تبليغاتX
ستاره قطبی



بیا ارمیای نبی ، ... عکس را هم برداشتم !

این آرمیتای خاطی را امیدی به " بهشت"  هست ؟؟!

    

    

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 20:34  توسط ستاره قطبی  | 

    دلم برایش می سوزد ، حالش خیلی بد است ، سینه پهلو کرده است ، مادام سرفه می کند ، به سختی حرف می زند ،نوازشش می کنم ،قربان صدقه می روم ، قول می دهم قالب نو برایش بخرم ، فایده ندارد ، دلش شکسته است  ، دیگر هیچ سخن زیبایی از آن دل صافش تراوش نمی شود .  نصیحتش می کنم ، می گویم مدتی استراحت کند ، دیگر ننویسد ، دست به تایپ نبرد ، اصلا بگذارد آبها از آسیاب بیافتند ، رفیقان قدیمی پراکنده شوند ، دوباره  برای عده ای مخفی بماند ........

     کار از استراحت گذشته است ، سرفه می کند و مادام به مرگ فکر می کند ، می گوید این وداع مرگ من است ! ، می گوید زیبایی قطب به سکوتش بود و تنهائیش ، همه می آیند و فتح می کنند و با خوشحالی می روند ، دیگر اینجا نه امن است ، نه ساکت . همه در حال رصد اند ، با دوربین وتلسکوپ دنبال ستاره قطب شمال می گردند .  بی هیچ اجازه عاشق می شوند ، توقع می کنند ، در خواست می کنند و هزار جور چیز دیگر ........ برای چه آمده بودیم ، چه شد !!!

      دوست بی طرفی می گفت  _ شایدم دشمن بی طرف ، چه می دانم ؟!_  همه ی لذت ها مادی و فیزیکی نیست ، گاهی از یک نوشته ، از یک عنوان ، تیتر ................ باورش برایم سخت است !!!

.

      وبلاگم سرفه می کند و وصیت می کند  _ حالش خیلی بد است _ می گوید : همیشه از اینکه اسباب لذت کسی بوده باشد ، متنفر بوده است  !!! ، وبلاگم گریه می کند و یقه ی من را می گیرد و  می گوید : تو بگو ، قالبم  بَزَک داشته است ؟! ،  حرف هایم تحریک آمیز بوده است ، ذهنیتم خراب بوده است ؟، خیر خواهی ام موجب سوء تفاهم شده است ؟ ........ . سرفه می کند ، شربت در حلقش می چکانم ، آرامش می کنم ، تقصیر تو نبوده ،  خیلی چیزها ناخواسته اتفاق می افتد ، هرکسی _طبق معمول _ از ظن خودش شد یار تو !

حالا عیب ندارد ، حالت که خوب شد ، دوباره بنویس ، مثل همیشه ، وقتی طنز می نویسی همه کیف می کنند، اصلا زبونت بامزه است ، دلت می اید دیگر افاضه ی فضل نکنی ؟!!!!  اصلا مگه یادت رفت ، اونهمه تعهد ، والنجم اذا هدی ، قسم به ستاره ای که راهنما شد ! ، راهنمایی ، روانشناسی ، مشاوره ، ........به این زودی فراموش کردی !! ، برای چی اومده بودی ؟؟ تازه همه ی دوستات به اسم ستاره می شناسنت ! دیگه اسمت ، رو زبونشون نمی چرخه ، می خوای بگی همه چی تموم شد !!!

       خودش را در رختخواب رها می کند و با حالی زار می گوید ، تو خیلی همه چیز رو جدی گرفته ای ، دنیا همه چیزش بازیچه است ، اینکه بازیچه اندر بازیچه است  ! چه توقع ها از من داری ، من از همان اول کم آوردم ، حال که به هیچیک از اهدافم نرسیدم ، اقلا بساط  هوی را جمع کنم ، اینطوری خیلی بهتر است !

.

 خرداد ماه بود که به دنیا آمدم ، همان روزها بمیرم ، رمانتیک تراست .... تو هم انقدر آن شربت رو در حلق من نریز ، من مردنی ام !    به دوستان بگو حلال کنند .....

برای شفای وبلاگ منظور _دیگر _ دعا نفرمائید !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 11:12  توسط ستاره قطبی  | 

IMG_0271.jpg

شما فکر می کنید همه ی این کتابا تا ۵ روز دیگه فروش بره ؟؟!!!

IMG_0279.jpg

من دارم توی این دخمه تلف می شم !!!!

IMG_0278.jpg

راستی ! دوریبین من مجهز به نمایشگر مادون قرمزه، توی این عکس کاملا مشخصه که برج میلاد رو با نخ نگه داشتن !!!!

فوق برنامه ۱ : راستی امروز چند شنبه است ؟؟؟؟!!!

فوق برنامه ۲ : اگه وقت کردم در ادامه مطلب عکس های جالب تری می ذارم ! (اگه زنده برسم خونه !!!)

فوق برنامه ۳ :  راستی گشت ارشاد گفته : از فردا دخترايي که مانتوي تنگ.شلوار کوتاه.موي بلند.روي سياه.ناخن دراز.واه واه واه واه ............. 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:15  توسط ستاره قطبی  | 

امروز ، انتخابات مسئول بسیج دانشجویی بود .

مسئول حوزه چند روز قبل صدام زدو بهم گفت  که برم کاندید بشم !!! فکر کن ؟؟!! .... گفتم حالت خوبه !!. گفت فرمالیته است  ، می خوائیم که رای بشکنه هر کسی نیاد بالا !  گفت برو یه متن بلند بالا از سوابقت و از کارهای آینده ات بنویس برای سخنرانی آماده باش !!  

فکر کرد هالو گیر آورده ، هرچی اصرار کرد زیر بار نرفتم ! خدافظی کردمو رفتم !

امروز ، انتخابات مسئول بسیج دانشجویی بود .

بچه ها متن به دست ، داشتن از اضطراب می مردن ! دلم براشون سوخت ، خنده ای زدمو در حال جیم شدن به طرف دندون پزشکی بودم که  یکی از بچه ها رو دیدم که ، با اصرار منو برد تا سالن همایش ، گفت یک ساعت بشین بعد بلند شو برو که رفع تکلیف شده باشه . زشته !

دیدم بیراه نمی گه بنده ی خدا ! داشتم دم ِ در ِ سالن قدم می زدمو با بچه ها شوخی می کردم که چشمم خورد به برگه ی نامزد ها و برق از سه فازم پرید !!!! معلوم نیست اسم منو کی معرفی کرده بود . هرچی رفتم پر پر زدم که من نمی رم بالا حرف بزنم ، گفتن دیگه دیر شده باید بری یه چیزی بگی ، مشکل خودته !!

 

امروز ، انتخابات مسئول بسیج دانشجویی بود .

دوستم کنارم نشسته بود ، داشت تعریف می کرد که یکی از شرکتهای معتبر صابون سازی برای تبلیغاتش  فقط از یه جمله استفاده کرده " این همون صابونیه که شما می خوائید" .و کلی فروش هم داره !....

متن سخنرانی ایم آماده شد . تو برگه نوشتم " من همون صابونی ام که شما می خوائید!!! "  فکر کنم اینجوری حسابی رای رو می شکوندم !!!!! تقریبا همه رفتن حرفاشونو زدن ، و اضطراب کشنده گریبان گیر من شده بود ، هرچی کورتیزول تو بدنم بود ترشح شد !!!

خلاصه که اسم شریف ما رو هم خوندن ، رفتم بالا ، پشت تریبون که ایستادم دیدم یه سالن پر دارن بهم نگاه می کنن ، آب دهنمو قورت دادم ، ردیف وسط ، تا ته همه اخوی تشریف داشتن.

معطل نکردمو بی فوت وقت ، بعد از گفتن سوابق ، بادی به غب غب انداختمو ، گفتم ، حقیقتا حرف برای گفتن خیلی داشتم و متنی رو هم آماده کرده بودم اما 10 دقیقه ی پیش نظرم تغییر کرد ، و ترجیح دادم به نفع دوست خوب و خواهرعزیزم  خانم X  ، انصراف  بدم .  صلواتی ختم کنید .

.                                                                   

اومدم پائین . دوستم می خندید ، می گفت : که متن اماده کرده بودی ؟، گفتم بله که آماده کرده بودم ، برای اینکه دروغ نشه ، متنم داشتم ، بفرما اینم متن : " " من همون صابونی ام که شما می خوائید!!! "  

امشبم شبی بود برای خودش ...........

 

فوق برنامه 1 : ببخشید که چرت و پرت نوشتم ، ولی از عصری تا الان دارم به امشب می خندم ، نتونستم خودداری کنم که ننویسم !

فوق برنامه 2 : سوال روان شناسي: با جواب دادن به اين سوال ميتوانيد بفهميد افسرده هستيد يا نه! سوال: افسرده هستيد يا نه؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 23:54  توسط ستاره قطبی  | 

کاش الکی الکی آدرسو بهت نمی دادم ، نه به تو ، به خیلی هایی که دیگه ستاره قطبی رو با قیافه اش می شناسن ، بعد هی تطابق می دن که این نوشته ها مال این آدمه یا نه !!!! البت نه اینکه قیافه مهم باشه ، یا شناختن من ، یا تطابق ، یا هر چی ...........

 

     نمی تونم بگم مشکل کجاست ، ولی دلم گرفته ، به هر کی می رسی ، یه تیکه از متن رو بهم  می ندازه ... یعنی که همه می دونن ، یعنی  غارم لو رفته ، همه می دونن اینکه داره راست راست جلوشون می چرخه ، همونه ، صابری می گه می بینم که اسم منم بردی ! . تو دلم می گم ، مگه اینکه دستم بهت نرسه زهرا ! اصلا هرچی می کشم از دست تو می کشم !! حیف که خیلی عسلی وگرنه تا الان خونت حلال شده بود!!!

 

دو سه ماه پیش ، اقای درخشنده گفت یه یکشنبه هماهنگ بشید که وبلاگ شما رو هم نقد کنیم ! تو راه هرچی فکر کردم نفهمیدم  برای چی باید این اتفاق بیافته ، یعنی هرچی می گفتم " که چی بشه؟!" ، جوابی براش پیدا نمی کردم !

مخصوصا که همه اش تو دو دلی تخته کردنش بودم ، گفتم اگه قراره بسته بشه پس نقد کردنش عملا کار بی خودیه !، نقد برای اینه که فرد بخواد پر توان تر و بدون غلط غلوط تر به راهش ادامه بده ....

 

    در هر صورت این چیزی رو از موضوع کم نمی کنه ، من خیلی دلم گرفته ، و احساس می کنم یه آدمم با یه دست رو شده  .خب این یکم عذابناکه  ، دیگه سخت می تونم حرف بزنم ، ناچارا ملاحظه ی همه رو می کنم تو نوشتن . _آهای سودابه ، باز قاطی نکنی به خودت بگیری _

 

      بعضی دوستان درخواست می کنن که یه قرار دست جمعی بذاریم ، یا مثلا اگه می شه نمایشگاه کتاب تشریف بیارید ، ما از شهرستان می خوائیم بیائیم !! ، یا مثلا جلسه ی نقد بذار تو کافه بلاگ ، بذار همه بیان ، هم نقد کنن هم با ریخت و ترکیبت آشنا بشن !!

گاهی وقتها شاید حق مسلم ما باشه که بخوائیم بدونیم ، کی توی این مدت می نوشته ، و تا حدودی بشه به بعضی ازین دوستان حق داد . اما این دست و پای من رو برای نوشتن، هم می بنده و هم گاهی وقتها خیلی تو ذوق می زنه ، فرقی نمی کنه ، می تونه دو طرفه باشه . (خدا می دونه چند نفر تو ذوقشون خورده با دیدن من !!) پریزاد که می گفت اصلا تصور نمی کرد من این شکلی باشم ! حالا دیگه بقیه اش رو روش نشد بگه  احتمالا!!

اگه تصمیم قطعی گرفتن بر بستنش ، شاید یه روز یه کاری کردم ، شایدم هیچ وقت لزومی برای حضور ندیدم !

اما چیزی که هست اینه که ................ خیلی دلم گرفته

.........

 

و در آن شب که وسیع ِ دل ِ من می گیرد

تو مرا می خوانی

دل شوریده ی من

به غزلخوانی تو می میرد

و در آن شب که غزلت رنگ وداع بر تن داشت

گفتمت طاقت دوری هرگز !

جان ِ من همره ِ تو بار سفر می بندد.

تو به من می خندی .........

خنده ای تلخ و حزین

یادم امد که در آن شب باران

زیر گوشم می گفت

بوسه ای ، عطر و گلی بدرقه ی راهش کن

.............. ای دریغا باران

این وداع مرگ من است

رفتنش هیچ ندارد سویی

دیگر اینجا ندارد نوری

من دگر هیچ ندارم شعری

او به من شعر عطا کرد و خودش لالم کرد

من دگر شاعرِ مردابم و مرگ

شاعر مرده ی این بیت منم

غزلم خشکیده

طبع شعرم مرده

پیکرم افسرده

من فقط زنده به امید هستم ......

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 16:2  توسط ستاره قطبی  | 

 

ما غلط های ریز و درشت در زندگی پر بارمان زیاد داشته ایم ! از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان چند تا هم غلط بزرگ یا همان غلط های اضافی داشته ایم !

سر ِ هر بارش هم پس گردنی ها خردیم اما آدم نشدیم . هر بار هم توبه کردیم ها ، (این تن بمیرد!) ، اما نمی دانیم چه شد ، غلط بعدی ناغافل از دستمان در می رفت !

.

آخرین بار را خوب در خاطر داریم ، بابتش تو دهنی همچین قایمی خوردیم از خدا ، ..... دردمان گرفت ، .... نشستیم به گریستن،  ( حالا گریه نکن کی گریه کن ) ، پشت دستی که چه عرض کنم ، تا سه روز دور خودمان می چرخیدم . لامروت درد داشت ، بد دردی ایست این درد غفلت !!!!!!!

.

البت آن موقع نمی دانستیم درد غفلت است ، همه را از چشم خدا دیدیم !

دیدیم این خالق هستی بخش چپ و راست می رود و امتحان های الهی اش را بر سر و دک و دهن ما پیاده می کند (سوسک نشیم خوبه !!!)

.

گفتیم آخر لوتی این چه مرامی ایست ، ما نیز خرد آدمی هستیم از بندگانت ، مگر از رگ گردن به ما نزدیک تر نیستی ؟، مگر نه اینکه از محبتی که به ما داری،   ما را هر آینه از شوق مردن رواست ؟!

پس این چه رسمی ایست که مادام "نثار" ما می کنی !؟  ( اینها را همه با های های گریه می گفتیم ! دلمان برای خودمان کباب بود، بیچاره دلمان ! ، نه .... بیچاره کباب!)

.

حقیقتش از اینهمه کتک کاری خسته شدیم ! (از بس که خورده بودیم!)

بفرمودیم ،  دیدی که ما آدم نمی شویم ، دست از زدن بردار دیگر !! ..... سعی می کنیم به سنت استدراج دچار نشویم ، اما از این بهتر بعید می دانیم !!  ولی این تن بمیرد دیگر ما را ظرفیت خوردن نمانده است ! ( این بار بخوریم ، یک راست امین آبادیم!) ........

.

همین ها را می گفتیم و خط و نشان می کشیدیم ...... برایش شرح و بسط دادیم  که زمانه عوض شده است ! ، مرز ِ گناه و ثواب محو شده است ! برایش مفصل توضیح دادیم که ما در برهه ای از انقلاب هستیم که از قضا با همان آخرالزمان شما یکی شده است ! ... بفرمودیم که ما به " نسل سوختگی " شهره ی آفاقیم !

داشتیم می فرمودیم که حفظ دین در دلهایمان ، به مثابه نگاه داشتن آتش در دستانمان شده است ، که دیدیم این حدیث از پیامبر عظیم اشان خودشان است . -----> فلذا سوسک شدیم !!!

.

خلاصه بفرمودیم که اگر تو خدایی ، خودمان و تمام پیوندهایمان  فدایت شوند ، دیگر اینجوری و با این فضاحت  بادمجان در سر و پکال ما مکار!

 آن شب تمام شد ، ... با تمام خط و نشان ها !!!

.

دیری نپائید که بعد چندی ، خود را در مجلسی یافتیم ، خرد مطالبی روزیمان شد، لباس سیاه بر تن داشتیم و در کتب علمی خوانده بودیم ، اجسام سیاه  نور و گرما را خوب به خود جذب می کنند ، و الحق که چه خوب به خود جذب می کنند! و در جای دیگر شنیده بودیم ، امام کارش هدایت است ، و الحق که چه خوب هدایت می کند ! ................

.

القصه ، با زبان ِ بی زبانی حالیمان شد :

که بنده ی خوبم : این دفعه را محکم تر زدیم ، تا اگر امیدی به سمت و سوی ما نیست ، لااقل آن سمتی هم روانه نشوی !!!

و ما تصمیم گرفتیم به سمت خودش روانه شویم ، چه کنیم که لاکردار ، کتک هایش می چسبد !

 

 

فوق برنامه 1 : بد زمانه ای شده ! ، از این طرف ریسمان الهی را چنگ زدیم و می خواهیم که بالا بیائیم ، با مشقت و درد! ..... از آن طرف شیطان پاهایمان را دو دستی چسبیده است ، ما را به جهت مخالف می کشاند! بد مصب عجب زوری دارد . البت ما هم بیکار ننشسته ایم ، با تمام وجود به جهت بالا رفتن تلاش می کنیم ، اما نمی دانیم چرا 2 سانت که بالا می رویم ، 4 سانت پائین می آئیم !!!!

 

فوق برنامه 2 : واقعا برای کسی که تاحالا کتک نخورده متاسفم!!!!!

 

فوق برنامه 3 :  ما در این هفته سه بار متولد شدیم !!!

1_ یکبار که فردا 10 صبح متولد می شویم !!!

2_ از امتحان که فارق می شوی ، گویی تازه از مادر متولد شده ای !!!

3_ بعد از کتک مفصلی که خوردیم ، احساس کردیم تازه متولد شده ایم !!!

.

4_ به عبارتی می کنه ، نفری سه تا کادو !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 14:39  توسط ستاره قطبی 

 

    آن روزها که جوان تر بودیم ، یک روز از باغی بس فراخ گذر می کردیم  که به نگاه چشممان خرد به یک سیب سرخ رنگی که از جوی میان باغ ، _همینجوری برای خودش_قل می خورد و گذر می کرد .....

سیب را از اب گرفتیم ویه گاز از لپش زدیم ، در حین میل کردن بودیم که ناگاه دو سیم در داخل مغزمان گفت جیریزززز ( همان اتصالی خودمان) ...... به اندیشه افتادیم که نکند صاحب مال راضی نباشد ، اگر سیبی که کوفت کردیم حرام باشد چه ؟؟!! ...... العیاذ بالله !!

این شد که مصمم شدیم صاحب باغ را پیدا کنیم ، از این شهر به آن شهر ، از آن شهر ، به اون یکی شهر ، از اون یکی شهر دوباره به همون شهر .........

خلاصه آنقدر تاختیم تا توانستیم صاحاب مال را خفت کنیم ، در این اثنا دهنمان نیز کلی ...........ولش کن بابا!!! ما برای خدا کار کردیم گفتن ندارد !!!!

.

موضوع را با صاحاب مال مطرح کردیم ، ....صاحاب مال کمی در این موضوع اندیشه کرد و هی راه براه به ما چپ چپ نگریستن کردندی ، تا اینکه لب از سخن بگشائید و بر ما بفرمود که ، درقبال شرطش می تواند یه گاز سیب را حلال جانمان کند !  و لا غیر !!

ما هم در دلمان بفرمودیم که خبرت  بگو ببینیم شرطتت چیست ، خسیس گدا ؟؟!! _ اما در ظاهر گفتیم ، امر امر شماست _ چون بدجوری تیریپ مذهبی برداشته بودیم نمی شد دیگر ..... خودت می فهمی که !

.

صاحب باغ بفرمود که پسری دارد کور و کچل و یکی در میان بی دندان، از حیث بی ریختی کسی بر او زن نمی دهد ، اینگونه است که مدتها در خانه میژر دپری شن (افسردگی اساسی) گرفته است !! 

چنانچه بپذیری که با تنها پسر من وصلت کنی ، سیب که سهل است باغ سیب را حلال جانت می کنم .....

.

ما در این اندیشه بودیم  که این فیلم را کجا دیدیم ؟؟!! یادمان ادم که مشابه همین داستان را از سیما پخش کرده اند که نقش شیخ مرتضی انصاری را ، اردلان شجاع کاوه بازی می کرد (اِاِاِ .... زشته !!!) .......

.

چون آخر داستان را می دانستیم ، با کمال ذوق زدگی  پیشنهاد را قبول کردیم و منتظر روز عقد شدیم ،....... در این اندیشه بودیم که غلمان بهشتی مان هم فراهم شد و فقط مانده است که برویم فوق لیسانس بگیریم .......

کور از خدا چی می خواد ؟!

.

روز عقد فرا رسیدن کرد ..... تور را بالا زدیم ،از فرط خوشحالی نزدیک بود غش ما را فراگیرد ، اصلا نمی توانستیم بر این یوسف  دختر کش (ضم به روی کاف) نگاه کنیم ، خلاصه با کلی خجالت و شرمساری  نظر بر غلمان کردیم !!!! وبعد از ان، .... از فرط ترس جیغی تمام سرای را فرا گرفتن نمود ، ....... خوب که سیاحت کردیم ، دیدیم این یارو غلیان هم نیست !!! ..... مرتیکه ی بد ترکیب !!! در یک حرکتِ  یک ضرب گوشه ی سفره را گرفتیم و همه چیز را بر هوا پرتاب کردن نمودیم!! ،........ داد و بیداد که آقا این چه وضعش است ! مگه قرار نبود هپی اند تمام بشود !!! این که شبیه گودزیلاست !! من بمیرم هم  جنازمو رو دوش این نمی ذارم !  می خوام هرگز حلال نکنی ! ..... چی گفتی ؟ ....... بیا جلو ! .... این کله رو داشته باش ، ........

خلاصه ، یه کله به این بزن و یه مشت به آن بزن و یه لگد نثار ان یکی کن ..... این شد که عروسی  بهم خورد!!!!

شب بود که در سرای خانه ، از بخت سیاه به گریستن مشغول بودیم ، که دیدیم پسری خرامان و به آهستگی نزد ما آمد  ، بس زیبا که او را بی بدیل  رب النوع زیبایی توانست گفتن ! ما  محو زیبایی پسر بودیم که عقل و هوش از ما بربوده شد ! بی فوت وقت بر ید مبارکش نظری انداختیم ، دیدیم که ستاره بخت با ما یار است و پسر حلقه ای دردست ندارد!! همینطور چهار چنگولی مانده بودیم که همچین موجودی چون است که در این آبادی جان سالم به در برده است ؟؟!! 

.

از وی پرسش کردندی که شما ؟؟!! ...... بفرمود که من همان دامادم دیگه !!! همانی که امروز مجلسش را بهم زدی !!! ... آن زمان که افتاب غروب می کند ، طلسم من نیز شکسته می شود و من اینگونه زیبا می شوم ! .......ما که تا به حال اینجورش را ندیده بودیم ، کف ها کردیم که در تاریخ بعد ها نبشتند ، که تا یکسال مردم ابادی از کف ما برای شستشوی البسه بهره ها بردند !!!!

با حالی نزار(با این زئه؟؟) گفتم شما پرنس فیونا نیستی ؟؟!! ..... بفرمود که نه ، اون قضیه اش فرق می کند ..........  اما می تواند اخر داستانش مثل او باشد !!!!

.

بعد ان شب ما با خود کلی اندیشه ها کردیم !

_ بدبخت،  باباش باغ  سیب دارد !!_ می توانی به کلاس زبان بروی ، می توانی ارشد رو آزاد قبول بشی  ، می توانی اصلا جهزیه ندهی ، از همه مهمتر می توانی تا ابد الدهر به  ای دی اس ال متصل شوی  و .......

.

این شد که پی به این بردیم که اخلاق است که برای آدمیزاد می ماند ، قیافه برای آدم عادی میشود !!!!!مهم اینست که احساس خوشبختی بکنیم!!!!!!!!!!

 اینم از پند اخلاقی ایش !

فوق برنامه 1: تا اینجا که این پست را می خوانید می بینید که من هنوز آدم نشده ام !

فوق برنامه 2: هرچی اندیشه کردیم چیزی بنویسیم که حرفی گفته باشیم بس مفید ، نشد !!!! از کوزه همان برون تراود که در اوست !!!

فوق برنامه3 : اینم عکسی از خوزه مورینیو !!!!

فوق برنامه 4 : به خاطر وقتی که صرف کردید ، حلال کنید مارا !

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 20:17  توسط ستاره قطبی 

فوق ۱ : این حال من ِ بی توست !!!!

فوق ۲ : تا باد چٌنین بادا !!!!

فوق ۳ : پیدا شد !!==>

چون طفل که از خوردن داروست پریشان........با دوست پریشانم و بی دوست پرشان

با حوصله ی تنگ و دل سنگ چه سازم ؟؟!!......با دوست پریشانم و بی دوست پریشان

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 16:34  توسط ستاره قطبی 

ای بابا !!! آخرم شمارمون همه جا پخش شد .......

حالا شما یه آقایی (یا خانومی) بکنید زنگ نزنید مزاحم شید !!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 11:54  توسط ستاره قطبی  | 

بلاخره بعد قرن و اندی یه قرار وبلاگی گذاشتیم ! تو یه هوای  خنک و ترد و تازه پائیزی.

این خانمی رو که می بینید (در حقیقت نمی بینید) کتایونه! که دوباره بعد دوره کوتاهی وبلاگشو راه انداخت ! و الان دقیقا قصدش از این ژست اینه که گوشیشو به ما پز بده !!!!! (لعنت به اینهمه تضاد طبقاتی )

اینم که به ظاهر خانم محترمی جلوه می کنه ، پریزاده که داره با شوشو حرف می زنه !! و مدام تا آخر ملاقات می گه بریم تو بشینیم ..بریم تو بشینیم !!! خیلی زود اومده همه شم  ارد می ده !! (خب شما که سرمایی هستی بیشتر بپوش عزیز من !!!)

اینم خود نامردمم کهه به طرز خیلی مودبانه ای دارم چای می نوشم !!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 22:53  توسط ستاره قطبی  | 

تقریبا هیچ چیز الان تو زندگی ما جریان نداره !!! به جز سیم اینترنت که همچنان برق در رگ هایش جاریست !!!( و پای هر کسی بهش می خوره یه فحشی نثار من می کنه !!!!)

 

البته راه کارهایی هم هست که آدم به اعصابش مسلط باشه!! مخصوصا که مهمون سوسو باشی !!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 15:9  توسط ستاره قطبی  |