اتوبوس بلیطی یا صدقه ؟؟!!!!

     تو ایستگاه اتوبوس منتظر اومدن اتوبوس بودم ، البته بلیطی ، نه ریالی ، این شد که بیشتر منتظر شدم . داشتم به بلیط فروشی کنار ایستگاه نگاه می کردم ،که چشمم خورد به صندوق صدقات کنار ایستگاه . بِر و بِر  وایستاده بود منو نگاه می کرد !

آخه ببین من چه قدر بدبختم ، بین اینهمه آدم زل زده بود به من نگاه می کرد .

__ بی خود به من نگاه نکن ، یه قرون ، ته ِ کیفم پول ندارم .

از نگاهش معلوم بود که فهمیده دروغ گفتم !

__ خیل خب بابا  دارم ، ولی کمه ، به جون خودم لازمش دارم .

نخیر دست بردار نبود ، هرچی  رومو  اون ورتر کردم ، بازم نگاه سنگینش رو که بهم زل زده بود ، حس می کردم .

5 دقیقه اولو ، سوت زدمو به روی خودم نیاوردم . اما نمی شد ، مثل سیریش داشت بهم نگاه می کرد . اومدم بهش کلک رشتی بزنم ، زدم به شونه یه  خانومی  و بهش گفتم : ببخشد ! ظاهرا اون صندوق با شما کار داره ، و بعد شروع کردم به سوت زدن . داشتم سوت می زدم که  دیدم  یارو پریده  توی اتوبوس  بلیطی و داره می ره! دیگه کفرم بالا اومده بود ، اعصابم خورد شد ، حالا باید یک ربع دیگه نگاههای کوفتی ایش رو تحمل می کردم . داشت گریه ام می گرفت ، بابا ندارم ، والله ندارم ، بالله ندارم !

اصلا شیطونه می گه هموین اتوبوس ریالی رو سوار شم برم ، از شرش خلاص شم !

شیطونم چه حرفایی می زنه ها ، خب اونوقت صندوق نمی گه : دیوونه ! صد تومنتو بده به من ، تا فردا صبح با وجدان راحت اینجا وایستا !!!!!

خب راست می گه ، اگه پول نداری چرا با ریالی می ری ، اگه داری چرا نمی دی به صندوق شر رو بکَنی .

5 دقیقه دیگه  نشستم روی زمینو با برگها 5 برعکس ساختم ، کاش می تونستم خلاقیتم رو بریزم تو صندوقو در برم و تو دلم بهش بخندم !

نخیر اتوبوسم  نیومد ، به نظر تو ، اینجور موقع ها آدم باید به کی فحش بده ؟! به دولت ، به ملت ف به مذهب ، به راننده اتوبوس بلیطی ! ، به راننده اتوبوس ریالی ، به صندوق چشم چرون ، به خودش ..................

من اینجور موقع ها با گریه می گم ، حتما حکمتی تو کاره ! حکمتت رو شکر ولی دیگه داره دیرم می شه ، اشکمو درآوردی به خدا ....، خدا که خودتی ،  به کی قسم بدم !

نفس عمیق می کشم ، بلند می شم ، خودمو می تکونم ........، دوباره یه نگاه زیر چشمی به صندوق می کنم !

نه خیر ، اصلا ناموس حالیش نیست ، خوب شد پسر نبود !

آروم آروم می رم جلو ، تو صورتش نگاه می کنم . ( فِیس تو فِیس_از اینجا به بعد اسلاموشن می شود_ ماتریکس 4) .

__ گفتن ِ این اعتراف که تو بردی خیلی برام سخته !

کیف پولم رو در میارم ، زیر چشمی بهش نگاه می کنم ! ایندفعه به جای من زل زده به کیف پولم ، که چندی در میارم . دستم بین صدی و دویستی می چرخه ،  یه پونصدی می کشم بیرون ! الان یک سیگار برگ کم دارم !! ( یه آهنگ تکزاسی لطفا) پونصدی رو چند بار جلوی چشمش می چرخونم ، و قیافه میام !

ای وا ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ، بدبخت شدم ، اتوبوس بلیطی داره میاد ! بلیطم رو کجا گذاشتم ؟! همین یه دونه بلیط رو داشتم ، تا بلیط بخرم اتوبوس رفته .

__ باز که داری نگاه می کنی ، مگه نمی بینی اتوبوس اومده ، بابا به خدا دیرم می شه ، خب فردا دوباره میام . سریع می دوام سمت اتوبوس ، یهنگاه به صندوق می کنم که داره بهم فحش می ده ، یه نگاه به راننده که داره بلیط ها رو جمع کی کنه . موندم کدوم طرفی برم . امتحانم رو چی کار کنم ! دیر می شه ! بلیطم گم شده !

صندوق می گه : برو ولی خیر نمی بینی !!!!

__ ایشالله به کمرت بزنه صندوق ! تو خیر می بینی که باعث شدی از اتوبوس جا بمونم .

اتوبوس از روی 5 برعکس (خلاقیت هنر ی ایم) رد می شه ! (آه سوزناکی می کشم) آه چه روزی بود امروز

دست ، توی کیف پولم می کنم ، یه پونصدی در میارم ، می خوام لوله اش کنم که چشمم به نوشته روی صندوق می افته . « صدقه 70 بلا را دفع می کند »

__ امروز خوب منو تیغیدی ! حواست باشه ! انقدر که یه درس سه واحدی ایمو می افتم .

پونصدی رو می ذارم ، یه هزاری در میارم ، لوله اش می کنم، می ذارم جلوی دهنش ، انگار داره بهم زبون درازی می کنه . خودمو خونسرد نشون می دم .

__ چیز عجیبی نیست ، من که همون اولش گفتم تو بردی .

پولو هُل می دم تو حلقش !

__ حرومت اگه بلا بیاد سراغم ، خوب شد ؟؟

45 دقیقه ای می شه که تو ایستگاهم ، دیگه به امتحان نمی رسم ، راه می افتم به سمت خونه !

یه ماشین عوضی هی بهم بوق میزنه ، امروز همه نذر دارن که برن رو اعصاب من !

بهش محل نمی دم ، دوباره بوق می زنه .  مرتیکه عوضی !

__ عوضی خودتی و هفت جد و آبادت !!  بپر بالا !

ای وای چه جوری شنید ! من که تو دلم گفتم ! ........ آره تو دلم گفتم ، ولی فقط پروانه اس که می دونه اینجور موقع ها چی می گم !

__ هنوز راه نیوفتادی ؟! تو الان باید کرج باشی ! بپر بالا که یک ربع ام زودتر می رسیم .

 

امام صادق (ع) : چون کسی قصد تصدق کند ، هفتصد شیطان اورا وسوسه می کنند . و هیچ چیز بر شیطان گرانتر از آن نیست که صدقه به مومنی داده شود . واین صدقه ابتدا به دست خدا رسد پیش از آنکه به دست فقیر برسد .

شمع ، از شمع بودن خودش راضیه !!

     

      دیروز کتابهامو ریختم رو میزمو ، شروع کردم به برنامه ریزی برای درس خوندن . همیشه روی میزم انقدر اشیاء و وسایل متفرقه وجود داره که اصولا جا برای گذاشتن کتاب خیلی کم میاد .

داشتم وسایلمو جمع می کردم ، که لابه لای وسایل چشمم به شمع روی میز افتاد . فانتزی نبود ، یه شمع معمولی بود ، یه شمع معمولی با یک نخ در وسطش که حکم ریشه رو براش داشت و بقیه اون پارافین ها ، حول محور اون ریشه یا همون نخ قرار داشتن .

      نمی دونم چرا ولی یهو یاد جنگ افتادم و یاد این مطلب که اگه می خوای یک کشوری رو بگیری ، باید اول پایتخت اون رو سرنگون کنی ، یعنی در حقیقت همون ریشه کشور رو.

چیزی که سرنوشت کشور به اون بسته است !!!!!!

     دنبال کبریت می گشتم ، سرِ گوگردی رو کشیدم به کبریت ، چوب کبریت اَلو گرفت ، آتیش رو زدم به نخ شمع ، سرِ نخ نارنجی شد . اولش برای سوختن مقاومت می کرد ، اما شعله اش نشون می داد که به سوختن تن در داده ........

     دلم برای شمع سوخت ، آروم آروم اشک می ریخت ! شاید اگه بلند گریه می کرد انقدر دلم نمی سوخت ، من همیشه دلم برای مظلومیت می سوزه ............

من فکر کنم شمع بیشتر به خاطر اینکه ریشه اش سوخته بود گریه می کرد ..........

علی رو هم همینجوری آب کردند ..............

برای اینکه یک دولتی رو برانداز کنی باید ریشه اش رو بزنی !

اونها ریشه علی رو سوزوندن ، این شد که علی خودش آب شد .

کاش علی بلند گریه می کرد .

کاش شمع ، می گفت که از سوزوندن ، دردش اومده  و بی صدا آب نمی شد .

کاش علی نقطه ضعف نشون نمی داد ، کاش نمی گفت که زهرا ریشه امه !

شمع گریه می کرد  و من گریه می کردم .............

کاش زهرا موقع سوختن  انقدر اَلو نمی گرفت .

کاش شمع ، یک شمع فانتزی بود  ، که کسی دیگه جرات نکنه ، آتیشش بزنه ، اما اون کاملا معمولی بود ، ساده تر از معمولی !

کاش علی اینطور پر پر زدن زهرا رو نمی دید ............

ولی من مطمئنم که شمع از شمع بودن خودش ناراضی نیست ، حتی اگه ریشه اش سوزونده بشه ، چون شمع دنده ای نداره که خورد بشه ، کتفی نداره که غلاف بخوره ، و صورت نحیفی نداره که کبود بشه ........

شمع خیلی از هم از شمع بودن خودش راضیه .........

وقتی می خوای یه دولتی رو سرنگون کنی ، اول باید ریشه اونو قطع کنی !

الان دیگه چیزی از نخ باقی نمونده ، و تمام پارافین تبدیل به اشک شده ...........

 و من نیز ...............  

زیارت ......

     عجیب یه مدتیه دلم هواتو کرده بود ، به هر دری می زدم نمی شد بیام پیشت .

یه دفعه خودت خواستی و پیغوم دادی که بیام ، که درگیر کارهای نمایشگاه بودم (در حقیقت درگیر دنیا !!!!) و نتونستم بیام .  یه دفعه هم که من خواستم بیام ، دیگه بهم محل ندادی و گفتی همون بهتر که نیای .

      یه مدت گذشت تا اینکه دلم شکست ، دیدم همه رو یکی یک دفعه دعوت کردی ، اِلا من !

به قول  یه دوستی که می گفت ، اون بالا عالم نازه ، و تو ، عالم نیاز ! اگه یکم براشون ناز کنی ، می رن دیگه پشت سرشونم نگاه نمی کنند .

تقریبا یه مدت مدیدی می شه که به غلط کردن افتادم! انقدر گفتم تا بلاخره امروز جواب دادی .

هم من خواستم ، هم خودت !

                          قربونت برم که مثل همیشه با صفایی !

                                                 با یه بغل حاجت و خواسته و غصه و درد دل میام پیشت !

                                                                                                                     منو دریاب !

5 برعکس !

      

        دوباره نشستم نقاشي كشيدم ،‌دوباره ديوونه شدم ، دوباره و سه باره مداد رنگي هامو حرومش كردم .

       دوباره يه دختر كشيدم مثل خودم ، دوباره يه آدم مجهول كشيدم مثل اون ، اينبار شاخه گلو دست خودم كشيدم ، ‌مثلا كه از اون گرفتم ، براي دل خوش كني هم بد نيست منو راضي مي كنه ........

دوباره تو دلم ، يه پنج برعكس كشيدم ، اما ايندفعه كوچيكتر ،يه پنج بر عكس بزرگترم براي اون كشيدم،  ‌چه قدر بهش مي اومد ، به قيافه سياه و مجهولش .......

       شرع كردم به رنگ كردن ، پنج برعكس اونو قرمز تر كردم ، براش سنگ تموم گذاشتم ، خودش اگه مي فهميد ذوق زده مي شد، قرمزي پنجش تو سياهي هيكلش بد جوري خودنمايي مي كرد .

بايد يه فكري براي نقاشي بعدي بكنم ، ديگه واقعا مداد مشكيم تموم شد ، ولش كن ، نقاشي حالا رو بچسب كه تمام عيار شده ، از دفعه قبل قشنگ تر شده ،  يعني مي شه تو نقاشي بعدي پنج برعكسو  قرمز تر كرد؟ نمي دونم خدا كنه كه بشه .

       حالا نوبت قيچيه ، بايد برم قيچي بيارم .  نه ........... يه فكر تازه ، حالا كه سنگ تموم گذاشتم ، بذار تا آخرش برم ، تا آخر ديوونگي ،‌ مي رم چاقو بيارم ، با چاقو قلبشو در ميارم ، بايد مراقب باشم كه بيرون نزنم ، بايد تميز ببرم ، قرار نيست كليه اشم در بيارم كه ،‌ فقط قلبش !!!!!!!

اَه ، چه قدر اينجا شلوغه ، باز اين موچينو كجا گذاشتم ؟ حالا از لا به لاي اينهمه كاغذ خورده و مداد رنگي و قيچي و كبريت و شمع و فندك و ميل بافتني و فيوز و خمير بازي و گل هاي خشك پر پر شده و .............. بايد دنبال يه مو چين فكستني بگردم ، مرده شور خودمو اتاقمو يه جا ببرن .

آهان پيداش كردم ، بايد مواظب باشم موچينو نزنم به كليه اش ، آروم فقط قلبشو بردارم .......

كبريتو مي كشم زيرش ، داره آروم آروم شعله مي گيره و مي سوزه ،‌احساس خوبي دارم .

پنج برعكس هي مي سوزه ، من هي بهش نگاه مي كنم . دسته مو چين داغ مي شه ولي اهميتي نداره ، دوست دارم تا خاكستر شدن بهش نگاه كنم .پنج برعكس هي خاكستر مي شه ، من هي بهش نگاه مي كنم.

باد مي زنه ........... پنج برعكس هي پخش مي شه تو هوا  ،‌منم هي نگاش مي كنم .....................

موج غربت

   

                                      امیر محرابی (نشسته بر روی زمین و دیالوگ می گه )

 

                     سجاد دیر مینا (در نقش مددکار ، همه می گن شبیه هری پاتر شده بود)

 

 

(نمایی از محرابی و خانم علمی که نقش جسد رو بازی می کرد !!!!! بدبخت )

          نمایش با هزار بدبختی اجرا می شود ، دیگر کم و کیفش بماند . فقط دانستن این مطلب بس که ، 6 ساعت قبل از اجرا ، سالن را بهمان داده اند !!!!! در حال حاضر ، کار دکور تازه تمام شده است . و نیم ساعت مانده به اجرا که من دارم نور صحنه را تنظیم می کنم ، تازه !!!!

    از آن طرف حدودا 50 نفر پشت در سالن با بروشور ایستاده اند و منتظرند که به داخل بیایند . احتمال گند زدن امیر محرابی هم خیلی زیاد است ، چون وقت نکردیم تمرین ژنرال را برویم و موسیقی اول رو هم که قرار بود تغییر کند .گوش نکردم و راجع بهش هیچ نظری ندادم ( مجبورم به بچه های موسیقی اطمینان کنم )

     به امیر می گویم که اجرا برود ، اولش را که می رود ، دوباره صدای داد من در می اید . " این چه مزخرفاتیه که داری می گی ؟؟!  اینجوری گفته بودم دیالوگ بگی !"

یهو قاطی می کند و می گوید که تمرین نمی کنم و فقط نیاز به تمرکز دارم . داخل صحنه می نشیند و تمرکز می کند و دلم برایش یکم می سوزد و با او به پشت صحنه می روم و مثلا می خواهم به او ارامش بدهم !!! می گویم هر کاری که دوست داری بکن ، ولی اولش رو اینجوری نرو . دوباره برمی گردم که بروم ، گروه موسیقی از پشت پرده صدا می زند که یکی از کابل های گیتار و نور پشت صحنه قطع شده است !  به سمت اتاق هدایت می دوم ، از در سالن نمی توانم خارج شوم ، افرادِ جلوی در، به خاطر تاخیر ، شاکی شده اند . و می خواهند به داخل بروند . من به جوانبخت می گویم که 5 دقیقه دیگر ، در را باز کنید . به اتاق کنترل می روم ، مشکل صدا برطرف شده است و بچه ها تصمیم گرفتند از نور داخل صحنه برای دیدشان استفاده کنند و یه جوری به سختی ببینند !!!!!

     در ها باز می شود و بچه ها که الان 150 تا 200 نفر شده اند ، وارد می شوند . امیر پشت به جمعیت نشسته است . زهرا علمی  پشت پنجره ، روی سکو قرار گرفته است ، و گروه موسیقی شروع به نواختن می کند .نمایش هنوز شروع نشده است و هنوز هیچ گندکاری هم اتفاق نیافتاده است .

     تا جا به جا شدن و نشستن همه ، موسیقی ادامه دارد . بلاخره نمایش شروع می شود ..............

مادام منتظر بودم  که صدای موسیقی قطع شود ، یا امیر محرابی دیالوگش را فراموش کند ، یا سجاد میزان ها را اشتباه برود ، یا سکوی زیر پای زهرا علمی  شکسته شود و داخل سکو برود ، یا اصلا قاب جلوی صورتش به پائین بیافتد و ملاجش را تیلیت کند ..........

       هیچ کدام از این اتفاق ها نمی افتد ، و نمایش ختم به خیر می شود . آن چیزی که می واستم نشده ، اما بد هم نشد . خدا را شکر می کنم .  فکر اینکه اگر کار 50% بوده اما تجربه اش 150% است . تسکین خیلی خوبی است برایم .

به اندازه یک دوره کامل کارگردانی تجربه کسب کردم . یکی از اونها هم این بود که دیگر به سجاد دیر مینا ، تحت هیچ عنوانی ، نقش دسته چندم هم ندهم !!!!!! ( ماست چکیده !!!)

یکی دیگر اینکه ، محرابی را مسئول برنامه ریزی کار هام نکنم .

دیگر اینکه تا میزان ها کامل بسته نشده ، گروه موسیقی را الاف نکنم ! (البته تقصیر محرابی بود)

دیگراینکه فرخ را دیگر دعوت نکنم ، یا اگر دعوت می کنم ، نگذارم با دوربینش جلوی پدرم رژه برود (اون که از اولشم نمایش ببین نبود ! اومده بود منو مسخره کنه !)

دیگر اینکه قبل از هرکاری بودجه کار را ببندم ، که دستم اینجوری توی پوست گردو نماند .

و خیلی از تجربیات دیگه که در این مجال نمی گنجد.

پیوست: چند روز بعد ، نظر احتمالی زهرا علمی : جسد خودتی و هفت پشتت، حالا حالاها مونده تا به شیوایی من بتونی نقش جسد رو بازی کنی . جوجه برو خاک صحنه بخور فعلا !!!!! 

خدایا تو را صدهزار مرتبه شکر !

      

        از همان روز اول که کار را شروع کردم . حضورت را لحظه به لحظه در کنارم حس می کردم . تو بودی ! واضح تر و روشن تر از هر کسی . تمام تلاشم این بود که فقط به تو توکل کنم.

تمام تلاشم این بود که در اثنای کار تریپ روشن فکری بر ندارم . تمام تلاشم این بود که نیتم را فقط برای تو خالص کنم .

       اما مگر می شد ؟؟؟!!!  تو بودی و می دیدی ، این را حس می کردم و گاهی وقتها از حضورت خجالت می کشیدم . اما مگر شیطان می گذاشت . مدام در گوشم زمزمه می کرد که باید با عوامل راحت صحبت کنم ، تا بتوانند بهتر حس بگیرند . باید جنم کارگردانی بهشان نشان دهم .او به من گفت تو کم چیزی ننوشته ای ، متنت خیلی فنی و هنری شده است ، او به من گفت یادم نرود که اسمم را درشت تر در پوستر بنویسم . من به او گفتم ، من برای خدا کار کرده ام . و او به من گفت : یعنی می خواهی از اسم و رسمت بگذری با آنهمه زحمتی که برای کار کشیده ای ؟؟؟؟

 و اینجا بود که تقابل ها بالا گرفت ..................................

       خدایا با تمام عذاب وجدان های بعد تمرین ، با تمام کلنجار رفتن ها با وجدانم و تمام سختی ها ، هیچ وقت و هیچ لحظه فکر نکردم که جور شدن گروه موسیقی کار خودم بوده . هیچ وقت فراموش نکردم ، که طراح صحنه را تو آوردی ، بازیگران را تو آوردی ، ، و حتی دیالوگ ها را تو نوشتی !

     بابت همه چیز ازت ممنونم .خیلی خوب می دانم که اگر لحظه ای رهایم می کردی ، با مخ به زمین می خوردم!!!!!

       خدایا کاش دلت برایم بسوزد ........... من ضعیف تر از آنم که در راهت قدم بردارم . راه ِ تو کجا و قدم های سُست ِ من کجا ؟؟؟

       معبود من دستم را بگیر و تا آخرین ساعات روز شنبه در کنارم باش . بگذار حضورت دل تماشاگران را نرم کند و شنیده ها و دیده ها در روح و جانشان اثر کند .  بگذار فکر کنم در راهت قدمی برداشته ام . بگذار این بنده حقیرت  که تلو تلو خوران این راه را پیموده و در راهت هزار حرف و حدیث شنیده ، فکر کند که جواب کمی از حرفها را داده است .

              یا حیُ  یا قیوم  لا حول ولا قوه اِلا باالله العلی العظیم .

 

پیوست : پوستر زیبای کار از، آقای ماهوتی و آقای حمید رضا سوسنی هست که از این بابت خیلی ازش ممنونم .