٌبٌلَنا .... (عنکبوت آیه 69) آنان که در راه ما مجاهدت کردند ، راه روشن به ایشان می نمائیم . فوق برنامه 2 : لیس العلم باکثره ِ التعلم و انما هو نور یقذ فه الله فی قلب من یشا, .(بحار الانوار.ج1.ص 225) علم به کثرت درس خواندن به هم نمی رسد ، بلکه آن نوری است که خدا می اندازد به هر دلی که بخواهد . فوق برنامه 3 : تا حالا شده توی یه جمعی قرار بگیری و راجع به یه موضوعی صحبت کنی که ندونی حرفی که داری می زنی دقیقا غیبته یا نه ؟؟؟!!! .... می دونی برای چیه ؟! به خاطر اینکه اون موقع که اگاهانه داشتی غیبت ِ کسی رو می کردی و اهمیت ندادی ، خدا هم قوه ی تشخیص رو ازت گرفت ، ایندفعه تشخیص نمی تونی بدی ، دفعه ی بعد دیگه با وجدان آسوده غیبت می کنی ، دفعه ی بعد کارت به تهمت هم کشیده می شه !! به همین راحتی !!!! فوق برنامه 4 : دفعه ی بعدشم خودت حدس بزن ، همه چیزو که من نباید بگم ؟!! ...مٌلللللللوک ک ک ک ک ؟؟؟؟... این چی می گه ؟؟!! فوق برنامه 5: با این حساب برنده ی مسابقه ی ما " ستاره دریایی " که تقریبا درست پاسخ داد
فوق برنامه ۶ : زیگموند فروید ، توماس یونگ ، کارل راجرز ، آبراهام مازلو ، ژان پیاژه ، اریک اریکسون ، ریموند کتل ، گوردون آلپورت ، ستاره قطبی ، ............... و دیگر روانشناسان بزرگ دنیا سال خوبی را برای شما آرزو می کنند . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 1:24 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
رفت ، اونم چه رفتنی ! اصلا این پسر همیشه سلیقه اش یک بود ، حرف نداشت . همیشه یه سر و گردن از این و اون بالاتر بود . روحش شاد بفرما ........رسیدیم اینم " قطعه ی شهدای گمنام" بگرد ، ببین کدوم قبر از همه خوشگل تره . نشانی ات را گم کرده ام از مادرت پرسیدم گفت : قطعه 62 ، ردیف اول آمدم و یادم آمد می گفتی قطعه همان غزل است اگر سر نداشته باشد ........... تو هم غزل بودی قطعه قطعه ببخش که بعضی هامان حماقت کردیم و آخر هم " رای " ندادیم . ببخش !!! ببخش که بعضی هامان " رای" می اوریم و آنطور که باید کار نمی کنیم ، ببخش!!! هرکسی یک وظیفه ای دارد !، تو به بزرگواری خود ببخش .......... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 21:36 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
خاک می گوید حسین افلاک می گوید حسین آیه های حضرت الله می گوید حسین صبر می گوید حسین بی صبر می گوید حسین پیکر من در میان قبر می گوید حسین یار می گوید حسین دلدار می گوید حسین فاطمه بین در و دیوار می گوید حسین یاس می گوید حسین احساس می گوید حسین در کنار علقمه عباس می گوید حسین اشک می گوید حسین با رشک می گوید حسین |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 13:12 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
ثانیه ها مدام و پی در پی پیش می روند و من رو کشون کشون با خودشون جلو می برند. دیگه نمی خوام بیش از این نزدیک بشم ، چرا انقدر ساعت ها زود می گذرند.مگه نه اینکه دیگه خورشیدم باید از حرکت بایسته !!! وای خدایا چه کنم ! لباسی سیاه تر از این ندارم ، غمی بزرگتر از این نیز ، و اشکی که بتواند مرا یارای ظهر فردا باشد . کاش ساعت های دنیا خراب می شد، کاش خورشید طلوع را از بر نمی کرد و یا شاید بهتر این بود که قلب من از كار می افتاد .......... امشبی را شه دین در حرمش مهمان است ، نکن ای صبح طلوع صبح فردا بدنش زیر سم اسبان است ، نکن ای صبح طلوع |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 12:51 توسط ستاره قطبی
|
||
|
|
|
|
|
فوق برنامه ۱ :پيام گستران عاشورا واژه هاي عاشورا تنها تشنگي، شهادت، و اسارت نيست، نماز و عدالت نيز هست؛نماز واژه شب عاشورا است و عدالت واژه روز عاشورا............ فوق برنامه ۲: خداوند متعال می فرماید: هنگامی که بنده ي من خواهش های نفسانی خویش را بر طاعت من ترجیح دهد کمترین کاری که در حق او روا می دارم آن است که او را از لذت مناجات خودم محروم می سازم .... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 8:55 توسط ستاره قطبی
|
||
|
|
|
|
|
این سی دی رو دیدی ؟؟ ..... ولش کن نمی خواد ببینی ، تو بچه ای هنگ می کنی ! .... بی خیال بابا یه چیز پروندم .......گیر دادی ها ، ......... جون مادرت ولمون کن ، با شما نبودیم ....... پس فقط اسمشو می گم ، خودشو بهت نمی دم ...................... هیچی بابا سی دی اون بازیگره است ، دختر شوکت !!!!!!!!! . راستی جوک دوست داری ؟! لطیفه !!! .... یه روز یه ترکه ، یه روز یه رشتیه ، یه روز یه قزوینیه ؟؟!!! خنده داره ؟؟!!!..... هرچیز که دوست داری می شنوی ، خط مرزها را می شکنی ، گوش ها را به هر اراجیفی آلوده می کنی !!! خودتو به گند می کشی ، که تو گروه همسالا رات بدن ؟؟!!! فکر کنم انقدر بزرگ شدی که به ضرب و زور این چیزها نخوای خودتو تو جمعی جا بدی !!!! اخه این کارها کار راهنمایی ها بود ! حتی دبیرستانی ها هم دیگه ........... واقعا تو دانشجویی ؟؟ . یکی نیست بگه تو به چه حقی ، هر سی دی که اومد دستت نگاه کردی !!! اصلا چرا باید بیاد به دستت ؟؟!!! هرچه به دستت میاد می بینی ! تعجب می کنی ، چشمات از حدقه بیرون می زنه ، چند روز بهش فکر می کنی !!!! روزهای بد کمرنگ تر می شود !!! .......اما ایا دیگر از ذهنت پاک می شود ؟؟؟ . راستی ، گوشیت دوربین هم داره ؟ بلوتوث چی ؟ بیا با هم بلوتوث بازی کنیم !! تو چی داری ؟ .....من چی دارم .... تو بفرست ..... من می فرستم ...... اول تو !!!!! باشه اول من ! . یه چیز بگم ؟؟ .......از چند روز پیش که اون بلوتوث رو فرستادی ، یه جوری ام ،.یه جور ناجور ......... . . تو جامعه با ادمهای جور واجوری برخورد می کنیم ، اما خیلی ها هستند که قریب به اتفاق می گن دختر ها و پسر های مذهبی به نوعی امل اند !!!!!! .... کار ندارم به این لفظ ، اما چیزی که الان مورد بحث امه اینکه : آقای محترم !!! بچه های مذهبی آدم اند ، مثل بقیه افراد جامعه ، نه سیب زمینی اند، نه گردو ، نه بادمجون ، نه امل !! همه از جنس ادم اند ، همگی غریزه دارند ، و برای همگی هم ،جنس مخالف یه معنای دیگه ای پیدا می کنه ، مثل بقیه ی آدمهای نرمال جامعه ! اما چیزی که هست ، و فرقی که دارند ، اینه که تو این وضعیت و شرایط وانفسا ، خویشتن داری می کنن ، نگاهشون رو به هرچیزی آلوده نمی کنن ، گوششون رو به هر اراجیفی لجن مال نمی کنن ، و در نهایت دلشون رو به گند نمی کشن ........... از تک تکشون هم بپرسی بهت می گن که چه قدر سخته و چه سعی ایی دارن می کنن ، اما شدنیه ! معلومه که وقتی خودتو ول بکنی یه روزی با این شرایط کم می یاری ! مثل روز روشنه که الان از همه چیز بریده باشی ! معلومه که کارت به جنون می کشه !!! کاملا طبیعیه ! من به شما با این شرایط حق می دم .... اما........... من در حال حاضر هیچ کمکی نمی تونم به شما بکنم ......... چون چیزهایی که دیدید هیچ وقت از ذهن شما پاک نمی شند و مدام به صورت فلش بک شما رو ازار خواهند داد! این تاوانیه که شما این دنیا پرداخت خواهید کرد ....... در ضمن به دوستتون هم بفرمائید اینجا بنگاه نیست که فوری و فوتی و اضطراری بگردم برای شما یه خانم صیغه ای تو شهرستان خودتون پیدا کنم !!!!! امکان داره اصلا تا سه ماه دیگه هم همچین کسی برای شما پیدا نشه !.... آخرش ؟؟؟؟؟ می خواهید آخرش بگید چون کسی نبود مجبور شدم زنا کنم ؟؟؟ دیوار حاشا بلنده !! اصلا برید زنا کنید ، به جهنم ِ درک !!!! می خواستید چند بار تو زندگی "نه" گفتن رو تمرین کنید . من فقط و فقط می تونم برای شما دعا کنم ، و احیانا چندبار صدقه بنذام ، جهت رفع بلا ..... پیشنهاد می کنم شما هم در حال حاضر همین کار اورژانسی رو انجام بدید و به خدا پناه ببرید از شر شیطان لعین رجیم . همین !!!!! فوق برنامه 1 : همه ی اینها به کنار ، کسی اگه سی دی فیلمی رو که در حال اکرانه، ببینه ! حرامه ! فوق برنامه 2: خانمی !! تاکید می کنم خانم هایی که بلوتوث هلالی رو دیدن حرام بوده !!! و فعل حرام انجام دادن!!!! (چه برسه به آقایون) فوق برنامه 3 : والله بالله نمیمیرید اگه این چیزها رو نبینید !!! خیلی ها هم نمردن، باور کنید !! فوق برنامه 4 : می پیشنهاد می کنم این جمله رو چندین بار تو ذهنتون مرور کنید (ناغافل فاسد می شویم ، فساد تدریجی ایست) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 16:22 توسط ستاره قطبی
|
||
|
|
|
|
|
مینو : سلام استاد ! استاد : شما ؟ .... شاگرد من بودی ؟ مینو : منو نمی شناسید ؟ شاگردتون بودم ، همین ترم ! باهاتون جامعه شناسی برداشتم . استاد : خب ؟! چی کار کنم ! مینو: یه چند لحظه بایستید عرض می کنم ! .....فقط چند لحظه ! از نفس افتادم ! استاد : من وقت ندارم جانم . امتحانتو دادی برو دیگه . چی می خوای ! مینو : مشکل همین جاست استاد . ما ترم آخریم ، امتحانمون تموم بشه گورمونو از این دانشگاه گم می کنیم می ریم . دیگه هم به درس و بحث کار نداریم . می ریم سر کار..... استاد : به سلامتی ! مینو : همه درسا رو پاس کردیم ، فقط مونده درس شما ! استاد : یادم نمیاد شاگرد من بوده باشی ؟! ..... چند شدی ؟ مینو : چرا استاد به خدا شاگرد شمائیم .... 9 بهمون دادید ! استاد : من دادم یا گرفتی ؟ مینو : هر چی ! ..... مهم اینه که من ترم آخر .....(آخ معذرت می خوام ببخشید) ... استاد یه چند لحظه صبر کنید . چه قدر تند می رید . نمی تونم پابه پاتون بیام ! استاد : مگه می خوای پا به پای من تا تهران بیای ؟! .... من دارم می رم سوار ماشین شم ! مینو : ای وای نه استاد ...... بیائید این نمره ی منو درست کنید بعد برید ! استاد : مگه خم رنگرزیه که هرکی بیاد از من نمره ی قبولی بگیره ! مینو : استاد من کارم جور شده فقط لنگ این لیسانس لعنتی ام ! استاد بخاطر درس 2 واحدی شما، باید یه ترم دیگه بردارم ! خواهش می کنم ..... همه رقمه از خجالتتون در میام ! چه قدر هزینه اش می شه ! استاد من گرفتارم ... تمنا می کنم ! من از اولشم با جامعه شناسی مشکل داشتم . این درس هیچ جوری ربطی به درس ما نداره ..... آخه چرا با من این کار رو........ استاد : سرمو خوردی دختر ......... سه شنبه هفته ی دیگه بیا ببینم چه کار می تونم برات بکنم ، قول نمی دم ، ولی بیا یه نگاهی به برگت بندازم .... مینو : خیلی خیلی ممنون از لطفتون ، نمی دونم چه طور تشکر کنم ! من حتی حاضرم یکبار دیگه امتحان بدم ..... .. پس هفته ی دیگه سه شنبه سر صبح من دانشگاهم ... خداحافظتون . سه شنبه ی هفته ی بعد . ساعت 9 صبح .......................................................................... مینو : استاد تشریف نیاوردن ؟ آموزش: نه ...مگه قرار بود بیان ؟ مینو: بله خودشون گفتن هفته ی دیگه سه شنبه آموزش: او ه ه ه ه ه ه ه .. هفته ی پیش گفته بودن ؟ ..استاد ساعتی برنامه های کارش بهم می خوره ، چه برسه هفتگی ! به ما که چیزی نگفتن .... می خوای بشین حالا تا ببینیم میاد یا نه ؟ مینو : نمره ها کی قطعی می شه؟ آموزش : هنوز معلوم نیست . به اعتراض ها هم کم کم جواب داده بشه بعد . ساعت 12 روز سه شنبه ........................................................................................... مینو : ببخشید خانوم ، این استاد تشریف نیاوردن ؟ آموزش: اِ تو هنوز اینجایی ؟ نرفتی ! مینو : نه بیرون وایستاده بودم ، ولی چون از صبح راه افتادم تا الان خیلی گرسنم شده ! تقریبا دیگه نمی تونم رو پا بند باشم ! آموزش: چی بگم والله می ترسم بهت بگم بری و از اون ور استاد پیداش بشه ! معمولا بعد 12 میاد . مینو : خانوم می شه با همراه استاد تماس بگیرید ، ببینید میاد یا نه ؟؟ آموزش : اخلاق استاد رو که می دونید برای کارهای بی خود نباید بهش زنگ زد . عصبانی می شه !!! خب حالا اجالتا برو از سلف یه چیزی بگیر سریع بیا همینجا بخور ، جلوی اتاق اساتید ........ مینو : باشه .......... خانم استاد اومد نذارید بره ها ، تا من بیام ! آموز : حرفی می زنی ها ، من که نمی تونم استادو نگه دارم !! ساعت 3 روز سه شنبه ، زانو زده ، جلوی اتاق اساتید ............................................................. مینو : خانوم تو رو خدا یه زنگ بزنید به استاد ! آموزش : تو عجب پوست کلفتی هستی ، هنوز که اینجایی ؟؟!! مینو : خانم تمنا می کنم یه زنگ به استاد بزنید ! آموزش :بیا ....... موبایلش جواب نمی ده ، خاموشه ! تو اصلا با استاد چی کار داری دست از سرش بر نمی داری ؟؟ مینو : نمره ، ازش نمره می خوام ! فقط یه نمره ! حاضرم 100 تومن به خاطرش بدم ! آموزش : عوض این ولخرجی ها خب یکم درس می خوندی بچه ! نمی مردی که !!! مینو : مثل سگ پشیمونم ! کاش ..... کاش خونده بدم به این اوضاع نمی افتادم ...... آموزش : حالا عیب نداره احتمالا استاد پنجشنبه ی هفته ی بعد هم میان ، قراره یکسری لیست برای ما بیارن ! می خوای اون روز بیا بینش !!! مینو : باشه پس من رفتم ! پنجشنبه هفته ی بعد ساعت 12 ................................................................................ مینو : سلام . با استاد کار داشتم ! آموزش : شما ؟ ........... با استاد چی کار داری ؟ مینو : من ؟ .... منم دیگه ! سه شنبه ی هفته ی پیش ! نمره ! استاد ! آموزش : آهان ، استاد الان جلسه داره ! یکساعت دیگه تموم می شه ! منتظر باش تا بیاد ! پنجشنبه ساعت 2 ................................................................................................ مینو : خانوم این جلسه ی استاد تموم نشد ؟ مردیم از بس منتظر موندیم ؟ آموزش : هان ؟ ..... کدوم جلسه ! مینو : بابا همین جلسه که گفتید یکساعت وایستا الان تموم می شه ! دو ساعته وایستادم تموم نشده !!! آموزش : مگه استادو ندیدی ؟ مینو : ای ی ی ی ی ی خدااااااااااااااا. آموزش : چون تابستونه فرصت زیاده . تا یک ماه و نیم دیگه ! مینو : حالا استاد دوباره کی میاد ؟ آموزش : یه ماموریت داشت ، رفت مسافرت ، دو هفته دیگه می یاد !!! مینو : پس با این حساب مسافرت ما هم کنسل شد ، چون هنوز تکلیفم معلوم نشده !! دلم شور می زنه ، نمی تونم برم مسافرت ! آموزش : خود دانی . دو هفته ی دیگه ، چهار چنگولی به در اتاق اساتید .................................................................... مینو : سلام استاد . استاد : علیک . چه کار داری ؟ مینو : منو یادتون نمیاد ؟ .... اومدم راجع به نمره باهاتون صحبت کردم! استاد : نمره ؟.... مگه شاگرد من بودی ؟ .... پس تا الان کجا بودی ؟! سر کلاس ندیدمت ؟! مینو : چرا بخدا استاد . شاگردتون بودم این ترم ؟ جامعه شناسی ؟! ..... بعد گفتم 9 شدم نیاز مبرم به یه نمره دارم ....گفتم ترم آرم ... دارم می رم سر کار .... به مدرکم نیاز دارم ..... استاد تو رو خدا چند لحظه باستید ! استاد : عجله دارم جانم . حرفتو بزن . مینو : زدم دیگه استاد ..... به یه نمره ناقابل نیاز دارم ... استاد : سر کلاس هر کار دوست دارید می کنید ، به قول خودتون کلاسها رو می پیچونید ، به ریش استاد می خنیدید ، آخر ترم که می شه قربون صدقه ی استاد می رید ، تازه یادتون می افته استاد چه قدر خوبه ...... می خواستی درس بخونی ، نمره بی نمره !! مینو : (گریه می کند) به این ساعت ، به این وقت عزیز ما امتحانمونو خوب دادیم ! استاد : از نمره ات معلومه ! مینو : شما فقط یکبار دیگه تجدید نظر کنید ..... خواهش می کنم ، ... تمنا می کنم ...... استاد : تو همین دانشگاه بودی ؟ مینو : بله ، بله استاد ! ... اشاره کنید می رم برگه رو از آموزش می گیرم ..... چی کار کنم ؟ .. برم بگیرم ... فقط یه نگاه بندازید روش .... یه نگاه کوچولو ..... استاد : الان که دیرم شده دارم می رم ، ولی فردا هم میام دانشگاه ! فردا یه سر بیا پیشم . برگتو خودم می گیرم مینو : فردا حتما میائید ؟؟ استاد ؟ آره ، راس ساعت 2 دانشگام . خداحافظ . فردا راس ساعت 2 ........................................................................................................... مینو : سلام استاد ، منو که به جا می یارید دیگه ، دیروز دم ماشین ، گفتید امروز بیام ....برای نمره ! استاد : بله انقدرم پیر نشدم ، یادمه ! مینو : پس می شه یه لطفی بکنید برگه ی من رو از آموزش بگیرید ! استاد :یه مشکلی پیش اومده ! برگه های شما با برگه های بچه های دانشگاه ابهر جابه جا شده ! ....... مینو : یعنی چی ؟ استاد : برگه ی تو الان تو ابهره ، هفته ی بعد می رم اونجا ! پنچشنبه اش تهرانم ! شنبه ی هفته ی بعدشم میام دانشگاه شما !! .....اگه بخوای می تونی شنبه ی دو هفته بعد بیای.......خدافظ. شنبه ی دو هفته دیگه ..................................................................................
فوق برنامه 1 : دیروز داشتم کنفرانسی راجع به برزخ می دادم . و اینکه افراد در برزخ سه دسته اند . گروهی در بهشت برزخی ، عده ی در جهنم برزخی ، و عده ای (که نه مومن بودند و نه کافر واقعی !) بدون سوال و جواب و بلاتکلیف هستند تو برزخ. بچه ها خوشحال و ذوق زده بودند که این که خیلی خوبه ، کسی از آدم سوال و جواب نکنه ، اسم آدم رو نخونن، اصلا کاری به کار آدم نداشته باشن !! این شد که مجبور شدم در مورد عذاب بلاتکلیفی یکم بنویسم ! ( حالا اگه این عذاب هزار سال طول بکشه و دست از سر آدم برنداره چی می شه ؟؟؟)
فوق برنامه 2 : سرم شلوغه ، دل و دماغ خوندن هم ندارم ، دوستان من رو خیلی خیلی ببخشند ! تقریبا یه هفته است که به وبلاگ هیچکس سر نزدنم (به غیر از دونفر شاید!) . از این بابت ( گلگی تون به سرم ، سر عروسی پسرم!!)
فوق برنامه 3 : سوسو جان هم بلاخره بعد عهدی و بوقی وبلاگ راه اندازی کردن !، بد نیست یه سری بهش بزنید ، هرچی دلتون خواست توش بنویسید ! بزارید یکم انعطافش بره بلا !!! ها ...ها...ها.... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 12:53 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
از امام جعفر صادق (ع) مروی ایست : " مومن از کوه محکمتر است ، زیرا که سنگ از کوه می ریزد و از دین مومن هیچ فرو نمی ریزد "
کافی، جلد 2 ، ص227، ح1
فوق برنامه ۱ : مُردیم از بس رِفرش کردیم و هیچ کامنتی نیامد !!!! یک کلام بگوئید همه کافر شدند و خلاص کنید !!!!!! امان از این وبلاگ های اجنبی !!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 11:23 توسط ستاره قطبی
|
|
||
|
|
|
|
|
وسط یک میدانی که زیادی تمیز است و زیادی گلکاری شده و خوشبو و باحال است ایستاده ام ..... شهر عابر ندارد و دارد شاید هم دارد و ندارد گرچه اصلا مهم نیست !! هنوز به خیابان خاکستری خیره شده ام و در این فکر ام که چرا خاکستری ؟!! چرا موهوم ؟! و چرا ترسناک ؟ و شایدم نا ترسناک ! تصور کردم کور رنگی دارم ! اما ندارم ! چون گل های وسط میدان زرد هستند ! و فقط گل ها رنگ دارند! میدان به طرز غیر واقعی تمیز است و سکوت محض در خیابان حاکم است ! تا آن موقع یادم نبود منتظر چی هستم ! شاید تصمیم می گیرم که فکر کنم تا نترسم ، شاید چون می دانستی که از وهم _گنگی _ترس دارم آمدی .............. شاید به این فکر بودم که تو آمدی ، ...... تو می آیی و من که قرنهاست ایستاده ام یادم می رود که خسته ام خیلی زیاد و با لبخندت ترد می شوم ، مثل ساقه ی کرفس تازه ، ..... مثل یک قارچ خاکستری مسخره ی کوچک که با اولین رعد و برق متولد شده باشد !!! من با آمدنت در زندگی ام_وجودم_ متولد می شوم !!!! به من لبخند می زنی ؟ می پرسی گل دوست داری ؟؟؟؟ _بی ربط_ ...... من جواب نمی دهم .... مثل بچه های عقب مانده که صورت همه شان شکل هم است معصومانه لبخند می زنم ! ..... تو اراده می کنی ، و یکی از همان گل زرد های میدان را به من می دهی !! و من ابله نمی فهمم که گل های میدان از وجود تو زرد شده اند!!! من محو تو ، لبخند می زنم و می گذارم امواج دستهایت و محبتت من را با خود ببرد ...... عابرها بیشتر و بیشتر می شوند ، کیپ کیپ ، اما من حجم ندارم جسم ندارم زحمت ندارم از میانشان رد می شود مثل نور مثل هوا ، من دیوانه می شوم ، غرق می شوم ، سبک می شوم ، رنگی می شوم خیلی چیزها می شوم .... یکهو پیاده رو تمام می شود و گل های زرد میدان مادام زیر پایم کوچکتر می شوند ! تو مرا می بری به اوج ! من ساقه ی گل را سفت چسبیده ام ! گل های میدان کوچکتر می شوند ! من یادم می رود که ترس از ارتفاع دارم ! من خوشحالم ،... با تو ، و هر جا که تو باشی ! ...... یک آن زردی گل چشمم را می زند ! گل زرد ....................... یادم می آید که این گل را یکبار دیگر هم دیده ام !!! ....... نه چندین بار دیده ام ! هر بار که زمین و زمان برایم خاکستری می شود ! هربار زندگی را به جوشش در می آوری ! هربار با دادن گلی در وجودم می دمی ! لااقل برای من اینجوری هستی عزیز ....... ! . لابه لای گلبرگ ها چهره ی خیلی ها را می بینم ! استاد شجاعی ، خانم افراز ، یه گنبد زرد _که با زردی گل تلفیق شده _ ، پدر ، خانم x ، ...... و خیلی های دیگر ! . همه به من گل می دهند ، در لحظات سخت زندگی ! گلی که از جانب تو به دستم می رسد ! تو در کالبد اینان می دمی و کوکشان می کنی که هر از چند گاهی به من گل بدهند !!!! این لطف تو است که هر بار مرا جسور تر می کند ! ....... هر بار که هوای دلم خاکستری می شود کنار میدان می ایستم ! بی انکه بدانم منتظر چه کسی باید باشم ! و وقتی می آیی ، یادم می آید ،..... تمام داغ گذشته ! ..... تمام لطف هایت را عزیز ....... فوق برنامه ۱ : کاش من سندروم دان داشتم و اینهمه خرفتی را تحمل نمی کردم !!! فوق برنامه ۲: دوباره کنار میدان ایستاده ام ، مخذول و نالان ! خاکستری ! دو بعدی ! ........ کی می آیی به وجودم حجم دهی ؟؟!!! منتظرم . |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 23:29 توسط ستاره قطبی
|
|
||