سال نو مبارک

اقبال بلند و بخت پیروزت باد                    خورشید فلک مشعله افروزت باد

عید به همتون خوش بگذره ......................

و عذر خواهر کوچیکتون رو به خاطر شوخی ها، نقد ها ، و احیانا تند روی ها ، پذیرا باشید .......

یا حق

شوخی آخر سال

   

     اینم یک شوخی آخر سالی ، از تمام مطالب خوب و بدی که تو وبلاگاتون گذاشتید و دیگران رو مستفیض کردید !!!!!!!!!!

   ازدواج :

حقوق زن و شوهر نسبت به هم در اسلام :

اگر زنی همسر خود را ناسزا بگوید ، فرشته ها شخصا به او تف می کنند ....

و اگر مردی زنش را به قصد کشت ادب کند ، خدا شخصا به کمرش می زند ........

بیایید به جای این کارها با هم ازدواج کنید . خودتونم الاف وبلاگ نویسی نکنید !!!

دنیای راه راه :

واقعا چه دنیای راه راه  ِ بد و آلوده ای شده ، همه می رن نوشابه کوکاکولا می خرن ، یا می رن گوشی موتورولا و نوکیا می خرن ، و یا اینکه ازادویه مگی استفاده می کنند . مگر ما انسانها بر اعمال خود مسئول نیستیم ، مگر نه اینکه قیامت نزدیک است ، پس چرا ؟؟ چرا به جای اینکه پولمونو بدیم پسته بخریم ، می ریم می دیم به یهودیا که باهاش پسته بخرن ؟؟      یادداشت های یک طلبه !

من قبل از پاکنویس :

برای قاسم و انگشت سبابه !

قاسم یادت هست که در خیابان چه قدر قدم زدیم و چه قدر در حین قدم زدن به خدا نزدیک بودی و انگاری که تمام گناهانت بخشیده شده بود . قاسم ، تو خیابان حجاب که داشتی راه می رفتی یهو دیدم که به ملتقای درخت برخورد کردی . قاسم چه قدر چهره ات تابناک شده بود ، انگار رنگت پریده بود ............

کافه پوستر :

امروز براتون این طرحو زدم و اصلا از طیف نارنجی استفاده نکردم و کاملا طرحم جدیدِ جدیده !!!

جون مادرتون نظر بدین !

مسعود ده نمکی :

ساعت 3 و 25 دقیقه و 30 ثانیه روز یکشنبه ، 258 نفر تو سینما فلسطین فیلم اخراجی ها را دیدند ، که یک نفر هم وسط جمعیت خواب بود ( به عبارتی می کنه 257 نفر)

همزمان با آن ، این فیلم در سینما آستارا اکران شد که 5/337 نفر ( یک بچه ) تماشاگر داشت و یکی از لامپ های لابی سینما همزمان با پخش فیلم سوخت !

منم که از همین الان اعلام می کنم نه مرغ می خوام ، نه سیمرغ  !

داستانک :

یه روز یه پسری زیر بارون یه چتری دزدید که بعدا فهمید اون چتره ، مال سگ ِ اون پیره زنه بوده ، بنابراین تصمیم گرفت چترو به صاحابش که همون سگه باشه پس بده ، و بعد در یک حرکت استراتژیک هردوی اونها رو به قیمت گزافی بفروشه و با پولش یه چتر دیگه بخره ! این نشون می ده که پسره خیلی باهوش بوده !!! نظر بدید !

بی تو مهتاب :

من سه ساعته که وایسادم  دم ِ دریا

نیومدی

فکر کنم دو دقیقه دیر رسیدم

اگه می شه یه بار دیگه بیا ........

نظر بدین !!!!!!!

شلاقهای ادبی :

آخرین مطلب ---------- پانزدهم دی ماه هشتاد و پنج

مطلب بعدی ----------- من وقت ندارم اپ دیت کنم

 

و درآخر از تمام دوستای خوبم زهرا گرجی ، مهسا توانگر ، زینب حسنی ! دوست مهسا،کوثر ، ابولفضل درخشنده ، حامد ماهوتی ، محمد سعید محمدی ، آقای پاشا و ........ به خاطر نظرات و نقد های خوبی که دلسوزانه برام گذاشتن تشکر می کنم . 

کسی که نظر به نامحرم را از خوف خدا ترک کند ، خداوند به او ایمانی عطا می کند که شیرینی آن را در قلبش می یابد .    پیامبر اکرمـالحکم ازاهره ،۱/۳۰۱ 

سه گروه هرگز داخل بهشت نمی شوند: ۱ـ کسی که نسبت به عفت و ناموس خود بی تفاوت باشد، ۲ـ زنی که خود را در لباس و حرکات و امور دیگر شبیه مرد سازد.۳ ـ شراب خوار   پیامبراکرم ـ میزان الحکمه جلد ۲

برای تو می نویسم مصطفی _ 2

      

    

      وقتی داشتم کتابچه کوچک خاطراتت را می خواندم ،دوباره بی اختیار اشک در چشمم جمع شد و دلم لرزید .مثل دخترکهای عاشق!

          سلام مصطفی !

      نمی دانم در کدام طبقه زمین و آسمانی و اصلا به فکر چون منی هم می افتی یا نه ؟ اما من شب ها و روزهایی را با یاد تو سپری کرده ام، به امید روزی که به خوابم بیایی ، اما دریغ ...... چون خواب و خیال من محدود است و تو ،در هیچ چهارچوبی نمی گنجی!!!

       مصطفی ! کاش می دانستی که مرا ،مدتی ایست که خراب ِ مرام ِ خود کرده ای،کاش می دانستی که به خاطر تو هفته ایست  که تمام پیوندها و ادلیست هایم با ناباوری راجع به من می خوانند و مدام آف می گذارند که چشمم روشن! مصطفی کیست ؟؟

مصطفی ، در حال نوشتنم که به عکست نگاه می کنم و اشک می ریزم و مثل « غاده » از نوشتن وامانده ام .

       گاهی وقتها به غاده « همسر مصطفی » حسودیم می شود . چون او نزدیکترین کس به تو بود . گاهی وقتها فکر می کنم من اگر جای غاده بودم ، آن زمان که می دویدی مرگ را در اغوش بگیری ، و او می خواست که با کلت به پایت تیر بزند تا تو را برای همیشه از دست ندهد ، من تردید نمی کردم و به هر دو پایت تیر می زدم . اینجوری دیگر برای همیشه زمین گیرِ زمین می شدی ، گرچه روحت در آسمان ها پر می زد و در این عوالمِ پوچ و مسخره ما نبود.  

آخر عوالم ما چهار چوب داشت و تو ، در هیچ چهارچوبی نمی گنجیدی ............

        تردید ندارم که اگر روح بلند تو در قالب زنی قرار می گرفت ، باز هم عاشق می شدم ، خیلی زیاد ، چون من عاشق مرامت شدم ، عاشق عشقت ، و عاشق مسلک و آئین زیبایت .

        برای من اصلا عجیب نیست که « غاده » به خاطر تو ، ناز و نعمت و شکوه و جلال را رها کند و در مریوان روی خاک بخوابد و روزها گرسنه بماند !!! چون انجا از هر جایی به تو نزدیک تر بود . مریوان بوی تو را می داد مصطفی !

       با آن روح بزرگ نماز می خواندی و ساعت ها سجده می کردی ،آنقدر دلت اینه بود که مانند بچه ها بلند گریه می کردی ! برای عظمت خدا ، برای رحمت خدا ، برای شقاوت خدا . ساعت ها به غروب نگاه می کردی و اشک امانت نمی داد . در عوض وقتی دشمن به چند قدمی می رسید و اشکِ همه را در می آورد،دریغ از اینکه خم به ابرویی بیاوری .آخردرهیچ چهارچوبی نمی گنجیدی!

      تو دکتر بودی ، دکترای فیزیک ! اگر من جای تو بودم خودم را برای دمِ تیر گذاشتن حیف می دانستم ، اما برای تو تعالی مهم بود . رسیدن به معبود . از نظر تو علمی که تو را به معشوق نرساند ، به هیچ چیز نمی رساند.

       چه قدر ثانیه ها از هم سبقت گرفتند برای جدایی نسل من و تو . تو از نسل شیشه های بلوری و من از نسل جوانان زمینی ! و چه قدر زود گذشت آن روز که برای شهادت ، از «غاده» اجازه گرفتی .  حتی ساعت شهادتت رو هم می دونستی ، و غاده انقدر عاشق بود که این بار هم نتوانست به تو «نه» بگوید . و به جرم به دست آوردن دل تو ، یه عمر را با عکسها و خاطراتت سپری کرد . آن روز که اجازه گرفتی ، انگار سر از پا نمی شناختی ، انگار اینبار دنیا عوض شده بود .انگار مرگ از تو فرار می کرد،نه تو از مرگ. آنقدر دویدی تا مرگ را در آغوش کشیدی ، انگار مرگ، توی این دنبال بازی سوخت .........

        وای مصطفی ، چه قدر دلم گرفته است ........ و چه قدر دیر تو را شناختم ........ انقدر دیر که وقتی به دنیا امدم ، سه سال بود که شهید شده بودی ............

          

       اما حالا همه چیز عوض شده است . خونه ها ، کوچه ها ، خیابانها ، اتوبانها ...............

وقتی از آن اتوبان خاص عبور می کنم ، انگار پای رفتنم نیست و دوست دارم ساعت ها به آت تابلوی سبز رنگِ فراموش شده ی توی اتوبان نگاه کنم . همان اتوبانی که مرا یاد تمام خاطرات خوانده شده ی تو می اندازد . اتوبان شهید مصطفی چمران ...........     

برای تو می نویسم مصطفی _1

     

        امروز ساعت چهار ، همراه سوسو ، دوباره فیلم اخراجی ها را دیدم . تمام صحنه ها و دیالوگ ها برایم تازگی داشت . آخر فیلم بغض عجیبی توی گلویم شکفته بود ، به سوسو نگفتم احتمالا      مسخره ام می کرد .........

        از دیرو تا امروز یاد فیلم پابرهنه در بهشت بودم ، تما م حالاتی را که شخص اول فیلم داشت ، در خودم احساس می کردم . حتی ضبط کردن صداهایش در واکمن ، که چه قدر از این حرفهای گفته و نگفته توی گوشی ام ریخته ام و یه جورهایی جعبه سیاهم محسوب می شود. تمام حالاتش را درک می کردم ، با من همزاد پنداری عجیبی داشت . تمام دغدغه هایش ، غصه هایش ، حتی آن گریه عجیبش برای آن بیمار روانی ،  وای که چه قدر شبیه من بود .................

      امروز عصر بعد فیلم ، خواب سیری کردم . و حالا با اینکه بیدارم ، اما خواب تر از هر بیداری .......

خواهرم با کامپیوتر دارد بیلیارد بازی می کند ، آن هم عالم عجیبی دارد . مادرم در حال شستشوی عید و من در جستجوی اینکه حال امشب را چگونه بنویسم و اصلا از چه بنویسم که هم خدا را خوش بیاید و هم بنده خدا را !!!

       سری به کتابخانه می زنم . و چه قدر کتابهای دست نخورده و نو که شرمنده رویشان هستم . و وای از آن روزی که این کتابها بخواهند علیهم شهادت دهند !!  کتابها  معذرت میخواهم ، بشود روزی که جبران کنم . اگر هم بگویم که وقت نکرده ام ، کمی    بی انصافی کرده ام ، می دانم ...........

دستی بر معراج السعادة  می کشم ،شاید حدیثِ در خوری به دلم بیافتد و برایتان بنویسم که بیشتر موجبات تنبه خودم شود . اما گویا قسمت نیست .

      مستعصل مانده ام که چه بنویسم . ترجیح می دهم خودکار را توی دستم بازی دهم ، تا چیزی تراوش شود . خودکار در حال رقصیدن است که چشمم به کتابچه ی کوچکِ روی میز می افتد، دلم هوری   می ریزد ، باز هم مصطفی !!!!!

         برای تو می نویسم مصطفی !  چرا زودتر به فکرم نرسیده بود ؟! تو در نظر من کم آدمی نیستی ! راجع به تو می نویسم و راجع به عشق و ارادتی که با تمام وجود نسبت به تو دارم.

چه قدر من گستاخ شده ام که تو را با اسم کوچک صدا می زنم،اما می دانم که تو انقدر بزرگی که اسم و رسم اصلا برایت مهم نیست

و باز نام تو مرا یاد این جمله معروف می اندازد که «« مومن در هیچ چهارچوبی نمی گنجد !!!!!»» و تو تنها کسی بودی که در هیچ چهارچوبی ، حتی عقل من نمی گنجی !!!!!

                                                                                                   ادامه دارد..........

الغیبتُ ، الشدُ من الزنا !!!!!!!!

چند روز پیش یه بحثی تو فامیل افتاد که خواسته و ناخواسته ، منم تو بحث شرکت کردم ، جراتشو ندارم بگم غیبت ، آره تو همون غیبت شرکت کردم ، تا آخرشم تو مجلس نشستم                               الان احساس می کنم بوی گند گرفتم .حالا همه اینها به کنار ، عین اون چند روز نماز صبحم قضا شد!!!!دیگه داره حالم از خودم بهم می خوره ! یکی برای من دعا کنه  

وداع !!!!

تو رفتی

و با خود قلب من را هم کشاندی

و من تنهای تنها

               به تنهایی خود فغان کردم

ولی افسوس

دیگر رفته ای از کوچه باغ دل

لیک دیگر این فریادها

                    پاسخ نمی یابد مرا

و من در این سر کوچه

و با بغضی که بشکسته

فقط

محو تماشای تو بودم

                      که کم کم از کنارم می گذشتی

همین گریه برایم مانده و

                            جایگاه خالی یک دل

نمی دانم که را لعنت کنم

بخت را

تقدر یا احساس را

ولی دل خوش به آن کردم

                             که شاید در نبود من

                                                        تو هم بال و پری گیری

و من تنها نظاره گر به این رفتن

و رد اشکهایت را به روی خاک بوسیدم

و تو می رفتی و کم کم

پیکرم از من ابا می کرد

و آخر من تو را دیدم

که برگشتی به سوی من

ته کوچه تو برگشتی

صورتت فریاد یک خواهش

                                 و قلب نازنینت چاک

نگاهی از ته حسرت

نگاهی از ته یک دل

لبانی در تحرک

انقلابی در زبان جاری

شنیدم از ته کوچه

به من گفتی "خداحافظ" !!!!!!

و من در انتهای جمله ات

با این سکوتت انتها گشتم

دریغا

رفته ای دیگر

و من تنها

               به روی ردِ اشکت ناله می کردم

دریغا رفته ای دیگر

و این کوچه خزان گشته

آری آری باغ دل بی باغبان گشته

" و من در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم "

 

1_ این شعر متعلق به یکی از دوستای قدیمیه ! ، آدم خیلی عجیب و دوست داشتنی بود . این شعر رو بعد از آخرین دیدارش با معشوق نوشت . علی رقم تمام علاقه ای که هر دو به هم داشتن ........ اما زندگی همیشه به چرخ آدم نمی چرخه !!!!

2_ قسمت پایانی(که مشخص شده) متعلق به یکی از شعر های مریم حیدر زاده است !

مادر زیبا بود .......

        مادر ! روزی جوان و با طراوت بود ! مادر روزی زیبا بود ، بیشتر همان روی که بنداندازون برایش گرفتند ، آن روز مثل هلال ماه شده بود .  آخر مادر آن روز عروس بود . خودم در عکس های قدیمی دیده بودم ، ابروانش کمان و چشمانش مثل آهو برق می زد . خوش به حال پدر چه حوری زمینی نصیبش شده بود . مادر و پدر زندگی ساده و پاکی را شروع کردند .از آن زندگی ها که نجابت و احترام درش موج می زد ............

      دو سال بعدش من به دنیا آمدم ! (پسر پسر قند عسل ،کاکل زری ،لپ عسلی ،شیرین پری....)

مادر فرقش با مادر های دیگر آن بود ، که هر چه من بزرگتر می شدم ، مادر نیز پابه پای من جوان تر می شد !  بشاش تر می شد ، زیبا تر می شد . هر روز با طراوت و نو بود،  مانند همان روز حنابندان !  همان روز عروسی !  همان روز پاتختی ! 

       تا آن روزی که مادر برایم حنابندان گرفت ، آخر، شب آخر بود ، مادر گریه می کرد ، دور سرم اسپند دود می کرد ،هر کاری می کرد تا من را لحظه ای دیگر در خانه نگاه دارد .خودش سربندم را با گریه بست!

مثل مرغ پرکنده شده بود ! تا آخر کوچه با نگاهش بدرقه ام کرد ،دوست داشت تا سر کوچه بدود و تا اخر خیابان هم بدرقه ام کند.......

 مادر زیبا بود !!!!!

من دیگر خانه نیامدم ، حنای مادر کار خودش را کرده بود !!  همان شد که چشمان آهوی مادر سفید شد و کمان ابرویش شکست و آنقدر کنار پنجره رو به حیات ایستاد تا روماتیسم گرفت !          

مادر دیگر زیبا نبود !!!!!

و آنقدر از غم دوری من ، در انتظار نشست ، تا کنج اتاق دق کرد .......... صدای زنگ در می آید ، یعنی چه کسی است ؟؟!!!  نکند من باشم ؟؟!!  چه می گویم ...... من که شهید شده ام ، و مادر نیز چند ساعتی ایست  که مرده است !