شمع ، از شمع بودن خودش راضیه !!

دیروز کتابهامو ریختم رو میزمو ، شروع کردم به برنامه ریزی برای درس خوندن . همیشه روی میزم انقدر اشیاء و وسایل متفرقه وجود داره که اصولا جا برای گذاشتن کتاب خیلی کم میاد .
داشتم وسایلمو جمع می کردم ، که لابه لای وسایل چشمم به شمع روی میز افتاد . فانتزی نبود ، یه شمع معمولی بود ، یه شمع معمولی با یک نخ در وسطش که حکم ریشه رو براش داشت و بقیه اون پارافین ها ، حول محور اون ریشه یا همون نخ قرار داشتن .
نمی دونم چرا ولی یهو یاد جنگ افتادم و یاد این مطلب که اگه می خوای یک کشوری رو بگیری ، باید اول پایتخت اون رو سرنگون کنی ، یعنی در حقیقت همون ریشه کشور رو.
چیزی که سرنوشت کشور به اون بسته است !!!!!!
دنبال کبریت می گشتم ، سرِ گوگردی رو کشیدم به کبریت ، چوب کبریت اَلو گرفت ، آتیش رو زدم به نخ شمع ، سرِ نخ نارنجی شد . اولش برای سوختن مقاومت می کرد ، اما شعله اش نشون می داد که به سوختن تن در داده ........
دلم برای شمع سوخت ، آروم آروم اشک می ریخت ! شاید اگه بلند گریه می کرد انقدر دلم نمی سوخت ، من همیشه دلم برای مظلومیت می سوزه ............
من فکر کنم شمع بیشتر به خاطر اینکه ریشه اش سوخته بود گریه می کرد ..........
علی رو هم همینجوری آب کردند ..............
برای اینکه یک دولتی رو برانداز کنی باید ریشه اش رو بزنی !
اونها ریشه علی رو سوزوندن ، این شد که علی خودش آب شد .
کاش علی بلند گریه می کرد .
کاش شمع ، می گفت که از سوزوندن ، دردش اومده و بی صدا آب نمی شد .
کاش علی نقطه ضعف نشون نمی داد ، کاش نمی گفت که زهرا ریشه امه !
شمع گریه می کرد و من گریه می کردم .............
کاش زهرا موقع سوختن انقدر اَلو نمی گرفت .
کاش شمع ، یک شمع فانتزی بود ، که کسی دیگه جرات نکنه ، آتیشش بزنه ، اما اون کاملا معمولی بود ، ساده تر از معمولی !
کاش علی اینطور پر پر زدن زهرا رو نمی دید ............
ولی من مطمئنم که شمع از شمع بودن خودش ناراضی نیست ، حتی اگه ریشه اش سوزونده بشه ، چون شمع دنده ای نداره که خورد بشه ، کتفی نداره که غلاف بخوره ، و صورت نحیفی نداره که کبود بشه ........
شمع خیلی از هم از شمع بودن خودش راضیه .........
وقتی می خوای یه دولتی رو سرنگون کنی ، اول باید ریشه اونو قطع کنی !
الان دیگه چیزی از نخ باقی نمونده ، و تمام پارافین تبدیل به اشک شده ...........
و من نیز ...............