مورفین به طرز جنون آمیزی  توی رگهام می غلطه ، مثل زنهای رقاصه تو کاباره ها .................،

پرواز می کنم ، می چرخم ، راه می رم ،  حرف می زنم ، می خندم ، بر می گردم  یه چیز می گم ، دوباره راه می رم ،  دوباره می خندم ، دوباره چرخ می زنم ، کلافه ام ............

    زهرا ، مثل اینکه یه آدم روانی رو تیمار کنه ، مثل پروانه دور من می چرخه ، شایدم داره غشو می کنه ، روش نشده بگه !

     بعد نیم ساعت سکوت مرگبار ، الان 2 ساعته که مرتب دارم حرف می زنم و می خندم .... دوست دارم انقدر بخندم تا نگاههای هرزه و لبخند های ناجوانمردانه ی مدنی برای مدتی اقلا  از یادم بره !

مدام به ساعتم نگاه می کنم و منتظر زهرام ، ولی پیدا نمی شه .

مدنی یه چیز می گه ، زهرا پیداش نمی شه . مدنی دو چیز می گه ،  زهرا پیداش نمی شه. مدنی سه چیز می گه ، زهرا پیداش نمی شه .......

انقدر پیدا نمی شه که کاسه ی صبرم لبریز می شه . اینجور موقع ها یاد جمله ی قمیشی می افتم " انقدرظریفی که با یک نگاه هرزه می شکنی !" .............. بازم شکستم ، مثل همیشه !!

حالم از این هوای خفه بهم می خوره ، می زنم بیرون از سالن ، دوست دارم داد بزنم ،  نه...  فریاد بزنم ، دقیقا نمی دونم دوست داشتم داد بزنم یا فریاد بزنم ، می خواستم با صدای خیلی بلند بگم  : خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نمی شه ، نمی شه ، نمی شه ، مثل همیشه نمی شه !!!

دوست دارم فک ِ نصف مردا رو پیاده کنم ، که لبخند یادشون بره ، اما بازم نمی شه ، مثل همیشه !!

تو هر گوشه می خوام بخزم ، می بینم دو نفر بزم عاشقانه بر پا کردن ، دوست دارم با لگد بزنم زیر بساط شادیشونو ، با داد بگم ، اینجا نمایشگاه کتابه لامصبا !!!!! ، اما نمی شه !!

پشت ِ یه چادر ، همونجا روی آسفالت می شینم زمین ، اصلا فرصت نمی کنم که با کودک درونم هماهنگ کنم ، می زنم زیر گریه ! ، بند نمی یاد لامصب . زهرا پیداش شده ! با تعجب به من نگاه می کنه ، هی معذرت خواهی می کنه ، فکر می کنه اگه بگه غلط کردم  حال من خوب می شه !!! گریه امونم نمی ده که بگم به تو ربطی نداره!

       بلاخره بلند می شم ، مثل آدمهای داغ دار ، مثل کسایی که یه چیزی  _ نه ، حرمتشون _ رو از دست داده باشن . گریه ام که تموم می شه ، کودکم می گه بخند ستاره ف بخند ! .... می خندم ، انقدر که زهرا باز نگران می شه ، با من می خنده ولی می گه تو حالت خوب نیست ! ( زهرا کاش تنها اومده بودی ، کاش! )

می گم : سطح مورفینم بالاست ، خوب می شم .

       با زهرا و فرخ می ریم تو سالن ، بعد می ریم تو غرفه ، جلوی مدنی شروع می کنیم به شوخی و خنده ، مخصوصا به همه می گم برادرشه ! _ کاش زینبم اینجا بود ، رسما شوخی فامیلی می شد دیگه _     

آقا سعیدم افتاده رو دور شوخی ، همه خوشحالیم ، انقدر که بستنی ها مونو،  تو چایی هم می زنیم و می خوریم ، مثلا که داریم آیس تی می خوریم ، مزه ی مسخره ای داره ، سرِ مزه اش چه قدر می خندیم .  مدنی از این وضعیت داره دیوونه می شه ! قیافه اش دیدنی شده ! داره فکر می کنه چرا من با اون نمی خندم ، تو دلم یا  این جمله می افتم " ای آمریکا از دست ما عصبانی باش و از این عصبانیت بمیر" فقط به جای آمریکا ، مدنی می ذارم . گرچه فرقی نمی کنه ، اونم شیطان بزرگه !

   یه رو مونده نمایشگاه تموم شه ، می ریم برای اولین بار نمایشگاه رو ببینیم ، اعصاب درست حسابی ندارم  خودمو کنترل کنم ، مردم مدام می زنن بهمو و هر بار کتفمو از جا می کنن . سر زهرا داد می زنم می گم این چه وضعیه ، می گه من تو استفتاعات خودنم ، تو مکان های شلوغ  برخوردهای تصادفی اشکالی نداره ، گفتم اگه اینطور باشه  که مردا همین وسط صف وایمیستن و دیگه حرکت نمی کنن !  می گه : البته علما گفتن بستگی به حال آدم داره ! ................. حال ؟؟!! زهرا من حالم خیلی بده ! . می گه فرق می کنه عزیزم ، این ربطی به اون حال نداره !

        دوباره یکی می خوره بهم ،  می گم زهرا اشکال نداشت ؟  می گه نه !

دوباره یکی دیگه می خوره ،   می گم زهرا این چی ؟   می خنده می گه اینم نه !

می گم زهرا می ذاری بشینم گریه کنم ، می گه  بازم  نه ! (خیلی حوصله به خرج می ده)

فرخ مدام یه مشما از دستش می افته ، انگار مجبوره همه رو یه نفره دستش بگیره  ( بعضی از این پسرا عاشق فردین بازیین !!) انقدر مشماهاشو دونه دونه می ندازه تا منو کلافه می کنه .

می گم زهرا ، علما اجازه می دن ، یه دونه محکم بزنم تو پای این ،  کفش پامه ها ؟؟!!  می خنده می گه ، آره برای تو بلااشکاله ، می تونی جوری بزنی که حالت جا بیاد !

اما ملاحظه ی منو می کنه ، خودم می دونم که طبق معمول و مثل خیلی کارهای دیگه  نمیشه ! ولی به جون خودم اگه یه دفعه ی دیگه از دستش بیافته ، دیگه به هیچی فکر نمی کنم !

.

یه ثانیه میام به فکم استراحت بدم ، ساکت می شم ! دوباره مدنی فلش بک می شه ! خنده اش ، نگاهش ، شعر نوشتنش ، کرم ریختنش  ................

زهرا بیا با هم حرف بزنیم ،   _ چی بگیم ؟! ،   نمی دونم فقط حرف بزنیم !  اصلا بیا بریم تمام کتابای یه غرفه رو بخریم !  _ مگه انقدر پول داریم ؟ ... نه ، ولش کن ، پس بیا فقط حرف بزنیم ،  موضوعش با تو ، فقط  بزنیم !!! ................................................................................................................

......................................................................................................................................

.....................................................................................................................................

شب نشستیم تو محوطه ی  نمایشگاه ، هیچ وقت انقدر دیر نشده بود ، موبایلم خاموش شده بود ، همه رفته بودن ، فرخ رفت چیزی بخره ، سرمو گذاشتم رو شونه ی زهرا و درد و دل کردم ، مثل فشفشه ای که داشت آخرین جرقه ها رو می زد ، هنوز بغض تو گلوم بود ، کودک درونم آروم نمی شد ، بدجوری بی تابی می کرد . (کاش تنها اومده بود) ، کاش تو خونه سبزی پاک می کردم ! چه قدر کاش !!!

        داشتم به امروز فکر می کردم ، تازه مورفینم اومده بود پائین ، عقلم اومده بود سر جاش ، امروز تا می تونستم مشمئز کننده شده بودم ، بوی گند می دادم ، حالم از خودم بهم می خورد ، ، مثل افسردگی ِ معمول ِ بعد از مصرف مشروب ! افسردگی پس از مستی !

تازه سر عقل اومده بودم ، هوا خیلی خنک بود ، شونه ها ی زهرا خیلی خوب بود ، یه کوچولو احساس امنیت کردم .

     تو تاریکی و آرامش ، چشمم خورد به همون گرگ زخمی ِ ظهری ، موبایل حرف می زد و منو نگاه می کرد ، تا پاسی از شب که اونجا بودم ، تو همون اطراف پلاس بود ! چی کار می کرد نمی دونم . انقدر موند تا رفت ! چون یکم تعادلم برگشته بود دیگه به زهرا نگفتم  ولی ....................

ولی دلم براش سوخت ، برای خودش ، برای زنش ، برای بچه ی کوچیکش ، و در اخر برای خودم !!!!

.

روز مزخرفی بود ! نمی دونم چرا نوشتم ، و چرا باید می نوشتم . در حالی که هیچ یک ازین شخصیت ها اینا رو نمی خونن ، کسی هم که بخونه ، اونا رو نمی شناسه !

.

الان که نوشتم آرومم ، خیلی آروم ، احساس می کنم ، تو دود حشیش غرقم ، یه سیگاریه ِ کامل کشیدم ، خودم تنهایی ، تا ته ِ ته اش !

عجب مزه ای داد لامصب ، چشمامو می بدنمو ، تو دود نفس عمیق می کشم .

وقتی می نویسم ، انگار که یه جنس توپول زدم تو رگ !