8888.jpg

نمی دونم من چِم شده یا تو ؟؟!!

همه می گن من !! ولی من اینبار با بغض می گم تو !

تو یه چیزیت شده که محل من نمی ذاری !!! اولش فکر می کردم داری به زهرا بی محلی می کنی ولی .....  ولی مثل اینکه این وسط ، سر من خیلی بی کلاه مونده  .........

هر چی فکر می کنم عقلم به جایی نمی رسه ، چی شده که قهر کردی ؟!! چرا حرفی نمی زنی ؟؟!! بابا منم آدمم ، یه آم معمولی ؟؟!! ،تو رو خدا نگو !  می خوای بگی معمولی نیستم ، اشرف مخلوقاتم .......

آخه یه حرفی بزن ! ......اقلا بیا دوباره بزن تو گوشم ، دو تا بزن ، سه تا بزن ، انقدر بزن تا دیگه بلند نشم ، خوبه ؟ اینجوری راضی می شی ؟ ، خب من یه شکایتی کردم ، گفتم دیگه نزن تو گوشم ، ولی نگفتم که بذار برو ! اصلا نمی شه ما دو کلوم مهربون با هم صحبت کنیم  بدون اینکه کار به کتک کاری بکشه ؟؟!!

.

توجه کردی من از اون موقع دارم با خودم حرف می زنم ؟؟ بابا یه چیزی بگو ، اقلا وقتی دارم حرف می زنم نگام کن ! ........ سکوت .......... باشه نگام نکن .  تو هم نگام نکن .  اصلا هیشکی نگاه نکنه . 

.

خودت خوب می دونی چی کار داری با من می کنی ! باشه .  انقدر یه گوشه می مونم ، تا زنگ بزنم ، انقدر می مونم تا گند بزنم ، انقدر می مونم تا ته نشین شم  ، انقدر می مونم تا بپوسم ....... ولی این رسمش نبود که با من قهر کنی !!!  (بعد از این سه خط اشکام سرازیر می شه )

.

عجیبه که دیگه اشک هم به دلت تاثیر نداره ،  به گِل نشستن ِ من که دیگه تماشا نداره ، حرفی هم که دیگه ظاهرا با من نداری ،  اقلا برو به بقیه برس ، برو بذار منم به درد ِ خودم بمیرم ........

 

ببین !! ... داری می ری ؟؟؟!! می خواستم بگم .... میخواستم بگم  ، خب اینجا که هستی می تونی به بقیه هم برسی !.... باشه اصلا حرف نزن ، تو گوشمم نزن ، اصلا هیچی بهم نگو ، با من قهر هم باش ..................... فقط باش ، نرو ، باشه ؟؟؟

.

من می شینم و منتظر می مونم ، انقدر می شینم  تا چشمام مثل رنگ دریا کمرنگ و کمسو بشه ، ولی ارزششو داره .  انقدر منتظر می مونم تا باهام اشتی کنی .  منتظر می مونم تا با یه نگات  دلمو یه بار دیگه هم بزنی و زیر و رو کنی . انقدر می مونم تا یه بار دیگه به وجودم بِدَمی ، انقدر منتظر می مونم ، تا یه بار دیگه  لبخندتو ببینم ....... .............به امید روزِ آشتی.  ( که چه روزی بشه اون روز. )

فقط ...........

عزیزم ، به من ِ ته نشین رحم کن .

.

فوق برنامه 1 :  یک روز حضرت موسی داشت می رفت به سمت کوه طور برای عبادت . یه کافری از کنار موسی رد  شد و گفت : موسی کجا می ری ؟ گفت می رم برای عبادت . گفت وقتی رفتی از قول من به خدات  بگو :  اگه خدائه ، پس چرا من ِ کافر رو به عذاب دچار نمی کنه . همون موقع وحی اومد ، که ای موسی ، به کافر بگو ، همینکه توفیق همصحبتی با خدا رو پیدا نمی کنه ، بدترین و بزرگترین عذابه که بهش نازل شده ، اما خودش نمی دونه  و ازش غافله  !!!!!  (اِندِ عامیانه بود!!!)