و او ....

سرم می رفت .  

چشمم سخت می جوشید و                                                          

قلبم همچنان مرغان وحشی بال و پر می زد                                           

 و " او " .........                                                          

این مرغ وحشی را صدا می زد .

و در آن شب که وسیع دل من می گیرد

و در آن شب که وسیع دل من می گیرد

تو مرا می خوانی

دل شوریده من

به غزلخوانی تو می میرد

و در آن شب که غزلت رنگ وداع بر تن داشت

گفتمت طاقت دوری هرگز !

جان من همره تو بار سفر می بندد

تو به من می خندی .......

خنده ای تلخ و حزین

یادم آمد که در آن شب باران

زیر گوشم می گفت

بوسه ای . عطر و گلی بدرقه راهش کن

..............ای دریغا باران

این وداع مرگ من است

رفتنش هیچ ندارد سویی

دیگر اینجا ندارد نوری

من دگر هیچ ندارم شعری

او به من شعر عطا کرد و خودش لالم کرد

من دگر شاعر مردابم و مرگ

شاعر مرده این بیت. منم

غزلم خشکیده

طبع شعرم مرده

پیکرم افسرده

من فقط زنده به امید هستم

و در آن شب که وسیع دل من می گیرد

رفته ای از این شهر

از تو پیشم مانده

تکه بغضی که ببارد گاهی

تا شود نغمه ای و گه اهی

و فقط یک امید ......

                خالی از شعر و نوید .

از غم دوست در این میکده فریاده کشم / دادرس نیست که در هجر رخش داد کشم

دادو بیداد که در محفل ما رندی نیست /  که برش شکوه برم . داد ز بیداد کشم

شادیم داد . غمم داد و جفا داد و وفا  /  با صفا منت آنرا که به من داد . کشم

عاشقم . عاشق روی تو نه چیز دگری  /  با هجران و وصالت به دل شاد . کشم     

در غمت ای گل وحشی من .ای خسرو من/ جور مجنون ببرم.تیشه فرهاد کشم

مردم از زندگی بی تو. که با من هستی / طرفه سری است که باید بر استاد کشم

سالها می گذرد.حادثه ها می آید   /  انتظار فرج از نیمه خرداد کشم

امام روح خدا بود ......

روزی یک خانم معلم ایتالیایی که مسیحی بود. نامه ای حاکی از عشق و علاقه نسبت به امام و راه او به همراه یک گردنبند طلا برای ایشان فرستاد. نامه همراه با گردنبند به امام داده شد . دو سه روز بعد به طور اتفاقی دختر بچه دو . سه ساله ای را آوردند که پدرش در جبهه مفقود شده بود . امام وقتی متوجه شدند ُ فرمودند بچه را به داخل بیاورید . سپس بچه را روی زانو های خویش نشاندند و صورت خود را به صورت او چسبانیده دست بر سرش می کشیدند. حالتی که نسبت به فرزند خودشان دیده نشده بود . آنقدر به بچه محبت کردند تا بچه در آغوش امام خندید و به دنبال آن امام احساس سبکی کرد .آنگاه امام آن گردنبند ایتالیایی رابه گردن بچه انداختند و دختر بچه در حالی که در پوست خود نمی گنجید از خدمت امام بیرون رفت

یک روز,یک عهد

گروهبان عرق پیشانی اش را پاک می کند . سینه اش را جلو می دهد و با اخم گره شده در پیشانی ، چند قدم به جلو بر می دارد . هوای تابستانی گرم و نفس گیر است. سرباز ها در چند ردیف پشت سرهم ایستاده و به گروهبان خیره شده اند . لب و دهان همه خشک است ، گروهبان دو دستش را از پشت بر هم قلاب می کند و بعد فریاد می کشد : گروهان آزاد ..................سرباز ها در حالی که پا به زمین می کوبند ، با فرمان گروهبان به خود تکانی می دهند . غلامحسین به لب و دهن گنده گروهبان نگاه می کند . سلاحش را دوش فنگ می کند و به طرف اسلحه خانه را می افتد .علیرضا چند قدم به دنبالش می دود و صدایش می کند :  افشردی !!!  غلامحسن سر برمی گرداند . علیرضا با تعجب به لب های غلامحسن چشم می دوزد .پسر تو چه قدر کله شقی ! یعنی تو با این وضع که دو ساعت یکبند دویدیم،تشنه نیستی ؟ غلامحسن سرش را پائین می اندازد . علیرضا دست غلامحسن را می گیرد و به طرف خود می کشد .  بیا برویم اول آب می خوریم ، بعد سلاحمان را تحویل می دهیم .  غلامحسین خیره به چشمان علیرضا نگاه می کند و سر جایش محکم می ایستد و بعد نگاهش را به سمت اسلحه خانه می دوزد . علیرضا دستش را شل می کند : هر جور راحتی ، من به عمرم آدمی مثل تو ندیده ام . غلامحسین برای اینکه علیرضا را نرنجانده باشد، دست رها شده اش را به طرف او رها می کند و لبخند می زند :  این همه نا راحتی برای آب خوردن؟ باشد، فردا جلوی چشم تو یک گالن آب می خورم،راضی شدی علیرضا خان ؟  علیرضا که از رفتار غلامحسین راضی به نظر می رسد ،ابرو بالا می اندازد و می گوید: چرا فردا ؟ غلامحسین دست اورا می فشارد و به آرامی میگوید : _ یک موضوع خصوصی است ، ندانی بهتر است . از همدیگر خداحافظی می کنند  علیرضا هنوز به حرفهای غلامحسین فکر می کند. جلوی شیر آب غوغایی به پا است. سرباز ها که از خشم گروهبان خلاص شده اند، حالا با خیال آسوده از سر و کول هم بالا می روند. تشنه زیر شیر می روند و آب از سر تا گردنشان راخیس میکند.غلامحسین آب نداشته دهانش را قورت می دهد،به یاد سه روز پیش می افتد از خود خجالت می کشد. این حالت رنج تشنگی را برایش دلپذیر تر می کند . چند قدم به طرف آسایشگاه بر می دارد. با دیدن لبهای خیس، از رنجی که برای تشنگی می کشد، بیشتر لذت می برد. صدای شرشر آب را می شنود. کمی دورتر به دیوار تکیه می دهد و به آب خیره می شود. غلامحسین دوباره به یاد قولی که به خودش داده بود، می افتد. با این فکر پشت از دیوار برمی دارد و خود را به شیر آب نزدیک می کند. گلوی غلامحسین از تشنگی به سوزش می افتد. با امروز سه روز است که قطره ای آب از گلویش پائین نرفته است. دو روز پشت سر هم نماز ظهرش قضا شده بود . چاره ای جز تنبیه کردن خود نداشت ................             

(بر اساس زندگی نامه غلامحسین افشردی، فرمانده قرارگاه نصر در عملیات های بیت المقدس و فتح المبین و .....) به بهانه آزاد سازی خرمشهر

كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت ......

تو به من مي خندي

و نمي دانستي ، من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

غضب آلود به من كرد نگاه .....

و هنوز سالها هست كه در گوش من آرام ، آرام

رفتن گام تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان ،‌غرق اين پندارم

كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت

                                              حميد مصدق

دوست خوب مثل یه ستاره  تو آسمونه می مونه ، وقتی هم که نبینیش ، مطمئنی سر جاشه  

 

سلام    

بعد از مدتها بلاخره عزممو جزم کردم که یه وبلاگ راه بندازم ، بلاخره هم راه انداختم .....

بزن دست قشنگه روووووووو !!!!!!

ناگفته نمونه که خیلی سرم شلوغه ، 40 تا هندونه رو با دو تا دست برداشتم ، موندم تو گل ، یه موقع  هایی دوست دارم بزنم زیر گریه . البته بیشتر درس ها و تحقیق های دانشگاه اذیتم می کنه .                            

 خدا کنه فقط این ترم باشه.             

به هر حال ، سلام به همتون ، به دوستا و رفقای گذشته و به دوستا و رفقای آینده .

تصمیم گرفتم یه مدتی به دور از هر تنش و بحثی فقط یه وبلاگ ادبی داشته باشم . البته قول نمی دم که نا پرهیزی نکنم ، ولی قصدم اینه که ادبی بنویسم براتون .

به نظر من آدم اگه می تونه در جهت ایدئولوژی ها و باورهاش ، کاری بکنه ، باید بکنه ، با حرف زدن تنها   نمی شه چیزی رو عوض کرد .  منم تلاشم اینه که فکرامو تا اونجایی که می تونم عملی کنم تا شعاری !!!!

پس فعلا به یه وبلاگ ادبی بسنده می کنم .

                                                 ارادتمند همتون ، از کوچیک تا بزرگ 

                                                                 ستاره قطبی