رویا _ شب _ داخلی..........

حال خونه _ روز _ داخلی
(ژیلا در حال گریه کردن با ابراهیم حرف می زند )
آبراهیم : حالا چرا انقدر اخم ریختی خانومی
ژیلا: دیگه با من حرف نزن ، دیگه اصلا نمی خوام بینمت
ابراهیم : دلت میاد ؟
ژیلا: فکر کردی دلم نمیاد (پشت به ابراهیم ) سنگ دلی رو از تو یاد گرفتم
ابراهیم : از من یاد گرفتی؟؟ بابا ما خودمون یه عمر پیش شما شاگردی کردیم. بگم قبل خواستگاری رو چه بلاهایی سرم آوردی ؟ بگم ؟
ژیلا: (خیلی سرد) حوصله شوخی ندارم ، سربه سرم نذار
ابراهیم : می گی چی کار کنم ؟ شما امر بفرمائین
ژیلا: اصلا کی گفت بذاری بری،کی گفت تنها بری؟چیه؟به ضعیفه ها گذرنامه نمی دن؟!ما آدم نبودیم که بیایم
ابراهیم : اِ اختیار دارین، این چه حرفیه! نگو دلم می شکنه ( مکث)اصلا حالا که اومدم،دیگه چی میگی
ژیلا: دیر اومدی ، دیر اومدی ابراهیم ، بچم داره از دستم می ره
ابراهیم : نترس ، توکل کن به خدا
ژیلا: (عصبانی به سمت ابراهیم بر می گرده) نترسم ؟؟! هر آنه که نفسش بند بیاد ، نمی بینی چه قدر تبش بالاست ؟ نفست از جای گرم بلند می شه ، نمی فهمی من چه حال و روزی دارم . به تو هم می شه گفت مرد ؟
ابراهیم : من چه بدی در حقت کردم ؟
ژیلا: ( گریه می کند) دیگه چه کار می خواستی بکنی؟
ابراهیم : دست خوش ژیلا خانوم ، دست خوش ، بعد یه عمر زندگی
ژیلا: ابراهیم (با بغض ) ازت بدم اومد
ابراهیم : می دونم (مکث) حق با توِ ، خیلی بهت سخت گذشته ، ولی شک نکن که جات تو بهشته. می خوای از هم قول بگیریم که اون دنیا هم با هم باشیم .دیگه اون موقع هیچ وقت نمی تونم قالت بذارم .حتی اگه بخوام.
ژیلا: (پوزخند) هه ... وعده سر خرمن
ابراهیم ( روبروی زیلا می نشیند) نه بخدا ، راست می گم ، قول می دم تا آخرت پیشت باشم
ژیلا: پس دعا کن بمیرم
ابراهیم : اِ .. خدا نکنه ، اون بچه امیدش به تواِ
ژیلا : کدوم بچه ، کدوم زندگی ، مگه نمی بینی حال و روزمو
ابراهیم : می گی چی کار کنم ؟
ژیلا: (ملتمسانه به ابراهیم) برای بچم یه کاری بکن ، تو رو خدا
ابراهیم : اخه .........
ژیلا: (پشت به ابراهیم ) برو ، برو همونجایی که بودی ، برو دیگه نمی خوام ببینمت .
ابراهیم : واقعا برم ؟! دلت میاد؟
ژیلا: فکر کردی نمیاد ؟ این همه مدت چی کار می کردم ، الانم همون کارو می کنم
ابراهبم : ژیلا اینجوری با من حرف نزن دلم می گیره !
ژیلا: مگه اون موقع که با یه دنیا خاطره منو گذاشتی رفتی ، به فکر دلم بودی ؟
ابراهیم: (با شیطنت) پس داری تلافی می کنی
ژیلا: کاش می شد تلافی کنم ! (مکث) ابراهیم
ابراهیم : جانم !
ژیلا: اگه نمی خوای براب بچم کاری بکنی (مکث) بهتره بری ، اینجوری کمتر دلم آتیش می گیره
ابراهیم : ( مکث) باشه می رم ، هرچی تو بگی ،ولی تا نخندی نمی رم
ژیلا: ابراهیم .........
ابراهیم : جانم
ژیلا: (با بغض) هیچی .......
(یهو صدای بچه ای از اتاق بغل شنیده می شود) ( ژیلا به یاد بچه می افتد و سراسیمه به اتاق می رود)
اتاق _ داخلی _ روز
ژیلا دست به صورت بچه می زند ، تب بچه قطع شده است و کاملا سلامت شده و به ژیلا لبخند می زند، گریه ژیلا قطع می شود . به سرعت خود را به حال می رساند .
حال خونه_داخلی _ روز
بوی دود و عطر عجیبی فضای حال را فراگرفته است ، نمای دوربین روی صورت خشکیده ژیلا فیکس می شود .و دو.باره به سمت حال و نمای دود حرکت می کند و آرام به جلو می رود و بعد از کمی مکث ، فضا با فید سفید به پایان می رسد .
