
(کلاس درس _ معلم در حال نوشتن تمرین _دانش آموزان در حال نت برداری از روی تخته)
نسیم : باز فشارت افتاد پائین ؟
ندا : نه
نسیم : پس چرا دستت می لرزه
ندا: نمی دونم
نسیم : ندا من کجام شبیه خراس ؟ صداتم داره می لرزه
ندا : ول کن تو رو خدا حوصله ندارم
نسیم : یه چیز بگم
ندا : بگو
نسیم : یه ربع مونده کلاس تموم شه (ندا یه لحظه تو نوشتن مکث می کنه)
ندا : تمرینتو حل کن
نسیم : چرا نمی ری رک و راست همه چی رو بهش بگی ؟
ندا : چی بگم ؟ بگم بهش علاقه دارم
نسیم : خره امروز جلسه آخره
ندا : من کاری رو که باید می کردم ، کردم
نسیم :حتما باز رفتی به خدا گفتی
ندا : خدا به همه چیز قادره
نسیم : آره ، ولی ..........
ندا :(بافاصله) قلبها دست خداست
نسیم : ولی چرا من این کارو کردم نشد
ندا : چون قسمت تو نبود ، ساعت چنده ؟
نسیم : اگه اینم قسمت تو نبود چی ؟
ندا : هیچی !
نسیم : یعنی چی هیچی !!!
ندا : یعنی راضی ام به رضای خدا
نسیم : ولی تو اونو دوست داری
ندا (با قاطعیت ) من حرفامو دیشب زدم بهش ، اگه بخواد براش کاری نداره تو دلش بندازه. حالا هم انقدر حرف نزن ناراحت می شه !
نسیم : یعنی اگه نشه به همین راحتی می ذاریش کنار
ندا : راحت تر از این حرفا......ساعت چنده ؟
نسیم : دقیق ، 7 دقیقه به 2
ندا : چرا این زمان لعنتی تموم نمی شه
نسیم : اَه ، چرا نمی ره خودش مسئله رو حل کنه ، چه قدر لفت می ده ، ..... اِ ،ندا نگاش کن
ندا : ( ندا بی حرکت سرش رو پائین نگه می داره) ترجیح می دم گوش بدم ، بگو
نسیم : خیره شده به یه نقطه
(ندا یه پارچه سبز رو محکم تو دستش فشار می ده و یه چیزی زمزمه می کنه)
نسیم : چِت شد ، اون چیه تو دستت
ندا: ساعت چنده ؟
نسیم : 5 دقیقه دیگه مونده ، ندا استاد قاط زده
(ندا تو چشمش اشک جمع می شه ، یه چیزی بالای دفترش می نویسه )
نسیم : (داره نوشته رو می خونه) الهی رضاٌ به رضائک ، اینا چیه می نویسی ، دارم می گم استاد قاط زده
استاد : خب بچه ها مسئله رو خودم حل می کن (استاد مسئله رو حل می کنه)(پایان تمرین)
استاد : براتون آرزوی موفقیت می کنم ، امیدوارم تو همه مراحل زندگی پیروز باشید. من کاری ندارم اگه کسی سوالی داره می تونه بپرسه (همه ساکت شدند)
نسیم : بگو یه کاری باهاش داری
ندا : ساکت شو لطفا
استاد : خب پس همتون رو به خدا می سپارم (استاد داره وسایلشو جمع می کنه)
(نسیم و ندا در حال جمع کردن کیفشون )
نسیم : (با تعجب) MY GOD !!!!
ندا : ( بدون اینکه به استاد نگاه کنه مکث می کنه ) چی شد ؟
نسیم : انگار استاد می خواد گریه کنه
ندا : ( درحالی که پارچه سبز محکم تودستشه ) بسته نمی خواد چیزی بگی
( تقریبا همه بچه ها از کلاس رفتند بیرون_ استاد خداحافظی می کنه و از کلاس خارج می شه)
نسیم : ندا از کلاس رفت بیرون
ندا : ( با بغض ) دیگه مهم نیست .......(می شینه رو نیمکت)
ندا : تو برو ، معطل من نشو ، می خوام یکم تنها باشم
نسیم : باشه ، خداحافظ ، ولی زیاد نمونی ها ، زود بیا
ندا : باشه
نسیم : (نسیم در حال بیرون رفتن از کلاس ) اِ...سلام استاد (ندا یک هو کمرش صاف می شه )
خدا حافظ استاد .........
(استاد داخل کلاس می شه، از نیمکت ها می گذره و پشت ندا می ایسته )
استاد :
دیشب چه غوغا کرده ای ، شوری تو بر پا کرده ای
در سرزمین سینه ام ، دل را چو دریا کرده ای
گاهی به مدم می بری ، گاهی به جزرم می کشی
ای ماه پر افسون ، مرا پائین و بالا کرده ای .....