و در آن شب که وسیع دل من می گیرد
و در آن شب که وسیع دل من می گیرد
تو مرا می خوانی
دل شوریده من
به غزلخوانی تو می میرد
و در آن شب که غزلت رنگ وداع بر تن داشت
گفتمت طاقت دوری هرگز !
جان من همره تو بار سفر می بندد
تو به من می خندی .......
خنده ای تلخ و حزین
یادم آمد که در آن شب باران
زیر گوشم می گفت
بوسه ای . عطر و گلی بدرقه راهش کن
..............ای دریغا باران
این وداع مرگ من است
رفتنش هیچ ندارد سویی
دیگر اینجا ندارد نوری
من دگر هیچ ندارم شعری
او به من شعر عطا کرد و خودش لالم کرد
من دگر شاعر مردابم و مرگ
شاعر مرده این بیت. منم
غزلم خشکیده
طبع شعرم مرده
پیکرم افسرده
من فقط زنده به امید هستم
و در آن شب که وسیع دل من می گیرد
رفته ای از این شهر
از تو پیشم مانده
تکه بغضی که ببارد گاهی
تا شود نغمه ای و گه اهی
و فقط یک امید ......
خالی از شعر و نوید .
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد ۱۳۸۵ ساعت 17:21 توسط ستاره قطبی
|