عجب روزی بشه اون روز !

نمی دونم من چِم شده یا تو ؟؟!!
همه می گن من !! ولی من اینبار با بغض می گم تو !
تو یه چیزیت شده که محل من نمی ذاری !!! اولش فکر می کردم داری به زهرا بی محلی می کنی ولی ..... ولی مثل اینکه این وسط ، سر من خیلی بی کلاه مونده .........
هر چی فکر می کنم عقلم به جایی نمی رسه ، چی شده که قهر کردی ؟!! چرا حرفی نمی زنی ؟؟!! بابا منم آدمم ، یه آم معمولی ؟؟!! ،تو رو خدا نگو ! می خوای بگی معمولی نیستم ، اشرف مخلوقاتم .......
آخه یه حرفی بزن ! ......اقلا بیا دوباره بزن تو گوشم ، دو تا بزن ، سه تا بزن ، انقدر بزن تا دیگه بلند نشم ، خوبه ؟ اینجوری راضی می شی ؟ ، خب من یه شکایتی کردم ، گفتم دیگه نزن تو گوشم ، ولی نگفتم که بذار برو ! اصلا نمی شه ما دو کلوم مهربون با هم صحبت کنیم بدون اینکه کار به کتک کاری بکشه ؟؟!!
.
توجه کردی من از اون موقع دارم با خودم حرف می زنم ؟؟ بابا یه چیزی بگو ، اقلا وقتی دارم حرف می زنم نگام کن ! ........ سکوت .......... باشه نگام نکن . تو هم نگام نکن . اصلا هیشکی نگاه نکنه .
.
خودت خوب می دونی چی کار داری با من می کنی ! باشه . انقدر یه گوشه می مونم ، تا زنگ بزنم ، انقدر می مونم تا گند بزنم ، انقدر می مونم تا ته نشین شم ، انقدر می مونم تا بپوسم ....... ولی این رسمش نبود که با من قهر کنی !!! (بعد از این سه خط اشکام سرازیر می شه )
.
عجیبه که دیگه اشک هم به دلت تاثیر نداره ، به گِل نشستن ِ من که دیگه تماشا نداره ، حرفی هم که دیگه ظاهرا با من نداری ، اقلا برو به بقیه برس ، برو بذار منم به درد ِ خودم بمیرم ........
ببین !! ... داری می ری ؟؟؟!! می خواستم بگم .... میخواستم بگم ، خب اینجا که هستی می تونی به بقیه هم برسی !.... باشه اصلا حرف نزن ، تو گوشمم نزن ، اصلا هیچی بهم نگو ، با من قهر هم باش ..................... فقط باش ، نرو ، باشه ؟؟؟
.
من می شینم و منتظر می مونم ، انقدر می شینم تا چشمام مثل رنگ دریا کمرنگ و کمسو بشه ، ولی ارزششو داره . انقدر منتظر می مونم تا باهام اشتی کنی . منتظر می مونم تا با یه نگات دلمو یه بار دیگه هم بزنی و زیر و رو کنی . انقدر می مونم تا یه بار دیگه به وجودم بِدَمی ، انقدر منتظر می مونم ، تا یه بار دیگه لبخندتو ببینم ....... .............به امید روزِ آشتی. ( که چه روزی بشه اون روز. )
فقط ...........
عزیزم ، به من ِ ته نشین رحم کن .
.
فوق برنامه 1 : یک روز حضرت موسی داشت می رفت به سمت کوه طور برای عبادت . یه کافری از کنار موسی رد شد و گفت : موسی کجا می ری ؟ گفت می رم برای عبادت . گفت وقتی رفتی از قول من به خدات بگو : اگه خدائه ، پس چرا من ِ کافر رو به عذاب دچار نمی کنه . همون موقع وحی اومد ، که ای موسی ، به کافر بگو ، همینکه توفیق همصحبتی با خدا رو پیدا نمی کنه ، بدترین و بزرگترین عذابه که بهش نازل شده ، اما خودش نمی دونه و ازش غافله !!!!! (اِندِ عامیانه بود!!!)