مادر ! روزی جوان و با طراوت بود ! مادر روزی زیبا بود ، بیشتر همان روی که بنداندازون برایش گرفتند ، آن روز مثل هلال ماه شده بود .  آخر مادر آن روز عروس بود . خودم در عکس های قدیمی دیده بودم ، ابروانش کمان و چشمانش مثل آهو برق می زد . خوش به حال پدر چه حوری زمینی نصیبش شده بود . مادر و پدر زندگی ساده و پاکی را شروع کردند .از آن زندگی ها که نجابت و احترام درش موج می زد ............

      دو سال بعدش من به دنیا آمدم ! (پسر پسر قند عسل ،کاکل زری ،لپ عسلی ،شیرین پری....)

مادر فرقش با مادر های دیگر آن بود ، که هر چه من بزرگتر می شدم ، مادر نیز پابه پای من جوان تر می شد !  بشاش تر می شد ، زیبا تر می شد . هر روز با طراوت و نو بود،  مانند همان روز حنابندان !  همان روز عروسی !  همان روز پاتختی ! 

       تا آن روزی که مادر برایم حنابندان گرفت ، آخر، شب آخر بود ، مادر گریه می کرد ، دور سرم اسپند دود می کرد ،هر کاری می کرد تا من را لحظه ای دیگر در خانه نگاه دارد .خودش سربندم را با گریه بست!

مثل مرغ پرکنده شده بود ! تا آخر کوچه با نگاهش بدرقه ام کرد ،دوست داشت تا سر کوچه بدود و تا اخر خیابان هم بدرقه ام کند.......

 مادر زیبا بود !!!!!

من دیگر خانه نیامدم ، حنای مادر کار خودش را کرده بود !!  همان شد که چشمان آهوی مادر سفید شد و کمان ابرویش شکست و آنقدر کنار پنجره رو به حیات ایستاد تا روماتیسم گرفت !          

مادر دیگر زیبا نبود !!!!!

و آنقدر از غم دوری من ، در انتظار نشست ، تا کنج اتاق دق کرد .......... صدای زنگ در می آید ، یعنی چه کسی است ؟؟!!!  نکند من باشم ؟؟!!  چه می گویم ...... من که شهید شده ام ، و مادر نیز چند ساعتی ایست  که مرده است !