قلب من
نگاه خیرمو از پنجره دوخته بودم به حیات ، حیات بدجوری سوت و کور بود ، بلاخره از این تردید لعنتی خلاص شده بودم . امروز خیلی آروم بودم . ذهنم شلوغ نبود ، اما صدای کلاغ ها مدام تو گوشم می پیچید ، انگار داشتن به مغز من نوک می زدن ، هر چی سرم رو بیشتر می گرفتم ، بیشتر نوک می زدن ! گاهی وقتها کلاغ های پائیزی دیوانه کننده اند ..............
دوباره، یه لحظه به این فکر کردم، که شاید بشه یه فرصت دوباره به خودم بدم ، شاید اگه سعی مو بکنم بتونم ........ اما باز داشتم تردید می کردم ........خودم می دونستم که سعی بی فایده اس .......
چه قدر خوبه که ادم بعد اینهمه مدت کار رو یکسره کنه . اینجوری خیالش راحت تره ، اینجوری رها تره ، اینجوری دیگه نه خودش مغز خودش رو می خوره نه کلاغ ها ................
با قدم های محکم تر رفتم چاقو رو آوردم ، باز کنار پنچره ایستاده بودم ، کلاغ ها به جستجوی غذا ، شاخه ها خشک درخت رو لی لی می کردن. زمستون بد روزگاری می شه برای کلاغ ها ، هیشکی بهشون رحم نمی کنه ، حتی خودشون ...........
چاقو رو محکم فرو کردم تو سینه ام ، سینه ام شکافت برداشت ، یه شکافت عمیق ، مراقب بودم که چاقو به قلبم نخوره !!!!!!! اطراف قلبو بریدم ، قلبو گرفتم توی دستم . اولش اروم می تپید ،ولی بعد مثل قطار ،انگار که رسید به ایستگاه اخر ،از حرکت ایستاد......
پنجر رو باز کردم، قلب رو گذاشتم کنار پنجره و در رو بستم . هوا خیلی سرد بود . کلاغ ها هجوم اوردن سمت پنجره ، منظره آرامش بخشی بود ، احساس کردم برای اولین بار به درد خوردم .
همیشه همینطور بوده : قلبی که نتونه عاشق بشه ، به درد طعمه کلاغ ها می خوره !!!!!!