برای تو می نویسم مصطفی _1
از دیرو تا امروز یاد فیلم پابرهنه در بهشت بودم ، تما م حالاتی را که شخص اول فیلم داشت ، در خودم احساس می کردم . حتی ضبط کردن صداهایش در واکمن ، که چه قدر از این حرفهای گفته و نگفته توی گوشی ام ریخته ام و یه جورهایی جعبه سیاهم محسوب می شود. تمام حالاتش را درک می کردم ، با من همزاد پنداری عجیبی داشت . تمام دغدغه هایش ، غصه هایش ، حتی آن گریه عجیبش برای آن بیمار روانی ، وای که چه قدر شبیه من بود .................
امروز عصر بعد فیلم ، خواب سیری کردم . و حالا با اینکه بیدارم ، اما خواب تر از هر بیداری .......
خواهرم با کامپیوتر دارد بیلیارد بازی می کند ، آن هم عالم عجیبی دارد . مادرم در حال شستشوی عید و من در جستجوی اینکه حال امشب را چگونه بنویسم و اصلا از چه بنویسم که هم خدا را خوش بیاید و هم بنده خدا را !!!
سری به کتابخانه می زنم . و چه قدر کتابهای دست نخورده و نو که شرمنده رویشان هستم . و وای از آن روزی که این کتابها بخواهند علیهم شهادت دهند !! کتابها معذرت میخواهم ، بشود روزی که جبران کنم . اگر هم بگویم که وقت نکرده ام ، کمی بی انصافی کرده ام ، می دانم ...........
دستی بر معراج السعادة می کشم ،شاید حدیثِ در خوری به دلم بیافتد و برایتان بنویسم که بیشتر موجبات تنبه خودم شود . اما گویا قسمت نیست .
مستعصل مانده ام که چه بنویسم . ترجیح می دهم خودکار را توی دستم بازی دهم ، تا چیزی تراوش شود . خودکار در حال رقصیدن است که چشمم به کتابچه ی کوچکِ روی میز می افتد، دلم هوری می ریزد ، باز هم مصطفی !!!!!
برای تو می نویسم مصطفی ! چرا زودتر به فکرم نرسیده بود ؟! تو در نظر من کم آدمی نیستی ! راجع به تو می نویسم و راجع به عشق و ارادتی که با تمام وجود نسبت به تو دارم.
چه قدر من گستاخ شده ام که تو را با اسم کوچک صدا می زنم،اما می دانم که تو انقدر بزرگی که اسم و رسم اصلا برایت مهم نیست
و باز نام تو مرا یاد این جمله معروف می اندازد که «« مومن در هیچ چهارچوبی نمی گنجد !!!!!»» و تو تنها کسی بودی که در هیچ چهارچوبی ، حتی عقل من نمی گنجی !!!!!
ادامه دارد..........