دورغگو دشمن خداست .....

مردی به پیامبر عرض کرد : یا رسول الله اخلاقی به من بیاموزید که خیر دنیا و آخرت در آن باشد ، فرمودند : دروغ مگو ........  

حضرت پیمبر فرمود که : هرگاه  مومنی بدون عذر شرعی ، دروغ بگوید، هفتاد هزار فرشته بر او لعنت می کنند . و از دل او تعفن و گندی بلند می شود و می رود تا به عرش می رسد . و خدای تعالی به سبب آن دروغ ، گناه هفتاد زنا بر او می نویسد .

و باز پیامبر فرمود : دروغ روزی آدمی را کم می کند .

حضرت علی فرمود که : بنده ای مزه ایمان را نمی یابد تا دروغ را ترک نکند ، خواه دروغ از روی شوخی باشد یا از روی جد !

امام محمد باقر فرمود : خدای تعالی از برای بدی ، قفل ها قرار داده است ، کلید این قفل ها شراب است ، و دروغ بدتر از شراب است .

 

حالا چه کسی از این به بعد می خواد دروغ بگه ؟؟؟!!!!                               

ساحل.....

     

دیروز به نور رسیدم ، دیر از خواب بلند شدم ، و دیر از خانه زدم بیرون . چتر رو برداشتم و پیاده به سمت ساحل رفتم ، دوست داشتم به رسم زیارت اهسته قدم بردارم ، زیر لب شکر می گفتم،اینجا ،خدا نزدیک تر از هر جای دیگر است .

    هوا پر از مه بود و ترسناک !!!! خط حائل آسمان و زمین پاک شده بود و از موج های زیر پایت می فهمیدی که دریا ، در زمین است و اسمان در هوا .........

      نمی دانستم چه چیزی زیر لب زمزمه کنم ، در آن حال و هوا فقط سکوت جایز بود . به ناگاه به پشت سرم سرکی انداختم ، کسی از دور می امد،و کماکان بود که چینی نازک تنهایی را خورد و خاکشیر کند  با دلخوری برگشتم به سمت دریا ، دو دقیقه هم دو دقیقه بود برای تنهایی !!!!

      آنقدر سکوت کردم ، تا نزدیک آمد و با سلامی ، افکار درهم ،را درهم تر کرد . خش خش گوش ماهی های ساحل که زیر پا خورد می شدند ، از خش خش برگهای پائیزی هم ، بیشتر مزه می داد .                این قدم زدن ، به ان شکستگی سکوت ، در شد .

        البته آمدن او هم انقدر بد نشد ، با اینکه حرفها ی بی ربط با احوال من می زد ، ولی مرا از ترس موهوم حاکم در آنجا خلاص می کرد .                                                                                           همان فوبی معروف . فوبی مردها !!!!!!

        فردا خودم صبح زود تر ، به ساحل می روم ، انقدر زود که دریا هم بیدار نشده باشد !!!!!!

سفر.......

یه مدتیه فکرم خیلی خسته شده . از همه چی ،و از همه کس ، حتی از خودم ، شبهای امتحان آرزو داشتم الان لب دریا بودم و تا ساعت ها به غروب نگاه می کردم ُ گرچه که خیلی دلگیره .

  چهار ـ پنج روز می رم با خودم خلوت کنم ، کنار دریا ، با خدا ، با مرغای دریایی ، با غروب خورشید .... می رم پیش دختر خالم (توی نور درس می خونه ) یه سفر کاملا مرغی !!!!!

 به یاد همتون هستم . پس تا آخر هفته منتظر مطلب جدیدی نباشید .( گرچه که زیادم نبودید !!!!)

22 بهمن ، مبارک باد ......

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه بر می خیزند

                   من اگر بنشینم

                   تو اگر بنشینی

                   چه کسی برخیزد ؟

                                     چه کسی با دشمن بستیزد ؟

                                                                       چه کسی ؟

                                                                                  پنجه در پنجه هر دشمنِ دون آویزد ....... 

قلب من

  این داستان کوتاه رو ، راجع به پوستری (قلب من )که آقای ماهوتی  طراحی کرده بودن ، نوشتم !!!!

      نگاه خیرمو از پنجره دوخته بودم به حیات ، حیات بدجوری سوت و کور بود ، بلاخره از این تردید لعنتی خلاص شده بودم . امروز خیلی آروم بودم . ذهنم شلوغ نبود ، اما صدای کلاغ ها مدام تو گوشم می پیچید ، انگار داشتن به مغز من نوک می زدن ، هر چی سرم رو بیشتر می گرفتم ، بیشتر نوک می زدن ! گاهی وقتها کلاغ های پائیزی دیوانه کننده اند ..............

      دوباره، یه لحظه به این فکر کردم، که شاید بشه یه فرصت دوباره به خودم بدم ، شاید اگه سعی مو بکنم بتونم ........ اما باز داشتم تردید می کردم ........خودم می دونستم که سعی بی فایده اس .......

      چه قدر خوبه که ادم بعد اینهمه مدت کار رو یکسره کنه . اینجوری خیالش راحت تره ، اینجوری رها تره ، اینجوری دیگه نه خودش مغز خودش رو می خوره نه کلاغ ها ................

        با قدم های محکم تر رفتم چاقو رو آوردم ، باز کنار پنچره ایستاده بودم ، کلاغ ها به جستجوی غذا ، شاخه ها خشک درخت رو لی لی می کردن. زمستون بد روزگاری می شه برای کلاغ ها ، هیشکی بهشون رحم نمی کنه ، حتی خودشون ...........

       چاقو رو محکم فرو کردم تو سینه ام ، سینه ام شکافت برداشت ، یه شکافت عمیق ، مراقب بودم که چاقو به قلبم نخوره !!!!!!!  اطراف قلبو بریدم ، قلبو گرفتم توی دستم . اولش اروم می تپید ،ولی بعد مثل قطار ،انگار که رسید به ایستگاه اخر ،از حرکت ایستاد......

       پنجر رو باز کردم، قلب رو گذاشتم کنار پنجره و در رو بستم . هوا خیلی سرد بود . کلاغ ها هجوم اوردن سمت پنجره ، منظره آرامش بخشی بود ، احساس کردم برای اولین بار به درد خوردم .

        همیشه همینطور بوده : قلبی که نتونه عاشق بشه ، به درد طعمه کلاغ ها می خوره !!!!!!

خدایا یا یا یا یا یا یا  .................. پس تو کجا هستی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

       داشتم به تو فکر می کردم !  به تو و مزه پرونی هات تو جمع ، به دیروز که چه قدر خندیدیم ، و به اینکه تو چه آدم جالب هستی !

       به موازات افکار من ، یه پشه مدام جلوی چشمم رژه می رفت ، آنقدر غرق فکر بودم که چند بار با دست محکم زدم تو مخش !!!  بیچاره هی از حال می رفت و دوباره با قدرت بیشتر جلوی چشمای من وز وز می کرد !

       واقعا تو آدم محشری هستی ، تا به حال هیچ پسری به جذابی تو ندیدم ، البته این رو فقط روی این کاغذ می نویسم ، فکر نکنی یه روز بهت همچین حرفی می زنم .

       ای وای ی ی ، چیزی نمونده این پشه منو دیوانه کنه ، عجب جونور سمجیه !!  حیف که الان وقت ندارم منتظر بشم تا یه جا بشینی و بعد دخلتو بیارم  ! چون دارم به تو فکر می کنم

       البته اینم بگم ها ، اگه یه روزی بیای و خیلی با پرستیژ ، منو به یک رستوران دعوت کنی ، شاید اعترافات روی کاغذمو بهت گفتم ......

       آخ خ خ خ خ خ ......... ، جونور عوضی ، بلاخره کرمتو ریختی !!!!!!......... وای ببین چه جوش گنده ای زد پیشونیم ، آخه خون مغز من به چه درد تو می خوره ؟؟......... اصلا مغز من که گلوکز نداره ، تازه اگه هم یه ذره ته اش مونده باشه ، می بینی که صرف چه اراجیفی می شه ،........... صرف فکر کردن به یه پسر دیوونه !!!.......  چی ؟؟؟ ......... صرف فکرد کردن به یه پسر دیوونه ؟؟؟؟؟ ........... صرف فکر کردن ............ فکر کردن .................. فکر کردن .......................

         وای پشه کجایی ؟ ..... کجا رفتی ؟ ..........اینهمه جلوی من وز کردی که من به این موضوع فکر نکنم ............ خودم فهمیدم .......... ماموریت داشتی .............. وای، من چه قدر احمق بودم ............. حکمت خدا ، تو وجود یک پشه ، برای هدایت من ؟؟؟؟؟!!!!!!   وای من چه قدر کودن بودم ، بد جوری خیط کاشتم ، خوب شد نکشتمش ، حتما باید مغز پوکتو نیش می زد تا می فهمیدی دیوانه !!!!  خدایا ، چرا ما انقدر ابلهیم ؟، چرا نشونه های آشکار تو رو نمی بینیم ! ، مگه نه اینکه این پشه بدون اراده تو جُم نمی خوره ! پس حتما از طرف خودت بود ........

       هه ، جالبه که هر وقت به کمکات توجه نمی کنیم و تو کارامون گیر می کنیم ، می یاییم سرت داد می زنیم و می گیم  :

                خدایا یا یا یا یا یا یا  .................. پس تو کجا هستی ؟؟؟؟؟؟؟؟   

زرد است ، که لبریز حقایق شده است            تلخ است ، که با درد ، موافق شده است

شاعر نشدی ، وگرنه می فهمیدی                  پائیز ، بهاریست که عاشق شده است

مادر بزگ سلام

مادر بزرگ سلام

        یادت هست که چگونه بچگی مان را در کنارت سپری کردیم و بزرگ شدیم . یادت هست ؟؟! آنزمان که تابستان ها ، همه در خانه ات جمع می شدیم و آتش می سوزاندیم .  چه روزگاری سپری کردیم در آن بالکن خانه ی قدیمی در مهر آباد ، تمام خاطرات کودکی را و تمام بازی ها و شیطنت هایمان  یکسره بر خشت و گل خانه ریختیم ،خانه ای که از اول ، زندگی ات را در آن شروع کردی ، خانه کودکی بچه هایت و خانه کودکی ما ..... یادت هست شبها همه ردیف به ردیف در کنار هم در بالکن می خوابیدیم و با ابر ها شکل می ساختیم و سر ستاره پر نور تر گیس و گیس کشی راه می انداختیم و بعد با یک پس گردنی می خوابیدیم !!!!!

هفده نوه داشتی مادر بزرگ ، یادت هست ،نه طاقت دوریشان را داشتی ، نه طاقت تجمعشان را .....

مادر بزرگ سلام

         یادت هست که برای راحتی وجدان خودمان ، خانه خاطرات کودکی را فروختیم و برایت یک آپارتمان در برج شیان خریدیم ، به هوای اینکه دیگر تنها نیستی و اینجوری برایت بهتر می شود ، دریغ از اینکه همان همسایه های قدیمی را هم ازت دریغ کردیم .

و چه بد نوه هایی بودیم برایت ، و رسم هیچ سنتی را رعایت نکردیم ، آخر دیگر بزرگ شده بودیم و هر یک برای خودش به سویی بود ، یکی کامپیوتر می خواند ، یکی عمران ، دیگری متالوژِی ، آن یکی روانشناسی .......... و چه بد بویی می دهد این فرهنگ و تمدن ، که همه چیز را از یاد آدم می برد .

       مادر بزرگ ،هیچ باور نداشتم که ندیدنت انقدر به درازا بکشد که بخواهیم برایت سالگرد بگیریم.... هنوز هم باورم نمی شود .

و چه بد روزی بود  سیزدهم بهمن  پارسال ، که ساعت 6 صبح با صدای زنگ موبایلم از جا پریدم ، و ای کاش به خواب ابدی فرو می رفتم  و انقدر پای گوشی خود را سست نمی دیدم .

          مادر بزرگ هنوز هم باورم نمی شود که چگونه تو را مانند عروسک نحیفی با آن موهای سفید ِ برفی ، به زیر خاک بردیم . چه قدر دیر دورت جمع شده بودیم .همه نوه ها ی دکتر ،مهندست ، دورت بودند ،یادت هست ؟؟

همه زجه می زدیم و خودمان را می گشتیم ، اما دیگر فایده نداشت .

          هنوز باور ندارم که یکسال از نبودنت گذشته است . امروز به اندازه تمام دلتنگی های عالم غصه دار بودم و این اشک بی دریغ امان نوشتن نمی داد . خیلی دلم برایت تنگ شده است و چه قدر این روزگار بی تو سخت می گذرد .  می دانم که دیگر معذرت خواهی فایده ای ندارد ، ولی تا فردا قبرت را سرشار از فاتحه خواهم کرد ، باشد که مرهمی باشد برای تسلای دل خودم .............

هر که دارد هوس یاری ما ، بسم الله ....

سلام

    کاروان راهیان نور ، یک سفر جنوب برای وبلاگ نویس ها ترتیب داده. من می خواستم به این سفر برم ولی گفتم قبلش اعلام کنم شاید کس دیگه ای هم مایل باشه به این سفر بیاد . هرکس قصد سفر داره باید سریع تر اعلام کنه تا اقدام به ثبت نام کنیم وگرنه جا پر می شه .                                                 این بهترین فرصته تا چهره واقعی همه رو بشه!!!!!                                                                       برای اطلاعات بیشتر به اینجا رجوع کنید .

نکن ای صبح طلوع......

      

    ثانیه ها  مدام و پی در پی پیش می روند و من رو کشون کشون با خودشون جلو می برند.               دیگه نمی خوام بیش از این نزدیک بشم ، چرا انقدر ساعت ها زود می گذرند.مگه نه اینکه دیگه خورشیدم باید از حرکت بایسته !!!

    وای خدایا چه کنم !  لباسی سیاه تر از این ندارم ، غمی بزرگتر از این نیز ، و اشکی که بتواند مرا یارای ظهر فردا باشد .

      کاش ساعت های دنیا خراب می شد، کاش خورشید طلوع را از بر نمی کرد و یا شاید بهتر این بود که قلب من از می افتاد ..........

    امشبی را شه دین در حرمش مهمان است ، نکن ای صبح طلوع                                                  صبح فردا بدنش زیر سم اسبان است ، نکن ای صبح طلوع

                                                                             

 امروز آب را به روی بچه ها بستند

بچه ها تشنه تر خواهند شد

تشنگی به عطش خواهد رسید

 عطش ، به جنون خواهد رسید

جنون ، عباس را زیر دم شمشیر خواهد برد

نبود عباس ، حسین را پیر خواهد کرد

و پیری حسین ، زینب را ................

(من از فردا تا غروب عاشورا آب نخواهم نوشید .........)

connect تا ابدیت

     

     

       عشق جنس غریبی داره ، یه چیزی از جنس اشک ، یه چیزی از جنس بی قراری یا یه چیزی از جنس نیازه . نیاز به اینکه مورد قبول معشوق باشی . نیاز به اینکه معشوق با یه نگاه ناوک انداز دلتو    بی قرار و متلاطم کنه .اون موقع دیگه یه نیم نگاه معشوق کافیه برای مردن تو !!!!! برای اینکه سرتو بذاری و راحت بمیری و دیگه بلند نشی ، افتخارتم این باشه که به پای معشوق جون دادی .

      عشق جنس غریبی داره ، یه چیزی از جنس اشک ، اشک ریختن به پای معشوق ، بارید تا حد زلالی ، باریدن تا مرز غبارروبی دل و باریدن تا مرز رسیدن به آستان یوسفی دلبر .

      عشق جنس غریبی داره ،وقتی بی قراری ،انگار یه نفر تو دلت رخت می شوره ،انگار یکی با تارهای دلت چنگ می نوازه و انگار دوست داری که اصلا نباشی . چون دیگه تاب این بی قراری رو نداری ، چون احساس می کنی که عاشق شدن هم ظرفیت می خواد که تو نداری . چون رفتی بین اینهمه عالم و آدم،یکی رو انتخاب کردی که یه نیم نگاه یوسفی ایش برای خراب کردن دل زلیخائیت کافیه .

       آخه قربونت برم ! تو که می دونی حتی عاشق شدنم لیاقت می خواد ، ظرفیت می خواد ، ما که آبروی هرچی زلیخاست بردیم ،اصلا رسم عاشقی بلد نیستیم ،سر و ته عاشقیمون یه سیاه پوشیدن و دوقطره اشک ریختنه ،ما که خودمون رومی شناسیم.......

ولی جدا از همه اینها آقا جون ! شما رو هم می شناسیم . هم شما رو، هم اون عظمت و شکوه یوسفی ایت رو . ما که می دونیم اگه شما ، یه نیم نگاه ، نه اصلا نصف نیم نگاه به ما داشته باشی چیزی از دلبری شما کم نمی کنه ، شما بازم سید و مولا و سرور مائید ، ما هم همیشه خراب و دربه در و مفلوک عشق شما ......

       آقا جون ! ای آقا جونٍ عاشق کشٍ  مرام کش ، بله با شمام ، تعجب می کنید من دارم این حرفا رو می زنم؟ به ما نمیاد؟ خب البته حق دارید ، ولی می زنم ، ...... با جسارت و گستاخی تمام ........

        آقا جون ، قربونت برم ، به خدا یه نظر برای پاشیدن یه طیف ، فقط یه طیف نور به قلبهای ما کافیه . اگه یه اشعه هم به قلبهای ما بتابونی ما جواب محرم امسالمون رو می گیریم . اصلا تا محرم سال دیگه سال دیگه ازسرمون هم زیاده ..........

         آقا جون به خدا یوسف انقدر ناز نداشت . بیا و امسال سروری کن . منت بذار ، به آبروی این همه دل مومن تو این شبا ، یه نظری به تمام وبلاگ نویسا بکن ، به تمام اَد لیست ها ، به تمام پیوند ها ، به همه اونایی که حتی یه بارخواسته و ناخواسته براشون نظر دادیم ، دست همه ما جوونا رو بگیر. آقا اگه جایی وکسی بهتر از شما سراغ داشتم ، حتما اول اونجا می رفتم

چه کنم که هیچ کسی تو دنیا مثل شما نمی شه .................................

         تو این شبا حتما پیوندها و اَد لیست های همدیگر رو از صمیم قلب دعا کنید .

وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد.........

چند وقتیه شایعه شده که آقای خامنه ای مریض هستند ، شیمیایی شدند، تب دارند، یا خدای ناکرده.... باید به اطلاعتون برسونم که ایشون صحیح و سلامت هستند و به کوری چشم دشمناشون تندرست و پابرجا، و پس فردا هم در بیتشون مراسم عزاداری دارند که از تلویزیون به طور مستقیم پخش خواهد شد و همه می تونن ایشون رو مشاهده کنند.                                                                               برای سلامتیشون صلوات.............

این طرح رو آقای ماهوتی برای اینجانب زدن . دستشون درد نکنه و خیلی ممنون ازشون

ستاره ، تولدت مبارک!

 

 

تولد ......... روز تولد..........  یه روز خاص و به یا موندنی که همه اون روز رو تو تقویم زندگیشون قرمز کردن....

یه روز قرمز و تعطیل برای بگو وبخند و ثبت خاطره و تجدید پیمان دوستی های قدیمی  ( یا همون عقد اخوت)

یه روز قرمز و شاد و یا یه بهونه برای خرج کردن و کادو گرفتن !!!!!!!!

یه روز غم انگیز برای دوستا که به فکر کادو خریدن می افتن و یک روز غم انگیز برای تویی که با اصرار دوستات مجبوری به خرج بیافتی (این یکی رو شوخی کردم)

یه روز برای نگاه کردن به دوستا ، از زاویه جدید !  تجدید دوباره با دوستای قدیمی و پیدا کردن دوستای جدید تو عرض این یکسال .

     دوستای خیلی صمیمی منجمله (سوسو) می دونن که طبق عادت هرساله، از دوستام راجع به خصوصیات خوب و بدم می پرسم و اینکه چه تغییرات خوب و بدی داشتم و در نهایت چه رفتاری توی این یکسال از جانب من خیلی آزارشون داده .

منم حرفامو متقابلا جمع می کنم و روز تولدشون یا بهشون می گم یا براشون می نویسم .

معمولا این روز ، تو کل ِ روزهای سال که هر روزش به هرکس و هر چیزی اختصاص داره ، می تونه روز زیبا و قشنگی تو تقویم زندگی آدم باشه ، چون این روز حداقل به خود ِ خود ِ آدم مربوط می شه .

    من توی این روز مثل همه آدما خوشحالم ، مخصوصا که قراره دوستامو ببینم ، کادو بگیرم ، بگم ، بخندم ، خاطره مرور کنم و اینکه خلاصه مرکز توجه ام ........... ( اِ ی ووی ، چه خانم خوب و با شخصیتی .......)

     اما  امان از برگشتن به خونه و تموم شدن اون روز به ظاهر قشنگ ! بعدش طبق عادت هر ساله تفکرات فلسفی من گل می کنه و شروع می کنم به  فکر کردن  و  فکر کردن  و  فکر کردن ............ که اِ ی فلانی !! توی این یکسال چی کار کردی ، اگه با پارسالت فرقی نکردی ، پس غلط کردی دوباره به دنیا اومدی ، این دنیا اومدن که از مردنم بدتره ...... پس تو چرا به خودت نمی آیی ! مگه پارسال به من قول ندادی : گه دیگه تو 22 سالگی آدم  تائیر گذاری می شم ، اقلا رو خودم ،

اما ......... هر سال دریغ از پارسال !!!

     وقتی عکسای تولدم رو از یکسالگی کنار هم می ذارم و این سیر تحولی بیهوده رو از اولین سال تا حالا می بینم ، خیلی دلگیر می شم . اینکه این یکسالم مثل سالهای دیگه ، خیلی پوچ و بی خاصیت بودم و نمی دونم تا چند سال دیگه ، باید به این موضوع فکر کنم .

     و آیا سال تولد جدیدی می رسه که فکر کنم اون موقع تاثیر گذار بودم ، روی خودم ، دوستام ، آینده ام ، جامعه ام ، کشورم ، دینم ، و از همه مهمتر آرمانهام و ............

        به امید روزی که این عذاب وجدان هر ساله ، برام کمی کمتر بشه و این کابوس همیشگی ، برای همیشه تموم بشه.

و در آخر....................

                                                   تولدم مبارک

 

تبصره 1_ اگه کسی کافی شاپ خوب و ارزون سراغ داره ، تا سه شنبه ، آدرسشو از ما دیغ نکنه!

تبصره2_ قول می دیم  قفط  قصدمون دیدار باشه و زیاد نخندیم ، از فرداشم می ریم هیئت .