وداع !!!!

تو رفتی
و با خود قلب من را هم کشاندی
و من تنهای تنها
به تنهایی خود فغان کردم
ولی افسوس
دیگر رفته ای از کوچه باغ دل
لیک دیگر این فریادها
پاسخ نمی یابد مرا
و من در این سر کوچه
و با بغضی که بشکسته
فقط
محو تماشای تو بودم
که کم کم از کنارم می گذشتی
همین گریه برایم مانده و
جایگاه خالی یک دل
نمی دانم که را لعنت کنم
بخت را
تقدر یا احساس را
ولی دل خوش به آن کردم
که شاید در نبود من
تو هم بال و پری گیری
و من تنها نظاره گر به این رفتن
و رد اشکهایت را به روی خاک بوسیدم
و تو می رفتی و کم کم
پیکرم از من ابا می کرد
و آخر من تو را دیدم
که برگشتی به سوی من
ته کوچه تو برگشتی
صورتت فریاد یک خواهش
و قلب نازنینت چاک
نگاهی از ته حسرت
نگاهی از ته یک دل
لبانی در تحرک
انقلابی در زبان جاری
شنیدم از ته کوچه
به من گفتی "خداحافظ" !!!!!!
و من در انتهای جمله ات
با این سکوتت انتها گشتم
دریغا
رفته ای دیگر
و من تنها
به روی ردِ اشکت ناله می کردم
دریغا رفته ای دیگر
و این کوچه خزان گشته
آری آری باغ دل بی باغبان گشته
" و من در اوج پائیزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم "
1_ این شعر متعلق به یکی از دوستای قدیمیه ! ، آدم خیلی عجیب و دوست داشتنی بود . این شعر رو بعد از آخرین دیدارش با معشوق نوشت . علی رقم تمام علاقه ای که هر دو به هم داشتن ........ اما زندگی همیشه به چرخ آدم نمی چرخه !!!!
2_ قسمت پایانی(که مشخص شده) متعلق به یکی از شعر های مریم حیدر زاده است !