شیخ نجم الدین قطبی (رضی الله عنه) روزی از گذری بس فراخ عبور می نمودی که از راه دور ٬ دو عین مبارکش به سرای مکتب خانه ای افتاد. و از هیبت آن منظره ٬ واعجبا و وا أسفا سر دادی و از دیدن ان همه جمعیت در سرای مکتب خانه ٬ تعجبی بسیار وی را پدید آمد .  

شیخ پای مبارکش را کمی جلوتر نهاد تا خود از نزدیک شاهد آن منظره باشد و از چند و چوند کار سر همی آورد .

سبحان الله و تعالی از آن جمعیت که به نیمی از جوانان مقدونیه می مانستی و تعجب بسیار که همه و همه را جوانانی نه چندان خرد٬ متشکل می نمودی که هر یک با برگه ای در دست چون دیوانگان به این سو و آن سو می رفتندی و هر از گاهی برگه ای را از پنجره مکتب به داخل سرای پرتاب می نمودی .

و بعد از لحمه ای (لحظه ای )  در حیرت تام ٬ می دید که برگه ها دوباره از سرای مکتب به بیرون پرتاب می شود و اینبار با رنگ هایی مانند قوس و قزح که به روی آن نگاشته شده است : مملو است .....  مملو است.... مملو است ..... مملو است .... و .......

در این هنگام شیخ ما نجم الدین قطبی را حالی دگر دست داد و از اینکه می دید این جوانان چگونه به تکاپو افتاده اند و مانند طفلکان یتیم عربده سرداده اند ٬ بسیار نالان شد و دریافت که امروز ٬ روزی بس عظیم باید باشد !!!!!!

لذا کنجکاوی امان را از شیخ بربود ٬ و شیخ نجم الدین(رحمه الله و برکاته) با یدٍ مبارکش ٬ یکی از جوانان را خفت نمودی و از وی پرسشی چند من باب این یوم شر ٬ پرسیدندی.

جوان مفلوک با حالتی مخذول و نه مناسب حال جوانان ٬ پاسخی داد در خور تأمل و تأخر که شیخ را مدتی در کما به سر می بردی.

جوان شیخ را گفت که این روز سرنوشت ساز ٬ روز  گزینش واحد  است .!!!!! و چون با احتساب نمره معدل بوده است ٬ قضا و قدر مرحمت را جایز ندانسته و چونان مفلوکان بر سرمان بلا نازل می شوندی.

شیخ ما (جمیعا و رحمه الله و برکاته)بعد از شنیدن این خبر ٬ نعره ها کشید و راه بیابان پیش گرفت!!!